مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو
شنبه 1 تیر ماه سال 1387
او مرد خوبی بود

 

او مرد خوبی بود، همیشه همۀ بچه­ها را نصیحت می­کرد. حرفهایش را باید توی کتابهای خوب می­نوشتند، توی کارهای فرهنگی و از این چیزها بود. همیشه می­گفت: پسرها نباید از آلتشان جز برای شاشیدن  و تولید بچه­های صالح و مشروع استفاده کنند. زنا بد است، لواط بد است، گناه دارد بخدا...نکنید از این کارهاها.

در دانشگاه زنجان به نجابت و چشم پاکی و پارساخویی معروف بود. سینه­چاکانش می­گفتند که کرامات زیاد دارد و طی­الارض می­کند و سیمش به خدا وصل است و و .... کارش را دوست داشت چون اصطکاک خاصی با دانشجویان داشت. خیلی اوقات مجبور می­شد بعضی دانشجویان را به خاطر عدم رعایت شئونات اخراج کند.خودش هم دلش می­سوخت­ها، ولی مجبور بود، در پیشگاه خدا نمی­شد دودره کرد و پیچاند. همیشه فکر میکرد آیا آنهایی که کار بد می­کنند با آنهایی که کارهای خوب­خوب می­کنند نزد خدا یکسانند، عمرا ً یکسان باشند، همانا دوسان هستند. مرد فرهنگی این اواخر خیلی خدایی شده بود.

این اواخر دانشجویی  که وووووووی اوف اوف ماده ابلیس بود را ناچار بود اخراج کند. او دختر بدی بود بچه­ها، البته به زعم کارشناسان امور هیزیه گوشت حق و بی­استخوانی محسوب می­شد و سخت شهوت برانگیز اما او می­خواست این دختر که هر آن بیم نجس کردن فضای مطهر دانشگاه از او می­رفت را اخراج کند. حرام بود در دانشگاه ماندن اگر دختر نمی­خواست درس بخواند. هی می­گفت دختر جووووووووووون، خوب شو، فرشته شو،نجیب شو. ولی دختر گوش نمی­کرد و گویی روحش را به شیطان فروخته بود.پس تصمیم گرفت که دختر را اخراج کند. دختر گفت پس بریم توی اتاق شما من یه چیزخصوصی بگویم و بعد اخراجم کن. مرد پارسای ساده­دل نیز گفت: باشه بریم و خلاصه رفتند. معاون فرهنگی یه هو دید که ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ دختره روسریش را برداشته است. یعنی گرم شده بود؟! ناگهان دریافت که دو سه تا از دکمه­های خودش هم باز شده، خواست که دکمه­هایش را ببندد، ولی شیطان با طلسمی شوم انگشتانش را مثل سوسیس نرم کرده بود. شیطان ولش نمی­کرد. بی­شرف هیکلش هم خیلی گنده بود. شیطان خیلی نفوذ کرده بود، برخلاف انگشتانش که چون سوسیس نرم شده بودند گوگولیش از هجمۀ عذاب وجدان و درد غربت و برباد رفتن آرمانهای پاک در دل نسل جوان و خشم و ... نعوذ بالله نعوظ شده بود و غمی تلخ در بیضه­هایش شعله­ور بود. با ایمانی محکم گفت اعوذ بالله من الشیطان الرجیم اما اینجا هم تیرش به سنگ خورد. از بس که هیکل شیطان بزرگ بود و دفتر مرد ساده­زیست کوچک و جا تنگ، خدا نمی­توانست وارد شود.

فریادی تلخ سر داد که ای دختر: برو که شهوی شده­ای. زینهار ای ابلیسه، ای عفریته، ای هند روسبی جای جگر چیز دیگر خوار، ای سندۀ شیطان، برو که من از این کارها بدم می­آید، چون حاجیه خان به حج رفته است در موضع ِ خشتک تارعنکبوت بسته است، من هرروز آتش و لهیب بی­ایمانی در عضو را با آب یخ می­زدایم. برو که از من تا اسارت در چنگال دیو شهوت قرنها فاصله است. اما دختر که خوب گوشتی بود باعث میشد که او یه جوری شود، البته یه جور عصبانی نه شهوانی. از فربگی او از لقمه­­های بی­شک حرام و تضاد با گرسنگی مسلمانان آفریقا دل ریش بود. آها یه چیز دیگه، حاج فرهنگی روزه هم بود.

در همین گیرودار چند دانشجوی مذکر قلچماق در را با لگد زدند و قفل را شکستند. آه در چگونه کلید شده بود، خدایا، آخه خدایا، چرا شیطان را همیجوری ول می­کنی، شیطان ِ خواهرشیطان چگونه کلید را ربوده بود، حتما وقت نماز که او هیچ چیز از بیرون نمی­فهمید. نخست اندیشید که این نره گرگ­ها به طمع اشتراک در خرگوش چاقش سوی دفتر هجوم آورده­اند.  ناگهان پرده کنار رفت، آینده در برابر دیدگانش از سوراخ مقعد شیطان هم تاریکتر شد. پسرها به سویش حمله کردند، هلش دادند و لعبت چاقش از برابر دیدگان پارسایش گریخت و نسیمی از عطرش پره­های بینیش را سوزاند. پرنده پرواز کرد و سنجاقک بال گشود. ناگهان آتش از ترس در برخی اندامش فروکش کرد.گیج بود، پسرهای نالوطی و نامرد تن لاغرش را هل دادند، اما او که کاری نکرده بود، دکمه­ها را هم شیطان باز کرده بود. حالا چند روز است که بچه­ها پدر مهربان و پاکشان را ندیده­اند، او قربانی یک توطئۀ صهیونیستی شومبولی شده است. آه آیا این دختر همان مونیکا لوینسکی یهودی نبود، آه خدایا، عدالتت کجا رفته!!!؟؟؟ ای مونیکا بنت شمربن ذالجوشن لوینسکی، آه....

پی­نوشت: در پی حادثۀ فوق بسیاری از معاونین فرهنگی از فقدان امنیت جنسی نالیدند، آنها گفتند که دختران بسیاری به آنها تجاوز کرده­اند و آنها از ترس آبرو یا اینکه کسی باور نکند یا اینکه کسی با آنها ازدواج نکند مسئله را چون رازی سوزان در سینه پنهان کرده­اند.

پی­نوشت 2: پس از برکناری ناعادلانه معاون فرهنگی 40 میلیون نفر از رجال دلسوز برای خدمت در پست خطیر و البته شیرین معاونت فرهنگی دانشگاه زنجان( شیرین به خاطر خدمت به خلق) اعلام آمادگی کردند.آنها سفید امضا کردند.

پی­نوشت 3: کارشناسان پزشکی علت لاغری معاون فرهنگی را نمی­دانند.

پی­نوشت 4: هیچکی با اون دختره ازدواج نکنه­ها...

پی­نوشت 5: داوود یکی از معاونین فرهنگی در حالیکه اشک توی چشمانش حلقه زده بود با پوزخند مصاحبه زیر را کرد.

پوزخند: ا ِا ِا ِا ِا ِا ِ داوودی چرا گریه می­کنی؟

داوود: آقا ما معاونین فرهنگی خیلی بدبختیم، دانشجوها ما رو اذیت می­کنن. ما دیگه جونی واسمون نمونده..

پوزخند: خاطرۀ خودت را تعریف کن، داوود باید خیلی چیزها برای مردم روشن بشه

داوود: یه روز...آخ سوختم آقا پوزخند

کیو کیو کیو کیو( صدای گلوله­های چند موتورسوار خودسر که داوود را کشتند، داوود ترور شد و معمای وحشتناک توطئۀ صهیونیستی فوق لاینحل موند )

پوزخند: داااااااوووووووووددددد، نه تو نباید بمیری، داوود به خاطر حقیقت، به خاطر عشق، اوه  دااااوووود؛ بی تو من تنهایم

پی­نوشت 6: اینکه می­گویند حج برای زنان بدون همراهی شوهرانشان حرام اعلام شده چاخان است.

پی­نوشت 7: بچه­ها داوود رو فراموش نکنید، اون به خاطر حقیقت سولاخ شد...

پی­نوشت 8: شعری در رسای معاون فرهنگی و داوود

مرد فرهنگی رفت

و پشت میله­ای زندان دراز شد

و ندید

که چقدر دختران باصفا

برای دفتر او

دلتنگ ماندند

چه مهربان بودی ای گوشت وقتی گولم زدی

و  ناقوس مرگ شونصد بار نواخت

و شهر قابیل از خون معاونین فرهنگی بنا شد

نه از خون ورزا و بز

و معاونی که یه روز

دخترها رو تو دفترش نصیحت می­کرد

اکنون مردی تنهاست

مردی تنهاست

دنیا دیگه مثل داوود نداره

شاید نتونه بیاره

داوود جات خیلی خالیه

بچه­ها

داش داوودم رفت

روحش شات

پی­نوشت 9: از سال آینده کنکور در تمامی رشته­ها حذف می­شود، به دلایل نامعلومی هیچ دختری مایل به گرفتن دفترچۀ کنکور نیست و کلا شرکت کننده­ها کم شده­اند!

The end


شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
زنده باد

 

سرزمین محبوبمان، وطن اسلامی، ایران صادر کنندۀ الگوی انقلاب رنجبران با سس تشرع امروز مغروق در کثافت عامدانۀ گرانی از سوی سیاستمداران خویش است. امروز آخرین میلیمترهای آلت مهیب و زمخت فشار بر بهترین ملت دنیا، با لذت فراخور سیاسان دلسوزش در مقعد خون آلودشان فرو می­رود. امروز شومترین جنگها در جنگل ایران رخ می­دهند. جنگ رنجبران نه بر ضد سیاستمدران، نه بر ضد توانگران که بر ضد رنجبران؛ هرکس دیگری را بیشتر به چشم رقیب می­بیند تا همراهی در بدبختی و سهم روزی این رقیب از سهم روزی خود او برگرفته شده است. اینان با یکدیگر می­جنگند تا نان و خرده­ریزهایی که از میز بزرگان به زیر ریخته می­شود از کف همدیگر بربایند. امرزو دستان فربه در کنار دستان خشکیده و لاغر در همهمۀ استغاثه­های مزورانه و صادقانه به آسمانی بلند است که خدایش چشم فروبسته است. امروز نهایت بی­نوایی است.چرا پفیوزها هنگام سپوختن بیچارگان دهان بوگندویشان را نمی­بندند. چرا در هنگامه دریدن سرود و وعدۀ نوازش سر می­دهند. و چرا گروهی از دریدگان فرومایه که بسیارند باور می­کنند. انگار این خفقان تمام نمی­شود. انگار در این قحطستان جاوید گوریل­های پشمالوی اصل 44 تا بی­نهایت زنجیرها گسسته نخواهند شد، تنها آلیاژ و قفلشان عوض می­شود. امروز آنان که رخسار پلشت خود را زیر پوشش پرهیزکاری و دوستی پنهان کرده­اند با ما چون سالهای سیاه و منسوخ برده­داری رفتار می­کنند.  امروز تنها دو حزب در این گورستان وجود دارد. مردم و دشمنان مردم. باقی همه سیاهکاری بزرگان است. شاید حتی فردا بدتر از امروز باشد...


چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
اگر شیرین نبود ...

 

اگر شیرین نبود شاید خودش را می­کشت. چه فرقی با همه­ی کارگران بدبخت داشت، روزی دوازده ساعت از جیغ خروس تا بوق سگ کار می­کرد. چهار ساعت رفت و آمد و هشت ساعت خواب. تا به خودش میآمد می­دید که باید بیدار شود و سر کار برود و تا کار تمام می­شد باید می­خوابید. اگر به خر شوک الکتریکی می­دادند و اگر سگ را با کابل می­زدند حاضر نبود به جای او کار کند. در محنت­بارترین کار دنیا که کاسه­ی صبر صبورترین قاطرها را به چشم­برهمزدنی لبریز می­کرد . اگر شیرین نبود این زندگی چه مفهومی داشت. برای او که دور از شهرستان در آپارتمان بیست وهفت متری زندگی می­کرد، روی تشک زشتی می­خوابید که هیچ معشوقی جرات دراز کشیدن رویش را نداشت، در فضایی که بوی نا و غذای مانده و گوز و ته­سیگار و  جوراب همه چیز را گرفته بود چه کسی جز شیرین می­آمد، او که مهربان بود، او که حتی یک بار از این فضای وحشتناک خم به ابرو نیاورده بود، و او که زیبا بود و با کلاس و با تمام این تفاسیر عجیب این بود که معشوق او شده بود. کمی رفتارش عجیب بود، اما خنده از دهان زیبایش لحظه­ای دور نمی­شد، شیرین از همان دیدار اول نشان داد که خانم­تر از این حرفهاست. روز اول که همدیگر را دیدند شرت هم پایش نبود. شیرین مهربان بود، حتی نگاهی به برهنگی او نینداخت که خجالت بکشد. اعتراضی به اینکه گهگاه با بی­احتیاطی خودش را می­خاراند یا شست کلفتش را داخل بینی می­کرد نداشت. حتی یک بار جلوی او ان دماغش را گلوله کرد و روی فرش انداخت، شیرین چیزی نگفت. جلوی شیرین خیلی کارها  می­کرد، در دستشویی را نمی­بست آخر نمی­خواست یک لحظه از دیدارش را از دست بدهد، اما شیرین سرزنشش نمی­کرد. شیرین دختر عجیبی بود.

تمام چیزهایی که یک دختر پاپتی امل را فراری بدهد را خدای ارحم­الراحمین با سخاوت در بدن او جمع کرده بود. لب­های نازک که ماده­خر ها را می­رماند، انگار که موقع تولد بی­دهان نبوده و همان لحظه ماما با تیغ برایش درست کرده باشد. دماغ عقابی که از لحاظ فیزیولوژیکی، ژنتیکی و علمی بوسه را برایش غیرممکن می­کرد، موهایی به کلفتی موی زهار که از بینی­اش بیرون زده بود. چانه­ای نازک و پیش آمده و کله­ای با موهای فرفری پرپشت که از قضا چند جایش بر اثر بیماری واگیر کچلی سال شصت و سه در دهات چس­گلاب دره زاهدان خالی بود. لاغر بود وقوز، با پاهای پرانتزی و در کل از هرچیز زشت­ترینش در بدن او بود. از بعضی چیزها که لازم نبود بزرگترین و زمخت­ترین و از بعضی چیزهای لازم ریزترینش در بدن زشت او قرار داشت. اما شیرین حتی یک بار تحقیرش نکرد. شیرین خانم بود.

نامش شیرین بود اما فامیلش را نمی­دانست. از کجا آمده بود، چند سالش بود، پدر مادرش که بودند، قصد ازدواج داشت یا هیچ چیز دیگر را از او نمی دانست. اصلا به او اجازه­ی حرف زدن نمی­داد. به او اجازه­ی هرکاری می­داد، اما جوری  بود که انگار حرفهایش را نمی­فهمد. فقط خودش حرف می­زد. آشناییشان ساده بود. موقع تماشای فیلم شیرین پیدایش شد. از کجا شاید خدا هم نمی­دانست. به تنش پیراهن یقه­اسکی تنگی بود و زیرش برجستگی زیباترین سینه­های دنیا خودنمایی می­کرد. راجع به فیلم با او حرف زد. دهان زیبایش مانع می­شد که حرفهایش را بفهمد. همه چیز راجع به فیلم می­دانست، اسم خیلی از بازیگرها را عین خارجی­ها می­گفت، حتی فیلم­های دیگرش را هم مثال می­زد. آه که چقدر این شیرین دوست­داشتنی بود.

شیرین مثل بقیه­ی دخترها نبود. مثل هیچ دختری نبود. تنها او را جمعه­ها می­دید، وقتی نزدیک بود از غصه دق کند شیرین با یک فیلم تازه از راه می­رسید. گاهی فیلم­هایش از آن صحنه­های آنچنانی داشت و او با خودش فکر می­کرد که شاید شیرین با زبان بی­زبانی از  او رابطه­ای گرمتر می­خواهد. اما رفتارش هیچ این را نشان نمی­داد. شییرین همان شیرین هفته­ی پیش بود. باز لابلای فیلم، آن را متوقف می­کرد و برایش حرف می­زد، چند بار لبهایش را بوسید، تن جوانش را غرق بوسه کرد، شیرین اما هیچ عکس­العملی نداشت. نه اورا به خود جذب می­کرد، نه اورا دفع می­کرد. شاید مضحک بود، اما در گرماگرم بوسه باز راجع به فیلم حرف می­زد. گاهی انگار ناراحتش می­کرد. اما شیرین دختر خاصی بود.

هرچه­ کرد شیرین راضی به سکس نمی­شد. شیرین فقط از فیلم حرف می­زد. حتی موقع بوسه لبهایش را تکان نمی­­داد. محض رضای خدا یک بار دستش را هم نگرفت، یک بار هزار بار صدایش کرد و او هیچ جواب نداد. شاید فقط دوست داشت حرف بزند. اما او غمگین بود. روزی از او خواست که با او ازدواج کند، شیرین باز از فیلم صحبت کرد. گفت که لا اقل به سفر بروند، شاید همدیگر را بهتر بشناسند و اینکه فقط ترا به خدا از فیلم حرفی نزنند. اما شیرین جوابی نداد. عصبانی شد، جلوی تلویزیون رفت و روی صورت شیرین، مجری برنامه­ی سینمایی GEMTV ادرار کرد، شیرین اما باز راجع به فیلم صحبت کرد.

چهارم اردیبهشت هشتاد و هفت


جمعه 30 فروردین ماه سال 1387
از سرخ و سیاه استاندال

 

صیادی در جنگل تیری رها می­کند، شکار بر زمین می­افتد، واو برای گرفتن صید از جای می­پرد ،کفشش به لانه­ی موری که دو پا ارتفاع دارد برمی­خورد و خانه­ی مور را ویران می­کند و در نتیجه مورچگان و تخمهایشان پراکنده می­شوند. فرزانه­ترین مورچگان هم هرگز به کنه این جسم سیاه و درشت و مخوف، یعنی کفش صیاد که ناگهان با سرعتی باورنکردنی به آشیانه­اش راه یافته است و پیش از خود خروش موحشی بار آورده است و زبانه­های آتش سرخرنگی همراه داشته است، پی نخواهند برد.


سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387
شستی برای 360

 

وقتی وارد پروفایل 360 شمار زیادی از دوستان همدوره­ام در دانشگاه می­شوم عباراتی را می­بینم که به نگارنده­هاشان نمی­آید. انگار نه انگار که اینان همان طایفه­ی تو کف دانشکده­ی فنی هستند و انگار جمعی از لطیفترین و ادیب­ترین بچه­های هنر و ادبیات کشور گرد آمده­اند تا از زوال احساس و هنر جلوگیری کنند. همه احساساتی شده­اند، همه به طرفه­العینی اشکشان می­آید، همه طفلکی­ها خسته­اند، همه شاعرند و شاعر مسلک. نیمی از اینان را می­شناسم و از ژست جدیدشان شاشم می­گیرد. من در طول پنج سال گذر ایام در آن دانشکده دست هیچکدام از اینان یک کتاب ندیدم. ندیدم که بیتی شعر از دهان ریاکارشان بیرون بیاید.پسر محترمی که بزرگترین چالش عمرش در طول دانشگاه این سؤال بود که ؛ "چرا دخترای گروهتون پا نمیدن؟" حالا لطیفتر از سهراب سپهری است و می­ترسم حتی یک کامنت ساده در بلاگش زخمش کند.گروهی از این دختران ملیح، پیش از این زبرترین چیزی که در زندگی لمس کرده بودند موی زهارشان بود، و حال شعر زبر شاملو و اخوان را با جسارت در صفحه­ی نخست بلاگشان آلوده می­کنند. آخر مگر فقط همینها مانده بود. مگر راه دیگری برای دوست­یابی و دوست شدن نیست. مگر جور دیگر نمی­توانید. من آن شعر را از پشت دیوار اشکهایم به رنج خوانده­ام.من با شعر رنج­آلود شاعر رنج برده­ام و با مرگش مرده­ام. من می­سوزم از اینکه ملیجک­ها و دلقک­ها و عروسک­ها اینگونه اطوار مبتذلی دارند. چرا تظاهر به چیزی که نیستید می­کنید. مگر با همان کاراکتر قبلی به اهداف خود نرسیدید که پوست انداخته­اید. پایتان را از زمین ادبیات بیرون بکشید.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 16892


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها