قرن من نیکوکار می بود اگر انسان دشمن سفاکی نمی داشت که از
عهد ازل در کمینش نشسته است: حیوان گوشت خواری که سوگند به نابودی او خورده است،
جانور موذی بی مویی که نامش انسان است. یک و یک می شود یک، این است راز ما. (مرحوم سارتر)
روزهای طرب انگیز و شادی را سپری می کنیم.
دولت دهم با قوت تمام به کار خود ادامه می دهد. اینجا ایران است. این روزها احساس
می کنم که نوشتن، عملی فانتزی وسوسول است. اما جز این چه باید کرد؟
هردم ضجه های مادر سهراب بر گور فرزند
یادم می آید و دیوانه می شوم. چه کسی است که می تواند نفرت مادری را بشوید. از
سناریوی بیگانگان برای بازماندگان رفته یامفت سر دهد.
خدا کجاست؟ آن دم که نمرود انگشت اشاره به
همسر زیبای رسولش دراز کرد دست او را به خاطر دل نازک و غیرت پیمبرش خشکاند. حالا
کجاست که نوامیس مردم را دریده اند. چرا سرتاپای تجاوزکاران را نمی خشکاند. حالا
که دیگر فراتر از انگشت اشاره رفته اند؟
پاییز تمام شد و باران خون شهدا را از آسفالت
خیابان ها شست. بی شک خون در تمام جویها و رگها و سفره های زیرزمینی شهر جاری
خواهد شد. بهار در هر گلی که شاعری می بوید بوی خون است و نفرت می سراید. در هر
سیبی که دلداده ای به دلدار می دهد خون لبریز خواهد بود. در تمام شکوفه های شهر
خون جاری خواهد شد و باد تمام شهر را از شمیم آن روزها پر خواهد کرد.
ما فراموش نخواهیم کرد.
درگذشت آیت الله منتظری را به اهالی جنبش
سبز تسلیت می گویم.
همچنین ضایعۀ درگذشت مهدی سحابی را به
بازماندگان آن عزیز و ادبیات ایران تسلیت می گویم.
به بسیاری از دوستان اطلاع می دهم.می گویم بیایید تا 13 آبان
تازه ای رقم بزنیم. جز یکی همه لاقیدانه از کنار حرفم می گذرند. حتی نمی گویند
مراقب باش. نرو....!
سوار تاکسی می شویم تا
از ونک به هقت تیر برویم. راننده با ضبط ماشین کمی ور می رود و یار دبستانی از
بلندگوها پخش می شود. انگار همه چیز مشخص است. انگار چهره هامان داد می زند که در
هفت تیر چه می جوییم.
نیروهای گارد در گوشه گوشۀ میدان جمع شده اند. نیم ساعتی زود
رسیده ایم. هنوز کسی حرکتی نمی کند. اشک آور می زنند و به سرفه می افتیم. همه انگار
سیگار روشن می کنند، زن و مرد.زنی 50 ساله به گاردیها ناسزا می گوید و به آن بزرگی
که گاردیها را روانۀ خیابان کرده است. سرفه می کند، اشک می ریزد و فحش می دهد. یکی
از گاردیها با پوزخند می گوید
-گاز خوردی، بخور نوش جان
از هفت تیر به سمت
میدان ولیعصر حرکت می کنیم. چند زن پیر جلویم را می گیرند:
-کجا میری!!؟ باید 10:30 هفت تیر باشی
-بر میگردم مادر، واسه همین اومدم اینجا!
دیگر پشت هم اشک آور و گاز فلفل می زنند. همه سرفه می کنیم. یاد
رفیقی افتادم که از دیشب می گفت:
-انقلاب پر از گاردی بود. بارون شدیدی
می اومد. سیخ وایستاده بودن، تکون نمی خوردن. انگار خیس نمی شن. سردشون نمیشه،
انگار حتی یه رگ توی وجودشون نیست!
حالا حرفش را باور می کنم. عزیزان گاردی حتی از اشک آورها سرفۀ
شان نمی گیرد. شاید انسان نیستند.
مدام به جمعیت حمله می کنند. مدام به جای امن تری می گریزیم تا
چند شعار بدهیم. عاقبت 200 نفری را در یک خیابان می بینیم که شعار می دهند.
-ایرانی با غیرت، حمایت حمایت
به آنها ملحق می شویم. کم
کم زیاد می شویم. از بلوار کشاورز رد می شویم. من دوباره عاشق هموطنانم می شوم. جلوی
بیمارستان هیچ کس شعار نمی دهد. ما همه خواهر و برادریم. می دانیم چه میخواهیم. مخبرها
خبر می دهند. گاردیها حمله می کنند، با موتور به ما حمله می کنند. از روی پسری
22-3 سالۀ لاغری رد می شوند. پاهایش کبود می شود. سرش گیج می رود و ضعف کرده است.
پسر روی دوشم است. نگهبان ساختمانی راهمان می دهد.وقتی گاردیها
رد می شوند از ماشین های اطراف خواهش می کنم که مصدومی را از آن حوالی دور کنند. رانندۀ
ماشین سوم می پذیرد. دلم می خواهد راننده را ببوسم. دقایقی بعد هموطنی پسر را تا به خانه اش می
رساند
بسیجی ترکه ای ازترک
موتور پایین می پرد. ما به همراه عده ای می دویم. نیروهای گارد تعقیبمان می کنند.
پشتمان به گاردیهایی گرم است که بنا دارند تارو مارمان کنند. بسیجی لاغر شجاع با
سیمای نورانی به سمت ما می دود. در دستانش زنجیری است که لای شلنگی فرو کرده
است.هموطنی جلوتر می دود. بسیجی نزدیک می
شود. با زنجیر هموطنش را می زند. و ناسزا می گوید.
-برو دیگه مادرقحبه
از کنارش که رد می شوم با همان شلنگ به کمرم می کوبد. پشتم
انبوهی گاردی با موتور هجوم آورده اند. باید بروم و این قصه تمام شود. تا بسیجی
پیش دوستانش بگوید که چقدر شجاع است.
اطراف مهره های کمرم سیاه شده اند. بسیجی شبها ادعیه مذهبی می
خواند و دهانش را به دعا خوشبو می کند. این مثل مسواک است. تا وقتی که با مادرقحبه
خطاب کردن یکی از سبزها دهان شویه کند.