بدون عنوان
پی نوشت:نوشتار زیر پس از یک سال واپس زدن دردناک سودای نوشتن به نگارش درآمد.شاید طلیعه ای نو بر استفراغات تازه ی فصاحت من باشد. آنچه در زیر آمده پوزخندی تلخ ومأیوس بر کثافات نشسته بر جامه ی به ظاهر سپوختگان عرصه ی ادب و هنر است،تلاشی شاید مذبوح که به زعم یک عزیز شاید در حیطه ی هزل نیز سخیف بنماید.نگارنده در پی چاره ای بر این جراحت عمیق نیست،آنچنانکه در انجامین سطور این نوشته،به فرجام محتوم خویش، یعنی اعتراف به ناتوانی،اقرار می کند.
صدای کثافت زنگ ساعت.ملودی تهوع آوری که با صبح من عجین شده.به زور بیدار میشوم. امروز همان فردای گهی است که دیروز به انتظارش بودم. به ساعت نگاه می کنم.شکل یک سگ را دارد،با یک پوزه ی سیاه که اگر فشارش بدهی دیگر زنگ نمی زند. دوست دارم یک چوب کلفت،در دهان خیالی این سگ فرو کنم،به نیت مخترع ساعت، این درد لاعلاج. سمت چپم حامد، آسوده خیال خوابیده.حسادت توفیری به حال من ندارد.
با عجله لباس می پوشم.یقه ی کتم را بالا می دهم. سوز زمستانی به هر حال راهی پیدا می کند.یک تاکسی بوق می زند.سوار می شوم.صندلی هایش سردند.به رادیو گوش می دهم.صدای ریاکارانه ی یک زن دروغگو حالم را به هم می زند."عجب صبح دل انگیزی،می دونم همتون با انرژی از خواب بیدار شدید،تا یک روز قشنگ دیگه رو شروع کنید.من و همکارام هم مثل شما سحرخیز هستیم.امروز برنامه های ویژه ای داریم.وای خدا جونم،این منظره ی طلوع خورشید، واقعاً زیباست.....و یک مجری دیگر با صدایی مزورانه تر می گوید:بله واقعاً که همینطوره " .نمی دانم چقدر پول به آنها داده اند،تا اینطور دروغ بگویند.به یاد چوب کلفت اول صبح می افتم...
پشت میز نشسته ام . با پرونده های حال به هم زنی که دلشان برایم تنگ شده بود.یک مقدار با کتابهایم،با ماشین حساب،با رایانه و با هر چیزی که بشود، ور می روم،چندین بار برای سیگار کشیدن یا به بهانه ی دستشوئی بیرون می روم.تا بالاخره ساعت کاری تمام می شود.
امروز پنجشنبه بیست وششم اسفند ماه است ، آخرین پنجشنبه سال.به خانه می رسم،نهار می خورم و بعد به فرید زنگ می زنم.
- بیا با هم به امامزاده طاهر برویم،سر خاک احمد شاملو.
- من می خوام برم سینما،"چهارشنبه سوری" رو ببینم.
- بعدِ قبرستون با هم می ریم سینما....
با فرید میان گورها وآدم های رنگارنگ قدم میزنیم،تا به قبر شاملو برسیم.
و دوباره همان وضعیت تهوع آور پیش.سه سال بود که به قبرستان نیامده بودم و همه چیز با وقاحتی مدرن تر تکرار شده است. به روح معتقد نیستم ولی در صورت وجود،روح او به چه می اندیشد.دقیقاً بالای سر شاملو دختری با ساقهای عریان و برنزه که با تلاشی تحسین برانگیز اپیلاسیون شده ،نشسته و دقتی سودایی به شعرخواندن پسری که ایستاده وکتابی از احمد شاملو در دست دارد، نشان می دهد.عینک آفتابی پررنگ پسر به او کمک می کند تا شعر احمد شاملو را از بر بخواند،و نگاه مهربانش را روی تن جوان دختر که لمبرهای نرمش را درست روی صورت شاملو قرارداده ، بلغزاند. پسر برای تمام اشعار شاملو و در مجموع ادبیات وهنر،به اندازه ی ساقهای فربه وقلب دختر که میان رانهایش می تپد،ارزش قائل نیست.آنچه به واقع اهمیت ندارد،احمد شاملو است.گورش را در بهترین حالت می توان به یک مکان دوست یابی، حسن تعبیر کرد.آن دختر در هر جای این گورستان باشد ، عاشقان واقعی شاملو نیز به آنجا می روند.شاید حتی شاملو نیز از حضور این لعبت خرسند است، شاید حتی آیدا را فراموش کرده باشد. ادبیات باید، به خاطر حضور گرم و شهوانی این عروسکهای لایق بستر، بر سر گور بهترین یادگارهایش به خویش ببالد.سیگارم که تمام شد، با شاملو وداع می کنیم.مختاری،پوینده وگلشیری همسایگان جاودانی شاملو به خوشبختی دوستشان از گوشه ی چشم نگاه می کنند.خوشبختانه گلشیری را کسی دوست ندارد ، یک سیگار روی سنگ او می گذارم و در خیال با هم سیگارمی کشیم. از هم جدا می شویم.
فرید یک مطلب راجع به انتهای سال و احساساتش در آستانه سال نو نوشته و مشغول خواندن است .مسیری فرسایشی که یک سال دیگر ادامه یافته، و همچنین بشارت یا اشارتی تلویحی که این سیکل معیوب تا ابد ادامه خواهد یافت.ضرورت و نیاز نوشتن ، برای کسی که خوب میداند،همین احساس سرخورده ی نیمه خفته است که او را در سراشیب اضمحلال قرار داده ، واقعاً دردناک است.
ترافیک وحشتناک خیابانها را فقط با سیگار می توان فراموش کرد. خورشید در بستری مسلخ گونه از خون دوباره غروب می کند و ما نیز راه خروج از گورستان را در پیش می گیریم.در این مسیر مردمی را می بینم که از سر گور مردگان خویش، روی به سوی خانه نهاده اند. ودر چهره هاشان غمی به چشم نمی خورد.انگار که آمدن به گورستان تنها تجلیلی بر بقای ایشان است.نه از سر یاد آوری عزیزی که برای همیشه از دست رفته است.آخرین انوار خورشید در برق چشمهایشان مستحیل می شود،چشمهایی که سرود زندگی را دوباره سر داده اند و بر پوشالی بودن اشکهای چند لحظه پیش پوزخند می زنند.شاید من دوباره سخت گیر شده ام!
یک ساعت به سانس آخر سینما مانده و من و فرید این فاصله را با محمد، دامون و حمید، از معدود دوستان باقی مانده از دانشگاه،می گذرانیم. باز آخرین شوخی ها که به تازگی بین ما مرسوم شده تکرار می کنیم.هر چند دیگر از مزه افتاده اند،اما انگار ضرورت اجتناب ناپذیری برای ما دارند. انگار جانهای فرسوده ما برای ادامه ی حیات به خوراکی چون شوخی های بی مزه احتیاج دارند .معده ها قصه ی تکراری خود را آغاز می کنند ومیل خود به غذا را به جیبهای ما تحمیل می کنند. ارزان قیمت ترین فلافلی گوهردشت را انتخاب می کنیم،با فلافل آشغال و سسی که آنقدر تند است که کسی آنرا نمی تواند بخورد و بی شک قرن ها دوام خواهد آورد. خیلی خسته شده ام وحدّ فاصله ی سیگارهایم به سمت صفر میل می کند.
وقتی عقربه ها ساعت "بیست و یک" را نشان می دهند، من وفرید روبروی مسئول فروش بلیط ایستاده ایم. از او میخواهیم که بلیط یک جای خوب را به ما بدهد.جایی که فاصله اش از پرده متناسب باشد وآن پیرمرد بلیط فروش رذل،بلیط های ردیف سوم رابه ما می دهد .تلاشمان برای تغییر صندلی راه به جایی نمی برد.به ناچار همان گوشه مینشینیم.روبروی ما دو نوجوان نشسته اند که آنقدر پفک وچیپس با خودشان آورده اند، که اگر فیلم یک سال هم طول بکشد ذخیره داشته باشند.کنار من،دو کلاغ عاشق،پسر ودختری که عشقشان ادای دین به عشق لیلی ومجنون است ،نشسته اند. محبتشان به یکدیگرشکوه لایزال عشقهای قدیمی را تداعی می کند،پس اینگونه است که عشق بسان نمک قلب را از فساد باز می دارد! پشتمان هم به زر زر های دوعزیز منتقد برجسته ی سینما است ،که واقعاً ما را شرمنده می کند.جای این عزیزان بالای سر ماست.
"چهارشنبه سوری" شروع شد.بازتاب ساختمانهای بلند روی شیشه ی اتوبوس،نمایی که از داخل اتوبوس گرفته شده بود،و"ترانه علیدوستی" که در میان جمعیت برای سریع تر سوار شدن می دوید.تازه داشتم صحنه ها را مزه مزه می کردم.که صدای ترکیدن یک بادکنک آمد. بله، یکی از بزرگان سینما که در ردیف اول نشسته بود،به طور صحیحی تشخیص داده بود، که سکانس های اولیه فیلم ،دچار نوعی خلاء می باشد، و به زیبایی آنرا با ترکاندن یک کیسه ی فریزر باد کرده، پر کرده بود.پس از خنده هایی که حرامزادگان اطراف آن پسر برای خالی نبودن عریضه انجام دادند،توجه من به ادامه ی فیلم معطوف شد.در اینجا نفر پشت سری من وفرید تشخیص داد که شنیدن یک خاطره برای اطرافیانش خالی از لطف نیست.در میانه ی صحبت های حکیمانه ی این جوانک فرزانه،فرید او را دعوت به خفه شدن کرد،که پس از استماع برخی ناسزاهای زیر لبی، جوانک ساکت شد.در همان بیست دقیقه ی آغازین فیلم، میخواستم که سینما را ترک کنم . خود را هم شأن این قشر فرهیخته نمی دیدم ،اما به خاطر فرید ماندم.
پسری که جلوی ما نشسته بود، بسته چیپسش را با صدا ترکاند وآنگاه حکیمانه ترین جمله تاریخ در مورد سینما قرائت شد."اگر هفته ای یک بار به سینما بیاییم،کلی چاق خواهیم شد." ادامه ی فیلم با حرکات فرهیخته ی مردم توأم بود.در غمگین ترین صحنه ها تماشاگران می خندیدند،در چند سکانس بوی باقلا و تخم مرغ که در شکمی انسانی پرورده شده باشد،به مشام رسید،که فهمیدم از مظاهر جدید سینما ،بوی همراه با تصویر است،اما فعلاً تکنولوژی تنها بوهای بد را می تواند پخش کند. نیم ساعت پایانی فیلم با بازی درخشان دو بازیگر تئاتر که در کنار من نشسته بودند،همراه شد.در طول فیلم مرتباً آههایی که از عمیق ترین و پنهانترین زوایای دل نفر سمت چپی برمی آمد ، می شنیدم و این را به حساب درک عمیق او از سینما می گذاشتم،تا آنکه وقتی سرم را برگرداندم،که این عاشق سینما را عمیق تر ببینم،متوجه ی دستی سفید شدم،که به سرعت از روی ران مرتعش پسر دزدیده شد. بله، دختر بار فقدان صحنه هایی که در هر فیلم معقولی باید باشد،بار اختناق حاکم بر فضای جنسی جامعه و بارسنگینی که کمر یک قاطر قوی هیکل را می شکست به راحتی،و تنها با دست راستش به دوش می کشید.حالا دلیل اصلی اصرار آنها به خاموش کردن لامپ ها را خیلی بهتر می فهمیدم. وقتی فیلم تمام شد،پسر که بسیار از تماشای فیلم خسته به نظر می رسید،عرق از رخسار فهیمش زدود،وبعد با لحنی پرطمطراق که بسیاربه دلم نشست فرمود:"فیلم بسیار خوبی بود."دختر دست راست هنرمندش را دورکمر پسر انداخت، و ازافق نگاهم دور شدند. وقتی یک دقیقه ی آخر فیلم را می دیدم ، و همچنان که موسیقی محزون زمینه شنیده می شد،ارزش والای هنر را بهتر شناختم . برای این مردم هنرمند باید همیشه بهترین کارها را ارائه کرد،چرا که بهترین قضات هنر مردم هستند که سره را از ناسره تشخیص می دهند.این ستوران که آموخته اند روی پاهای عقب خویش راه بروند،فیلم ببینند،چیپس بخورند،دست بزنند وچون انسان آه های شهوانی بکشند .در انتها دریافتم،که دیگر هرگزبه سینما و گورستان نخواهم رفت.میان صاحبان واقعی ادب و هنر جایی برای من نیست.
بیست و هفتم اسفند هشتاد و چهار
|