بر آن نیستم که آژنگ های آشکار رخسار فرتوت ژاژخایی هایم را بزک کنم،تا نام دلدار عزیز فاحشه شده ام، شعر را بدان نهم.این رنجنامه، حکایتی دراز است،دست آورد اندوهی سترگ که گریبانم را گرفته است.طبیعت در اذهان غالب آدمیان حس خودفریبی را به ودیعه گذاشته اما در تفویض ذره ای از آن، نهایت خسّت را در حق من روا داشته است .با این حال باکی نیست. گمانم ایماژ تمام مصائب هرروزه ای است که از برابر دیدگان همه می گذرد،کثافاتی که تا دنیا دنیاست، آنها نیز در پهنه ی گیتی هستند،وتا آنها وجود دارند،دنیا نیز با تمام تعاریف مرسوم،استوار است.اجزائی لاینفک که دوشادوش هم زندگی را می سازند....
باز بوی گند شراب خانگی
باز هم مزه های بی مزه
باز هم بزک های خنده و باز آژنگ خستگی
باز هم انزجار و باز هم به ناچار دلبستگی
باز هم مرور بی اراده و غمگین خاطرات
باز هم تشتّت افکار و حل مسئله
باز ناتوانی و بارهای پشت هم
باز اندوه و ناامیدی
(مثل کارگری که یک ماه با خودش کلنجار رفت
تا عاقبت تصمیم گرفت و هندوانه نوبر خرید
اما بیچاره هندوانه اش بی مزه و سفید بود)
باز اجتماع خسته و مأیوس مردم ملول
باز ازدحام و نوبت دعوا و ناسزا
باز ترک سیگار و باز هم ترک ترک
باز سیگارهای بی خاصیت و بی تأثیر
باز غروب های مرده و گرم و بی رمق شهر
باز انفجار تازه ی افکار مضمحل
باز هم صدای فین فین همسایه
باز جمعه های خمیازه پشت در خانه
باز آن بعد از ظهر کشدار بی هویت
باز خستگی از خنداندن و خندیدن و باز لودگی
باز دلشکستگی و شکستن دل
باز تشنگی و باز دست ناتوان
باز هم شب های ساکت ناامید
باز صبح های شلوغ امیدوار خودفریبی
باز آرزوی مرگ
باز آرزوی آنکه آرزوی مرگ برآورده نگردد
باز هم خورد کردن نان برای آبگوشت
باز خستگی در میانه ی راه
باز مساوات و کسالت راه پس و پیش
باز ذره ذره مردن
باز هم انقباض و خشکی ماهیچه های شُش
باز نفس های کم حجم و نیمه تمام
باز بحث بی انتها و ساده فریب حلال و حرام
باز هم بحث های جذاب گرانی سیب زمینی
باز هم شعر و اندوه قافیه
باز مرگ یک عزیز
باز شور بی امان و درنده ی زندگی
باز هم سال کهنه و باز هم سال نو
باز بوسه های سرد
باز به ظاهر شاد شدن
باز هم شمردن هزارباره ی یک اسکناس هزاری و گیج شدن
باز زیستن
باز شهر فاحشگان بیچاره ی باکره
باز باکرگان از عمق وجود فاحشه
باز هم زانوی غم در آغوش باکرگان یائسه
باز حقه بازی گدایان ژنده پوش
باز مرگ یک گدا از سرمای یک شب تابستانی
باز وز وز پشه
باز رد خون من و خواهرم روی دیوار
باز مصرف جفنگیات لازم کارخانه ها
باز هم کلاس درس
باز هم سرهای احمق خم شده بر کاغذهای بی فردا
باز هن هن و باز هم نفس نفس زدن
باز احساس لذت و اوج شهوت
باز یکباره از سر ترس یا اجبار پس زدن
باز اجتماع مردم مهربان در میدان اعدام
باز اعدامی دیگر در آخرین پرتو شامگاه
باز هم تشنجی عبث
باز چشم های از کاسه بیرون زده
باز لیسیدن لبها با زبان
باز شکستن تخمه
باز گیر کردن یک پوست نابکار در گلو
باز هم زوال ناگذیر حتی کاکتوسهای گلدان پس از پروار شدن
باز هم سرپا در اتوبوس ایستادن
باز هم صدای احمقانه و پرشور گنجشکها روی درخت
باز هم صدای بی ریای کلاغهای ساده پوش همیشه غمگین تک درخت
باز آب دادن کرمهای خاکی باغچه از سر تفنّن
باز هم توالی و ترکیب یک حقیقت منحوس و ناگزیر
باز زایمان و درد و انتخاب اسم
باز آینه و آن صورت بیزار و آشنا
باز "اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ"
باز هم قدمهای سنگین و صدای جنگ کفش و آسفالت
باز هم چشم حلزونها
بازساقهای لخت
باز جنگ نابرابر سینه های درشت با تن پوشهای تنگ
باز گلهای مقوایی و پارچه ای
باز دیدن یک زن کثیف در خیابان که لیف حمام می بافت
باز یک لبخند شیرین کثیف و موذی
باز به ظاهر ندیدن
باز تلاشی عبث برای دیده شدن
باز گریزی مذبوح برای پنهان شدن
باز شکستن و چسب زدن یادگاری ها
باز هم نصایح و گوشهای سخت گشاد
باز هم تجسم حقیر یک رویا
باز مورچه ها و تلاش غریزی سوسک
باز هم شلوغی بازار از مردم بی پول
باز پسرک لرزان ترازویی
باز اسهال و استفراغ از فرط افراط و امساک
باز پرچمی جدید منقش به چهره ی مرموز نان
باز شهوتی جدید
باز هم غمی جدید
باز هم دروغ،دروغ
باز چشمهای زندگان چون چشم های گوسفند سربریده،بی فروغ
باز جیغ پر طنین یک گوسفند قبل از مرگ
باز جیغ عده ای مبهوت بعد از مرگ
باز هم سکوت در لحظه ی مرگ
باز دست پینه بسته ی بیچاره ای به استغاثه بلند
باز دست فربه ای به گناهی سرخوشانه به کار
باز هم سخاوت نابجا و باورنکردنی
باز تیرباران سگ های ولگرد
باز هم ولگردی سگی
باز هم دو پایان چهار پا صفت خوشبخت
باز هم چهارپایان اسیر دوپایان بدبخت
باز مردکی لجن که به حکمی جفنگ از تو قوی تر است
باز حس انفعال
باز میل به ارتداد
باز اشتیاق به سجده
باز با دست پس زدن
باز با پا پیش کشیدن
باز غرور را در مسلخ ناگزیر زندگی سربریدن
باز در انتهای راه و احساس عبث بودن
باز تکیه دادن نردبان به دیوار سست و اشتباه
باز هزاران فرسخ بالا رفتن
باز گریستن از هیچ،از پوچ،از فرط نمی دانم ،از درد نمی دانم
باز در شب تاریک بی چراغ به راه افتادن
باز نفرت
باز نیاز دریدن
باز میل خریدن و جیب ناسازگار
باز دلخوشی به پوچ ترین ها برای زندگی
باز چنگ زدن به سست ترین ریسمانها
باز اجبار به انجام آنچه از آن بیزاری
باز انسداد تنها راه به سوی نور
باز نخواستن و به راه افتادن
باز مردمک های خسته که غمگین دو دو می زنند
باز مرگ تک درخت سبز در تب تند خزان
باز جنگ مشت های خسته با نیزه ی زمان
باز جستن آنچه یافت می نشود
باز از کوه کاه ساختن
باز قلب احمقی که به رغم بی اعتنایی دوباره تیر می کشد
باز مغزی که به رغم این همه اندیشه ی پوچ نمی ترکد
باز خودفریبی، که این همه زشتی یک روی سکه است
باز یأس و رنج وقتی آن روی سکه نیز همان است
باز اشکی که روی سیگار فرو می غلطد
باز دودی که با آزار پایین می رود
باز صدای اعتراض ریه ها با سرفه های خشک
باز پوزخند به ریه ها با پُک های سنگین تر
باز شرابی که بارت را سنگین می کند ولی اندوهت را سبک نمی کند
باز عربده های دوستان که ما مستیم،تو چه؟
باز تو تنها در جمعی تازه نشسته ای
باز در درون می سوزی
باز دندانها را به نشانه ی خنده نمایان می کنی
باز به گوشه ای می گریزی که شلوغ تر از میان جمع است
باز از فرط اندوه ریسه می روی
باز از شدت خنده اشک می ریزی
باز فهمیده ای که نمی فهمی و کاش نمی فهمیدی که فهمیده ای
باز ...........
|