از زهدان چروکیدۀ این مغز یائسه انتظار چه زایشیست.امروز نیز چون دیروز است.حال پلشتِ مهجور و غریبی دارم.انگار شور اولیۀ دوباره نوشتن فروکش کرده و چون دیگر ظواهر مبتذل و سست بنیان هستی اضمحلال متعفنش را فریاد می کشد.امروز حال نصرت را درک می کنم که می گفت.
این روزها
اینگونه ام، ببین
دستم چه کند پیش میرود انگار
هر شعر باکره ای را سروده ام ...
این روزها بیش از هر چیز این استحالۀ ملموس آزارم می دهد؛چون زنده ای که پوسیدن اندامش را با وحشت نظاره میکند.دیدگانم بیهوده انتظاراتی دارند.چون مزرعه دار پیر و احمقی که سالهاست بر بیابان مزرعه اش باران نباریده،اما هنوز چشمان ساده لوح امیدوارش را به آسمان،به آفتاب کورکنندۀ بی رحم دوخته است.شاید او نیز کور شده است، یا همیشه کور بوده نمی دانم.
فکر نمی کردم در سال تازه،با این شتاب به سراشیب بیفتم.روزهای نخستین سال نو،فرید به من گفت که هرکدام مطلبی راجع به احساس آستانۀ سال نو بنویسیم.فرید نوشت، من نه؛ آخر از چه. نوروز نیز از قاعدۀ سنگدل گندیدن هر چیز گندیدنی و ناگندیدنی در این سامان مستثنی نیست. گفتم :" نوروز مثل یک جزیرۀ سیزده روزه است. انگار تمام سال با یک کشتی محکوم به غرق،در دریایی توفانی ناگزیر از حرکتی ،آنگاه به یک جزیره می رسی، جزیره ای که سیزده روز بعد زیر آب می رود؛نفس فانی بودن جزیره و آشکار بودن روز پایان،روز نحس سیزده،همین اقامت کوتاه مدت را هم بر تو حرام خواهد کرد.پس از روز سیزدهم دوباره میبایست به دریای توفانی بزنی،تا آن دم که با کشتی بشکنی و زیر آب بروی".
تکاپوی بسیار کردم تا روز نخست فروردین، چهرۀ مادر که خسته تر شده بود،چروک تازه بر پیشانی پدر که به آن نمی توانستم عادت کنم،لبخند های تصنعی بر چهرۀ مهمانان که به خاطر عرف و نه دلتنگی آمده بودند،نادیده بگیرم.ببوسم و بیزاریم از بوسه ها و لب های سرد را پنهان کنم. پسر عموی خردسالم با حرص و ولعی در خور، شکلات ها را به معده منتظرش برای پیشواز می فرستاد. سعی کردم که نبینم،اما چشمها خود به سمت آنها می رفت.سرم را برمیگرداندم، دستی نامرئی آنرا برمیگرداند.
هنگام سفر شرایط اسفبارتر بود.وقتی که برای فرار به سفر بروی، وقتی می روی که فراموش کنی، وقتی از سفر می خواهی که خستگیهایت را بشوید،که بی آلایشت کند،وقتی این همه بار سنگین روی شانه های نازک یک سفر ساده است،سفر عذاب آورترین کار ممکن است.
تضاد عجیب و مضحکیست، این که دیدگانت برای دیدن بهانه های به ظاهر شاد زندگی ،ضعیف یا حتی کور شوند،اما برای دیدن رنجهای آزاردهنده از چشم عقاب هم تیزتر ببینند. با خودم فکر می کردم،انسان موجود بدبختیست،؛ تمام آنچه وجوه تمایز انسان از حیوان به شمار می رود باعث آزار اوست،رنجش می دهد : اندیشیدن،عشق،فلسفه... .
غمگین تر اینجاست ، که وجوه تشابه انسان و حیوان نیز او را آزار می دهد، چه برای خود ذاتی متعالی تصور کرده که در هنگام آن افعال احساس سرخوردگی می کند. فایدۀ انسان بودن چیست....؟
۷/۱۱/۸۵
|