مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385
بارسلونا

می دانم آنچه می نویسم از شکوه این واقعه خواهد کاست.اما نشد که ننویسم. شب بیست و هفتم اردیبهشت چیزی فراتر از انتظار من بود.می خواهم از یک مسابقۀ فوتبال بنویسم.جایی که استاد ده فرانس می بایست شاهدی بر قهرمانی قهرمان جام باشگاه های اروپا باشد. بازی بارسلونا چون همیشه آغاز نشد. ترکیب نیمۀ نخست توهین آمیز بود.وقتی آرسنال گل نخست بازی را ناباورانه و ناجوانمردانه وارد دروازۀ بارسلونا کرد،به سرخوردگی تاازه ای می اندیشیدم.قصدم یک تحلیل فوتبالی نیست.فوتبال بارسلونا آن تلقی کهنۀ پیرزنان نیست که"بیست ودو نفر دنبال یک توپ مسخره می دوند". بازی آنها یک ترانۀ دلنشین است که کاش هرگز تمام نشود. ترانه ای که چون از جان برمی آید به جان می نشیند. تصاویر بازی گویاست.چهرۀ رونالدینهو که پس از عقب افتادن از رقیب و شصت دقیقه تحمل این رنج بیرون از تاب آدمی،هر لحظه دچار استحاله می شود.او چون هانری یک بازیگر فرانسوی نیست که پس از پایان بازی با لاقیدی وصورتی که سنگینی دوربین را به هیچ انگاشته ژست های یک مرد منطقی را بگیرد.زجر رخسار او توپ را به خجالت وا می دارد.بارسلونا قهرمان می شود تا فوتبال در خزان زیبایی خویش با رنگهای دلفریب بدرخشد.تا قهرمانی تنها افسانه ای نباشد که پیرمردهای کاتالونیا برای خواباندن کودکان به زبان آورند.تا شعار "زنده باد کاتالونیای مستقل" که یک کودک پنج ساله از جگر برمی آورد رنگ واقعیت به خود بگیرد.تا به واقع بارسلونا لشکری باشد که هرگز نداشته ایم.تا شاهدی بر قهرمانی تیمهایی که ابلیس بازی کثیف، مربیشان است نباشیم.تا مارکز چون دیگر همتایان خوشقیافه اش عروسک نباشد.تا انبوه زردپوشان پاریسی شاهد زانو زدن فوتبال زرد باشند.تا جام، مفتخر به بوسه بر دستان پویول شود و به واقع جام قهرمانی چقدر به دستانش می آمد.تا دیگر شاهد بالا بردن جام توسط یک بچه مکتبی نباشیم که جامی بزرگتر از جثه اش را بالا ببرد. تا من بفهمم که هنوز خنده از ته دل را از یاد نبرده ام.


جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1385
عصر جمعه

امروز عصر، بر سینۀ آسمان خورشید خودنمایی نمی کند. کم کم باران آغاز می شود. از خانه بیرون میزنم. باران شدیدتر می شود.مردم هراسان به خانه هاشان میدوند؛ تا باران از نحوست قامتشان  آلوده نشود. گوشه ای از پارک که به لطف باران خلوت شده نیمکتی تنهاتر از من چشمک می زند. از سه نخ سیگاری که در جیبم است یکی را آتش می زنم. باران هم شدیدتر می شود،آنگونه که قطراتش از نوک سیگار می چکند.هیچ انسانی در این اطراف نیست.مدتها بود که تا این حد از سیگار لذت نبرده بودم. با خودم فکر می کردم که شعر سهراب،"زیر باران باید سیگار کشید" را کم دارد. سیگار دوم را به لطف آخرین نشانه های حیات همنوع سوخته اش روشن می کنم. سکوت دلچسب این خلوت را دو انسان می شکنند. پسر و دختری جوان،دو کلاغ عاشق.از ترکیب بوی باران با عطر عشق آنها ،بوی مدفوع بلند می شود. به لطف چند شعر و فیلم فهمیده اند که عشاق در این لحظات زیر باران می روند. من گوشه ای پنهان از دیدشان هستم، و چشم پسر که اطراف را میجوید،مرا نمی بیند.از این لحظه به بعد شاهد یک عشق بازی مفصل و زنده زیر باران هستم. بی شک نخستین انسانی هستم که جفتگیری کلاغها را می بینم. دست پسر که لحظاتی چند روی شانه دخترک ساکن مانده بود،پس از اطمینان از چراغ سبز راه قلب دختر را در پیش می گیرد. دختر نظاره گر است که دستان هنرمند پسر چه خشونت دلنشینی با سینۀ درشتش دارد. نشان عشق در اندام پسر خودنمایی می کند و دست خیس دختر پاسخش می دهد.حالا کم کم، دلم از باران هم به می خورد.قطرات باران درشت تر می شوند و دختر که نگران سینه پهلوست برمی خیزد. دستان پسر لختی در آسمان معلق می مانند.او نیز بی میل بر می خیزد. می روند و بوی مدفوع هم به دنبالشان حرکت می کند. دوباره نفسی عمیق می کشم. کبریتم خیس شده و در برابر اصرار من و آخرین سیگار ناز می کند. بالاخره سیگارهایم تمام می شود. راه خانه را در پیش می گیرم.               


دوشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1385
من ترا می خواهم

من ترا می خواهم

همچو آن کودک خردسال دهان گندۀ تخس

بی غم خلوتی جیب پدر

ملعبک های گران می خواهد

من ترا می خواهم

من ترا می خواهم

مثل آن خسته قمارباز کف آورده دهان

تن و ناموس و روان بسته به آن برگ نهان

واپسین برگ و همان برگ وهمان

من ترا می خواهم

من ترا می خواهم

مثل آن نعشۀ معتاد سیاه کار سیاه

دستش از لمس تن سوزن مرگ خشک وتباه

من ترا می خواهم

من ترا می خواهم

مثل آن بید نحیف،کنج حیاط

در دلش حسرت سودایی یک زوزۀ باد

من ترا می خواهم

من ترا می خواهم

مثل آن دخترک خستۀ مسلول نحیف

حسرتش حسرت یک دم نفس پاک و سترگ

بی غم خلط و خس و خون پیام آور مرگ

من ترا می خواهم

من ترا می خواهم

مثل آن فاحشۀ پول پرست

جانش از کثرت عشق بازی بی لذت و خشک، پیر وملول

باز ولی تشنۀ پول

من ترا می خواهم

من ترا می خواهم ...

 


دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385
بدون عنوان

خداوند بر لبان انسانها که چون منقار طوطیها

دروغین است واژه ای مزورانه تر از عشق

روان نکرده است.


پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1385
هیچ

از زهدان چروکیدۀ این مغز یائسه انتظار چه زایشیست.امروز نیز چون دیروز است.حال پلشتِ مهجور و غریبی دارم.انگار شور اولیۀ دوباره نوشتن  فروکش کرده و چون دیگر ظواهر مبتذل و سست بنیان هستی اضمحلال متعفنش را فریاد می کشد.امروز حال نصرت را درک می کنم  که می گفت.

این روزها

اینگونه ام، ببین

دستم چه کند پیش میرود انگار

هر شعر باکره ای را سروده ام ...

این روزها بیش از هر چیز این استحالۀ ملموس آزارم می دهد؛چون زنده ای که پوسیدن اندامش را با وحشت نظاره میکند.دیدگانم بیهوده انتظاراتی دارند.چون مزرعه دار پیر و احمقی که سالهاست بر بیابان مزرعه اش باران نباریده،اما هنوز چشمان ساده لوح امیدوارش را به آسمان،به آفتاب کورکنندۀ بی رحم دوخته است.شاید او نیز کور شده است، یا همیشه کور بوده نمی دانم.

فکر نمی کردم در سال تازه،با این شتاب به سراشیب بیفتم.روزهای نخستین سال نو،فرید به من گفت که هرکدام مطلبی راجع به احساس آستانۀ سال نو بنویسیم.فرید نوشت، من نه؛ آخر از چه. نوروز نیز از قاعدۀ سنگدل  گندیدن هر چیز گندیدنی و ناگندیدنی در این سامان مستثنی نیست. گفتم :" نوروز مثل یک جزیرۀ سیزده روزه است. انگار تمام سال با یک کشتی محکوم به غرق،در دریایی توفانی ناگزیر از حرکتی ،آنگاه به یک جزیره می رسی، جزیره ای که سیزده روز بعد زیر آب می رود؛نفس فانی بودن جزیره و آشکار بودن روز پایان،روز نحس سیزده،همین اقامت کوتاه مدت را هم بر تو حرام خواهد کرد.پس از روز سیزدهم دوباره میبایست به دریای توفانی بزنی،تا آن دم که با کشتی بشکنی و زیر آب بروی".

تکاپوی بسیار کردم تا روز نخست فروردین، چهرۀ مادر که خسته تر شده بود،چروک تازه بر پیشانی پدر که به آن نمی توانستم عادت کنم،لبخند های تصنعی بر چهرۀ مهمانان که به خاطر عرف و نه دلتنگی آمده بودند،نادیده بگیرم.ببوسم و بیزاریم از بوسه ها و لب های سرد را پنهان کنم. پسر عموی خردسالم با حرص و ولعی در خور، شکلات ها را به معده منتظرش برای پیشواز  می فرستاد. سعی کردم که نبینم،اما چشمها خود به سمت آنها می رفت.سرم را برمیگرداندم، دستی نامرئی آنرا برمیگرداند.

هنگام سفر شرایط اسفبارتر بود.وقتی که برای فرار به سفر بروی، وقتی می روی که فراموش کنی، وقتی از سفر می خواهی که خستگیهایت را بشوید،که بی آلایشت کند،وقتی این همه بار سنگین روی شانه های نازک یک سفر ساده است،سفر عذاب آورترین کار ممکن است.

تضاد عجیب و مضحکیست، این که دیدگانت برای دیدن بهانه های به ظاهر شاد زندگی ،ضعیف یا حتی کور شوند،اما برای دیدن رنجهای آزاردهنده از چشم عقاب هم تیزتر ببینند. با خودم فکر می کردم،انسان موجود بدبختیست،؛ تمام آنچه وجوه تمایز انسان از حیوان به شمار می رود باعث آزار اوست،رنجش می دهد : اندیشیدن،عشق،فلسفه... .

غمگین تر اینجاست ، که وجوه تشابه انسان و حیوان نیز او را آزار می دهد، چه برای خود ذاتی متعالی تصور کرده که در هنگام آن افعال احساس سرخوردگی می کند. فایدۀ انسان بودن چیست....؟ 

۷/۱۱/۸۵ 

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18444


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها