مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 27 خرداد ماه سال 1385
دانشگاه

بعد از ظهر شنبه سی اُم اردیبهشت بود که یک بار دیگر پای به دانشگاه نهادم. بر سر دَر این زندان هنوز واژۀ نخ نمای دانشگاه چشم نوازی می کند. دانشگاه چه حسن تعبیر ظالمانه ای برای طویله ای که هنوز آثار مدفوعش از مغزمان زدوده نشده  است. از دانشگاه هیچ نمانده است.شکوه روزهای گذشته جای خود را به ابتذالی وقیحانه داده است. دیگر سعید کریمی را گوشه ای تنها مشغول سیگار کشیدن نمی بینی. رضا حسینی را نمی بینی که چند نفر را به دور خود جمع کرده و دستانش را در هوا تکان دهد . علی حاتمیان را خیره مشغول جویدن سبیلش نمی بینی . ابوذر با آن جثۀ لاغر نیست.حمید رفته.حالا چیزهای تازه تر می بینی . آلات تناسلی و به دنبال آنها دیدگانی رقصان در فضا معلقند و به این سو و آن سو می روند.

ساختمانهای بزرگ و نیمه کاره که هنوز آجرهاشان خون آلود است،با رشدی نمایی بالا و بالاتر می روند. دیگر ارتفاعشان را می توان با فاصلۀ خورشید از زمین قیاس کرد. این دیوهای غول پیکر آماده اند تا آغوششان را به روی گوسفندان تازه بگشایند. بزرگترین و فرهیخته ترین مسلخ زمین مهیاست تا سلاخی کند. گوسفندان جوانی را می بینم که  خرامان وارد می شوند و با پای خود به مذبح می روند، گوسفندان پیری که عنقریب خواهند رفت و خودم را به یاد می آورم که روزی در میان آنها بودم.

با فرشید زیر درخت سنجد نشسته ایم. از جمع چند نفرۀ مان تنها ما دو نفر خاطرات گذشته را باز می سازیم. او از زوالی که گریبان ما را گرفته سخن می گوید و من آخرین شعرم را برای او می خوانم. جای دوستان خالیست؛ همینجا بود که پرشور از همه چیز سخن می راندیم و حالا آن درخت تناور، عریان و خشکیده ، با ریشه هایی از زمین بیرون زده،چشم را می آزارد. یاد صحبت های چند روز پیش با مهدی می افتم. اینکه دیگر کودکی گذشته است و احمقترین ها ، آنانی هستند که مذبوحانه به جنگ با عقربه ها رفته اند. کودکی گذشته و آن کاخ چشم انداز،پس از استحاله و فرسودن در نبرد با عقربه ها ، اکنون زاغه ایست. گفتم چه مهجور است که حالا حتی برای رویاهایت نیز باید مرزی کوچک معین کنی. حتی رویا نیز نمی بایست از آن خط قرمز رد شود. تا روال مبتذلی که به نام گندیدۀ زندگی بدان خو کرده ای ، دگرگون نشود. تا همین اندک را از کف ندهی. تا چرخ و دنده ها از هم نگسلند.چه تلخ است که انسان برای خوشبخت بودن به بهانه های بزرگ محتاج است،اما برای تلخکامی بهانه های کوچک کفایت می کند و طبیعت گشاده دست آن بهانه ها را با اسراف در هر کران ریخته است. حالا همه چیز در مرز محدودی می افسرد. باید دهانت را به هنگام خنده تا اندازه ای معین باز کنی ، تا ناگهان آن ماهیچه های خو کرده به عبوسی پاره نشوند. امروز زندگی زشت است. تمام جامه ها و زیرجامه هایش  کنده شده و با وقاحت برهنگی هراس انگیزش را فریاد می زند. این زشت روی هزار سر تمام اطراف را فرا گرفته و روی برگرداندن هم عبث است. حتی زیر پلک هایت هم نقش بسته تا وقتی دیده فروبندی آزارت بدهد.

مثل گنجشکهای تازه سر از تخم در آورده،احساس عریان بودن مرا می لرزاند. حتی آن جامه چهل تکه را هم ندارم تا برهنگی ام را بدان بپوشانم. به موشهایی که می توانند به سوراخی بخزند و پنهان شوند رشک می ورزم.

 


پنجشنبه 25 خرداد ماه سال 1385
حاجی ـ قسمت اول

پیش نوشت:حکایت زیر نخستین داستان کوتاهیست که نوشته ام و بی شک از شائبۀ تمام ایراداتی که به کار نخستین وارد است بری نیست. خصائل مذمومی که در نهاد حاجی،شخصیت اول داستان گرد آمده، برگرفته از زندگی واقعی چندین نفر است که همۀ آنها را به تمامی در وجود این فرد متبلور کرده ام. پس می توان این داستان را هم بر گرفته از واقعیت و هم زاییدۀ خیال تصور کرد.

از آنجایی که داستان کمی طولانی شد، آن را در سه قسمت در وبلاگ قرار خواهم داد.در پایان این پیش نوشت،این داستان که ارزش ادبی چندانی ندارد،با رویی خجل به مهدی حکمت تقدیم می کنم؛او که نخستین شنوندۀ من بود.

***

میان یک شهر شلوغ،مسجدی بود با گنبدی بزرگ ولی نیمه کاره که مدتها بود آرزوی کمکهای مردمی در مناره هایش تنوره می کشید.مردم هر از گاهی که فرزندشان فلج می شد،سرطان می گرفتند،یا بیکار می شدند، نذری می کردند و اگر ادا می شد،خشتی بر خشتهای آن گنبد اضافه می شد.کسی که مسئولیت کلیۀ کارهای مسجد را بر عهده گرفته بود حاج فیض الله از معتمدین قدیمی محل بود.سری کچل و بزرگ داشت که با کلاه پشمی می پوشاند، ریش و سبیل و ابروی پرپشت ،چشمان ریز میشی،شکمی بزرگ با کمربندی که از پوست کت‌وپهن‌ترین گاو دنیا تهیه شده بود. کمربند بعد از جا‌ انداختن سگک نیم دوری اطراف کمرش می چرخید، انگار پیش‌بینی رشد احتمالی در آینده را کرده بود.حاج فیض‌الله در کل مردی مورد احترام اهالی محل بود، ریاست هیئت امنای مسجد را بر عهده داشت، کمکهای مردمی را جمع‌آوری می کرد،اختلافات اهالی را رفع‌ و‌ رجوع می کرد، و در کل کلید حل غالب مشکلات محل به سرپنجۀ توانمند او حل می شد.شایعاتی نیز در مورد او میان مردم پخش شده بود که سینه‌چاکانش همه را کذب می دانستند.زنش چندی پیش به دلیل سرطان، سینه‌هایش را از دست داده بود.حاجی این اواخر حاجی سابق نبود، و بیشتر اوقات در لاک خودش فرو می رفت.شاید از عشق عطیه بود یا از اینکه دست‌آویزهایش را موقع مقاربت از دست داده بود.البته گروهی این مسأله را به وجد و سکوت عرفانی که گریبان هر مرد بزرگی را پس از طی مراحل سنگین عرفان می گیرد، تعبیر می کردند.گروهی نظر دیگری داشتند.عصرها زنها در صف نانوایی با شیطنت زنانه از هر دری سخن می راندند.

ـ عطیه از وقت یائسگی از چشم حاجی افتاده بود.

ـ حالا که دیگه اون دو تا انار درشت هم توی سطل آشغال بیمارستانه.

ـ حاجی از زنش بیشتر ناراحته.

ـ خوب شایدم دوستش داشته.

ـ

در همان مسجد سرایداری به نام حسین بود که تازه از شهرستان آمده بود. جوان آبله‌رویی که گوسفندانش را فروخته و یک پیکان قراضه خریده بود،اما بعد از تصادف و لنگ شدن خانه نشین شده بود.زن سبزه‌رو و بانمکی داشت که مردهای محل به خاطر نجابت و سادگی دهاتی اش وبه خاطر خیارشور و ترشی خوشمزه‌ای که هر سال می انداخت،خیلی دوستش داشتند! دختر دوساله‌ای هم داشتند که تازه راه رفتن و حرف زدن را تجربه می کرد.

بعد از تصادف حسین و فروختن پیکان قراضه که تمام پولش خرج دوا و درمان حسین شده بود، با وساطت اهالی محل، به خصوص صاحبخانه حسین که می دانست از حسین چیزی عایدش نمی شود،حاجی پذیرفته بود که سرایداری مسجد را به او بدهد.به خصوص که مدتی بود سرایدار قبلی به وصال معبود شتافته بود.حسین وظایف عمده‌ای را بر عهده گرفته بود.کتابخانۀ مسجد را تمیز و مرتب می کرد.نوارهای مذهبی،قرآن،مفاتیح،اصول کافی و را روزی یک‌بار با وضو دستمال مرطوب و تمیزی می کشید تا خدای ناکرده غباری رویشان نیفتد،حیاط مسجد را جاروب می کرد،آب حوض را می کشید،نان صبحانۀ منزل حاجی به عهدۀ او بود و سخت‌ترین کارش هم تمیز کردن دستشوئی ‌ها بود.گاهی اوقات مؤمنان خدا فراموش می ‌کردند یک آفتابه آب بریزند و آخرین شاهکارهایشان را از سوراخ کاسۀ توالت محو کنند.اینجور مواقع حسین زحمتش را می کشید و البته صوابش را می برد.شکی نبود که هیچ‌ کس دیگری حاضر به حصول آن صوابها نبود.

مدتی بود که حسین بیمار شده بود.سرتاسر تنش را زخم هایی به اندازۀ سکه‌های دو‌ ریالی پوشانده بود،پای سالمش هم لنگ شده بود،گاهی از درد قلب می نالید،گاهی از بیرون‌روی تا جایی که حاجی او را از تمیز کردن کتابخانه منع کرد.

 


پنجشنبه 18 خرداد ماه سال 1385
جان شیفته در خاک آرمید

جان شیفته در خاک آرمید

از پشت دیوار ضخیمی از اشک با بغض تلخی که پس از سالها در گلویم با هق هقی تلخ شکسته می نویسم ؛ محمود اعتمادزاده درگذشت.  سودای بوسیدن دستی که ژان کریستف را به پارسی برگرداند، به دلم ماند. م.ا.به آذین رفت. خبری که لابلای اخبار هرزۀ هرروزه گم شد. کسی نپرسید که رفت. یکی دو روزنامه ، گوشه ای کوچک از آن کاغذ توالت های بی مقدارشان را به رفتن پدر ترجمۀ  ایران اختصاص دادند،تا نام روزنامه روی شانه های حقیرشان سنگینی نکند. آخر چطور بنویسم. در این کاغذ چه می توان گفت.چه کنم که به ورطۀ مرده پرستان گرفتار نیایم. آخر او هرگز برای من نمرده و نمی میرد.

هشت سال پیش بود که برای نخستین بار او را شناختم. با قلمی که چون از ژرف ترین زوایای دل برمی آمد به اعماق جان می خلید.او که به من فهماند ادبیات دختری است که به رغم وجود بوزینگانی که همواره طمع تعرض به مرزهای او دارند، به رغم وجود نشخوار کنندگان واژگان پوشالی که نام نویسنده را چون پالان به پشت دارند، همواره دوشیزه خواهد ماند.

نوجوانی هفده ساله بودم ویک تصادف، نقطه ای عطف، یک معجزه یا هر واژۀ وصف ناشدنی کتاب ژان کریستف را در دستان من گذاشت. واز همان صفحۀ نخست دیوانه شدم. با آنکه از ترجمه هیچ نمی دانستم دریافتم که ترجمه باید چگونه باشد. یاد آن روزها به خیر. چون دخترک خردسالی ،پس از اصرار فراوان مادر برای خوابیدن، باز دلم نمی آمد که کتاب را در کتابخانه بگذارم.آنرا در آغوش می گرفتم یا گوشه ای زیر بالش می گذاشتم تا مبادا سحر و جادوی آن گنج سترگ از من دور شود. با آن کتاب بسیار گریستم آنگونه که احساس کردم پیش از آن هرگز خود را نشناخته ام.از یک سو میخواندم واز آنجا که خواندن این اثر بی نوشتن ممکن نبودم ،مرتباً می نوشتم.به زمین زیر پایم سوگند که بر آن بودم که یک بار دیگر کتاب را برای خود بنویسم.با آن کتاب دیگر در این سرزمین ماتم زده نبودم. همراه قهرمانان کتاب در سراسر گیتی سفر کردم، جنگیدم،خیانت دیدم، خیانت کردم،عشق ورزیدم،بوسیدم، بوسه دادم،بزرگ شدم،اشک ریختم، سال خوردم و مُردم.ایماژ آنچه آنروزها بر من گذشت از دهان تنگ قلمم برنمی آید، هرکس ژان کریستف را با جانی شیفته خوانده حال مرا در می یابد ورنه با هزار واژه و سطر و کتاب نمی شود به او این احساس را فهماند.

از آن روزها چندان نگذشته، اما به همان نسبت که به آذین راه مرگ می سپرد، من می پختم. بارها به دوستانم گفتم، که اگر هیچ کتابی را نمی خواهید که بخوانید، لااقل ژان کریستف و جان شیفته بخوانید.گفتم بعید نیست که ترجمۀ به آذین از متن رومن رولان زیباتر باشد ،وگزاف نیست که بود. گفتم پس از مرگ دیگر هرگز این کتابها را نخواهید دید.

حالا او رفته، وطبیعت نادان با دنائت حتی آنانکه نباید بروند می برد. خوشا به حال آنانکه تا لحظۀ مرگ زنده اند.خوشا آنانکه پس از مرگ هم زنده خواهند ماند.

پی نوشت: از به آذین فرزندان نا میرایی در زمینۀ ترجمه چون اتللو و هاملت از شکسپیر، ژان کریستف و جان شیفته از رومن رولان ،دن آرام و زمین نو آباد از میخائیل شولوخوف ، بابا گوریو،زنبق دره ، چرم ساغری،دختر عمو بت از اونوره دوبالزاک، استثناء و قاعده از برتولت برشت و .... را می توان نام برد.می بایست به آثاری از جمله داستان، نقد و پژوهش از جمله دربارۀ ترجمه،خاطرات مایاکوفسکی،منتخب داستانها، از هر دری  و... نیز اشاره کرد. او در سال هزار وسیصد و چهل و هفت به همراه جلال آل احمد کانون نویسندگان ایران را بنیان نهاد.


دوشنبه 8 خرداد ماه سال 1385
برای  آذری هایی که به خیابان ریختند

برای غیورمردان آذری

کاش تا بدین حد ساده لوح نبودی ای دوست آذری؛ تو که هر سال وصله ای بر پینه های پیراهنت اضافه می شود که تعدادش از تار و پودهای پیراهنت بیشتر است و دم بر نمی آوری. تو که ارّۀ  تورم به استخوان نازکت رسیده و خاموشی گزیده ای.تو که نانت را غم نان آجر کرده و از گله ای خاموش عاجزی.تو که قادر نیستی حتی کودکت را بفریبی  تا پفک نخواهد. تو که می دانی خواهران هموطنت زیر درازترین نرینه های عرب به خاطر چند اسکناس کثافت  می خوابند و خون غیرت در رگهای احمقت نمی جوشد.تو که بر این صادرات غیرنفتی حتی می خندی. تو که مدتهاست بیکاری. تو که به لطیفه های مبتذلی که دیریست  در این سرزمین ماتم زده دربارۀ تو و همزبانانت به زبان آورده شده و تو را به نجیب ترین حیوان عالم تشبیه کرده اند خو کرده ای.تو که خود را تا این حد عظیم پنداشته ای، حالا چه شده که از تشبیه به یک سوسک آزرده گشته ای.تو که وقتی از تو می پرسند کاریکاتور چیست پاسخ می دهی :" کاریکاتور یعنی سوسکی که ترکی صحبت می کند". آخر تو چه می فهمی!؟

تو که با گروهی نادان به خیابان ریخته ای و با فریاد های گوشخراشت یک روزنامۀ دیگر را بسته ای. تا گام بلند دیگری در سراشیب بربریت و قطع ریشه های تمدن برداری. تا به مانا نیستانی معنای واقعیت سرد میله های زندان را بفهمانی.تا گروهی را چون خود بیکار کرده باشی. تا فرزندان و همسران آنها هر شب مانا را نفرین کنند. تا تو آخرین برگهای کتاب قطور حماقتت را به تندی ورق بزنی.تو که از بازیچه بودن،از آلت دست بودن، خجالت نمی کشی،اما از سوسک شدن آزرده می شوی.آخر تو که تا دیروز خفقان گرفته بودی و مرده بودی. حالا چرا دهان بوگندویت را باز کرده ای.

تو که تا امروز به سبب فراخی مقعد که مقتضای ایرانی بودن، خصوصا از سنخ ترک می باشد، هیچ عمل مثبتی انجام نداده بودی. حالا به خود ببال.به بازوهای کلفتت که زور در آن گندیده بود ببال.خودت را به گاری ببند و بار مدفوع بکش. نانوایی های بربری خلوت شده اند....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18435


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها