پیش نوشت:حکایت زیر نخستین داستان کوتاهیست که نوشته ام و بی شک از شائبۀ تمام ایراداتی که به کار نخستین وارد است بری نیست. خصائل مذمومی که در نهاد حاجی،شخصیت اول داستان گرد آمده، برگرفته از زندگی واقعی چندین نفر است که همۀ آنها را به تمامی در وجود این فرد متبلور کرده ام. پس می توان این داستان را هم بر گرفته از واقعیت و هم زاییدۀ خیال تصور کرد.
از آنجایی که داستان کمی طولانی شد، آن را در سه قسمت در وبلاگ قرار خواهم داد.در پایان این پیش نوشت،این داستان که ارزش ادبی چندانی ندارد،با رویی خجل به مهدی حکمت تقدیم می کنم؛او که نخستین شنوندۀ من بود.
***
میان یک شهر شلوغ،مسجدی بود با گنبدی بزرگ ولی نیمه کاره که مدتها بود آرزوی کمکهای مردمی در مناره هایش تنوره می کشید.مردم هر از گاهی که فرزندشان فلج می شد،سرطان می گرفتند،یا بیکار می شدند، نذری می کردند و اگر ادا می شد،خشتی بر خشتهای آن گنبد اضافه می شد.کسی که مسئولیت کلیۀ کارهای مسجد را بر عهده گرفته بود حاج فیض الله از معتمدین قدیمی محل بود.سری کچل و بزرگ داشت که با کلاه پشمی می پوشاند، ریش و سبیل و ابروی پرپشت ،چشمان ریز میشی،شکمی بزرگ با کمربندی که از پوست کتوپهنترین گاو دنیا تهیه شده بود. کمربند بعد از جا انداختن سگک نیم دوری اطراف کمرش می چرخید، انگار پیشبینی رشد احتمالی در آینده را کرده بود.حاج فیضالله در کل مردی مورد احترام اهالی محل بود، ریاست هیئت امنای مسجد را بر عهده داشت، کمکهای مردمی را جمعآوری می کرد،اختلافات اهالی را رفع و رجوع می کرد، و در کل کلید حل غالب مشکلات محل به سرپنجۀ توانمند او حل می شد.شایعاتی نیز در مورد او میان مردم پخش شده بود که سینهچاکانش همه را کذب می دانستند.زنش چندی پیش به دلیل سرطان، سینههایش را از دست داده بود.حاجی این اواخر حاجی سابق نبود، و بیشتر اوقات در لاک خودش فرو می رفت.شاید از عشق عطیه بود یا از اینکه دستآویزهایش را موقع مقاربت از دست داده بود.البته گروهی این مسأله را به وجد و سکوت عرفانی که گریبان هر مرد بزرگی را پس از طی مراحل سنگین عرفان می گیرد، تعبیر می کردند.گروهی نظر دیگری داشتند.عصرها زنها در صف نانوایی با شیطنت زنانه از هر دری سخن می راندند.
ـ عطیه از وقت یائسگی از چشم حاجی افتاده بود.
ـ حالا که دیگه اون دو تا انار درشت هم توی سطل آشغال بیمارستانه.
ـ حاجی از زنش بیشتر ناراحته.
ـ خوب شایدم دوستش داشته.
ـ …
در همان مسجد سرایداری به نام حسین بود که تازه از شهرستان آمده بود. جوان آبلهرویی که گوسفندانش را فروخته و یک پیکان قراضه خریده بود،اما بعد از تصادف و لنگ شدن خانه نشین شده بود.زن سبزهرو و بانمکی داشت که مردهای محل به خاطر نجابت و سادگی دهاتی اش وبه خاطر خیارشور و ترشی خوشمزهای که هر سال می انداخت،خیلی دوستش داشتند! دختر دوسالهای هم داشتند که تازه راه رفتن و حرف زدن را تجربه می کرد.
بعد از تصادف حسین و فروختن پیکان قراضه که تمام پولش خرج دوا و درمان حسین شده بود، با وساطت اهالی محل، به خصوص صاحبخانه حسین که می دانست از حسین چیزی عایدش نمی شود،حاجی پذیرفته بود که سرایداری مسجد را به او بدهد.به خصوص که مدتی بود سرایدار قبلی به وصال معبود شتافته بود.حسین وظایف عمدهای را بر عهده گرفته بود.کتابخانۀ مسجد را تمیز و مرتب می کرد.نوارهای مذهبی،قرآن،مفاتیح،اصول کافی و … را روزی یکبار با وضو دستمال مرطوب و تمیزی می کشید تا خدای ناکرده غباری رویشان نیفتد،حیاط مسجد را جاروب می کرد،آب حوض را می کشید،نان صبحانۀ منزل حاجی به عهدۀ او بود و سختترین کارش هم تمیز کردن دستشوئی ها بود.گاهی اوقات مؤمنان خدا فراموش می کردند یک آفتابه آب بریزند و آخرین شاهکارهایشان را از سوراخ کاسۀ توالت محو کنند.اینجور مواقع حسین زحمتش را می کشید و البته صوابش را می برد.شکی نبود که هیچ کس دیگری حاضر به حصول آن صوابها نبود.
مدتی بود که حسین بیمار شده بود.سرتاسر تنش را زخم هایی به اندازۀ سکههای دو ریالی پوشانده بود،پای سالمش هم لنگ شده بود،گاهی از درد قلب می نالید،گاهی از بیرونروی تا جایی که حاجی او را از تمیز کردن کتابخانه منع کرد.
|