پیش نوشت: قسمت های اول و دوم داستان به تاریخهای 25 خرداد و 2 تیر در آرشیو موجود می باشد.
عصر یکی از روزهای سرد زمستان بود.من و حاجی داخل کتابخانۀ مسجد نشسته بودیم.نیمساعتی بود که نماز عصر تمام شده بود و حاجی از طرحهایی که برای تکمیل کار مسجد داشت با من حرف می زد.اینکه سرمایهای در حدود دویست میلیون تومان جمعآوری شده که می توان سر و سامان خوبی به وضعیت مسجد داد.برف شدیدی شروع به باریدن کرده بود.حاجی چفت در را محکم کرد و قلیانش را چاق کرد.یک استکان چای هم جلوی من گذاشت. فضای کتابخانه گرم و دلنشین شده بود.صدای قلیان هم آن لحظه گوش را نوازش می داد.مریم از جلوی کتابخانه رد شد و به سوی دستشویی رفت.ژاکت پشمی تنگی به تن داشت که به اندام بالغ و جوانش جلوۀ بهتری می بخشید.چشمهای حاجی ریز شد و پس از چندی غم سنگینی چین و چروکهای صورتش را آشکارتر ساخت.با خودم فکر می کردم که شاید شایعات اطراف حاجی درست باشد.سرم را پایین انداختم و خود را به ظاهر مشغول هم زدن قند داخل چای کردم.ناگهان صدای حاجی رشتۀ افکارم را پاره کرد.
ـ می دونی جلال می خوام مریمو رَدِش کنم بره دهاتشون.
ـ واسهی چی حاجی؟
ـ زن جوونیه،خوبیت نداره،اینجا هم کارآیی نداره،مردم حرف درمیارن.
ـ حاجی چرا کارهای حسین رو نمیسپری به این زن؟حداقل از پس تمیز کردن قرآن و کتابهای دیگه برمیاد.اون به هر حال یه زنه حاجی.
ـ نه جوون،مشکل همینه.زن که نمیتونه موقعی که عادت ماهانهس ،بیاد با این کتابا ور بره.حرمت داره جوون.
ـ حاجی خوب میشه اون موقع…
ـ زیاد پیگیر قضیه نشو.من همۀ فکرامو کردم.
صبح یکی از روزهای سرد زمستانی،تازه اتومبیلم را گرم کرده بودم که به محل کارم بروم.مریم را کنار دروازۀ مسجد دیدم.دختر دو سالهاش با خاکوخُل بازی می کرد،اما مریم توجهی به او نداشت.یک ساک ورزشی که گویا تمام وسایلش داخل آن بود روی شانۀ نازکش انداخته بود،انگار قصد رفتن کرده بود.دو قدم آن سوتر حاجی به در تکیه داده بود و از چهرهاش مشخص بود که مسألهای برای چندمین بار و به اصرار به مریم پیشنهاد می کند.مریم اما مرتباً سر را به علامت مخالفت تکان می داد.حاجی درمانده شده بود.مریم بچه را به آغوش گرفت و به راه افتاد.حاجی خواسته یا ناخواسته بازویش را گرفت.با زمختی کمی او را نوازش کرد.مریم نگاه تندی به دست او انداخت.حاجی سرش را پایین انداخت و به کتابخانه پناه آورد.
نازنین در آغوش مادرش شیرین زبانی می کرد و مریم کنار من ساکت نشسته بود.آنها را سوار اتومبیلم کرده بودم تا به ترمینال برسانم.هیچ حرفی میانمان رد و بدل نشد.تنها در لحظۀ خداحافظی مریم از پشت دیوار ضخیم اشک،با نگاهی غریب از من تشکر کرد.نگاهی که برای همیشه در ذهنم ماند.دختر کوچکش گریه می کرد و نمی خواست از ماشین که حالا گرم شده بود پیاده شود.مریم دست او را کشید وبه راه افتاد.آنجا نشستم تا سوار یک مینی بوس قدیمی و کثیف شد و رفت.نفهمیدم به کجا، اما برای همیشه رفت، ودیگر او را ندیدم.تنها یک یادگار برایم ماند.همان ساک ورزشی که روی صندلی جلو جا خوش کرده بود. همان ساکی که بعد از سالها هنوز بوی مریم،بوی نازنین،بوی فقر،بوی غربت و بوی یک خاطرۀ تلخ می دهد.
اهل محل می گفتند که حاجی به مریم پیشنهاد یک رابطۀ موقت کرده،لابد برای دلسوزی.البته مریم نپذیرفته بود.حاجی هم برای رسوا نشدن او را بیرون انداخته بود.یک ماه بعد زن جوانی مسؤول کتابخانه و امور نظافت مسجد شد.کسی نفهمید که از کجا آمده.حاجی هم آنقدر منزوی و بدخلق شده بود که کسی جرأت سؤال از او نداشت.یک بار به تندی از او پرسیدم:
ـ حاجی این زنه خیلی جوونه.عادت ماهانه نمی شه،شایدم به سن بلوغ نرسیده؟
ـ نترس نمی شه.تو هم تو کارای من دخالت نکن بچه.
حاجی در حالیکه دور می شد زیر لب ناسزایی هم داد که پیشتر از دهان او نمی شنیدم.برایم دیگر هیچ چیز مهم نبود.کار مسجد را نیمهکاره رها کردم.البته حاجی به قولش وفا کرد.چرا که زن بعد از یک ماه دیگر عادت ماهانه نشد.چرا که از حاجی باردار شده بود.دیگر دست زدن به قرآن حداقل تا نه ماه حرمتی نداشت.شِش ماه بعد شنیدم که حاجی ناگهان ناپدید شده است.خبری از دویست میلیون تومان هم نبود.در این مدت به مسجد نمی رفتم،اما برای آگاهی از حقیقت ماجرا بار دیگر به مسجد رفتم.مسجد خلوت بود.صیغۀ جدید حاجی را گریان و تکیه داده به چهارچوب در کتابخانه دیدم.کسی اطرافش نبود و او در این تنهایی بر مصیبت خود اشک می ریخت.از حاجی دو یادگار برای او مانده بود.یک پیراهن مردانه که بر تنش بود و دیگری کودکی هفتماهه که سرنوشتی نامعلوم انتظارش را می کشید.
پی نوشت: داستان را به دوست بسیار عزیزم آ.ت تقدیم می کنم.بی شک قلب وبلاگم از تلاقی دوبارۀ دیدگان نازنینش خواهد تپید.
|