مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 16 تیر ماه سال 1385
بدون عنوان

شاید بی عقلی و بی دردی از عقلمندی و دردمندی بهتر باشد ولی بهترین حالت عقلمندی وبی دردی است.

                                                     آرتور سی کلارک


چهارشنبه 14 تیر ماه سال 1385
حاجی-قسمت سوم

پیش نوشت: قسمت های اول و دوم داستان به تاریخهای 25 خرداد و 2 تیر در آرشیو موجود می باشد.

عصر یکی از روزهای سرد زمستان بود.من و حاجی داخل کتابخانۀ مسجد نشسته بودیم.نیم‌ساعتی بود که نماز عصر تمام شده بود و حاجی از طرح‌هایی که برای تکمیل کار مسجد داشت با من حرف می زد.اینکه سرمایه‌ای در حدود دویست میلیون تومان جمع‌آوری شده که می ‌توان سر و سامان خوبی به وضعیت مسجد داد.برف شدیدی شروع به باریدن کرده بود.حاجی چفت در را محکم کرد و قلیانش را چاق کرد.یک استکان چای هم جلوی من گذاشت. فضای کتابخانه گرم و دلنشین شده بود.صدای قلیان هم آن لحظه گوش را نوازش می داد.مریم از جلوی کتابخانه رد شد و به سوی دستشویی رفت.ژاکت پشمی تنگی به تن داشت که به اندام بالغ و جوانش جلوۀ بهتری می ‌بخشید.چشمهای حاجی ریز شد و پس از چندی غم سنگینی چین و چروک‌های صورتش را آشکارتر ساخت.با خودم فکر می کردم که شاید شایعات اطراف حاجی درست باشد.سرم را پایین انداختم و خود را به ظاهر مشغول هم زدن قند داخل چای کردم.ناگهان صدای حاجی رشتۀ افکارم را پاره کرد. 

ـ می دونی جلال می ‌خوام مریمو رَدِش کنم بره دهاتشون.

ـ واسه‌ی چی حاجی؟

ـ زن جوونیه،خوبیت نداره،اینجا هم کارآیی نداره،مردم حرف درمیارن.

ـ حاجی چرا کارهای حسین رو نمی‌سپری به این زن؟حداقل از پس تمیز کردن قرآن و کتابهای دیگه برمیاد.اون به هر حال یه زنه حاجی.

ـ نه جوون،مشکل همینه.زن که نمی‌تونه موقعی که عادت ماهانه‌س ،بیاد با این کتابا ور بره.حرمت داره جوون.

ـ حاجی خوب میشه اون موقع

ـ زیاد پیگیر قضیه نشو.من همۀ فکرامو کردم.

صبح یکی از روزهای سرد زمستانی،تازه اتومبیلم را گرم کرده بودم که به محل کارم بروم.مریم را کنار دروازۀ مسجد دیدم.دختر دو ساله‌اش با خاک‌و‌خُل بازی می کرد،اما مریم توجهی به او نداشت.یک ساک ورزشی که گویا تمام وسایلش داخل آن بود روی شانۀ نازکش انداخته بود،انگار قصد رفتن کرده بود.دو قدم آن سوتر حاجی به در تکیه داده بود و از چهره‌اش مشخص بود که مسأله‌ای برای چندمین بار و به اصرار به مریم پیشنهاد می کند.مریم اما مرتباً سر را به علامت مخالفت تکان می داد.حاجی درمانده شده بود.مریم بچه را به آغوش گرفت و به راه افتاد.حاجی خواسته یا ناخواسته بازویش را گرفت.با زمختی کمی او را نوازش کرد.مریم نگاه تندی به دست او انداخت.حاجی سرش را پایین انداخت و به کتابخانه پناه آورد.

نازنین در آغوش مادرش شیرین زبانی می ‌کرد و مریم کنار من ساکت نشسته بود.آنها را سوار اتومبیلم کرده بودم تا به ترمینال برسانم.هیچ حرفی میانمان رد‌ و بدل نشد.تنها در لحظۀ خداحافظی مریم از پشت دیوار ضخیم اشک،با نگاهی غریب از من تشکر کرد.نگاهی که برای همیشه در ذهنم ماند.دختر کوچکش گریه می ‌کرد و نمی ‌خواست از ماشین که حالا گرم شده بود پیاده شود.مریم دست او را کشید وبه راه افتاد.آنجا نشستم تا سوار یک مینی ‌بوس قدیمی و کثیف شد و رفت.نفهمیدم به کجا، اما برای همیشه رفت، ودیگر او را ندیدم.تنها یک یادگار برایم ماند.همان ساک ورزشی که روی صندلی جلو جا خوش کرده بود. همان ساکی که بعد از سالها هنوز بوی مریم،بوی نازنین،بوی فقر،بوی غربت و بوی یک خاطرۀ تلخ می ‌دهد.

اهل محل می گفتند که حاجی به مریم پیشنهاد یک رابطۀ موقت کرده،لابد برای دلسوزی.البته مریم نپذیرفته بود.حاجی هم برای رسوا نشدن او را بیرون انداخته بود.یک ماه بعد زن جوانی مسؤول کتابخانه و امور نظافت مسجد شد.کسی نفهمید که از کجا آمده.حاجی هم آنقدر منزوی و بدخلق شده بود که کسی جرأت سؤال از او نداشت.یک بار به تندی از او پرسیدم:

ـ حاجی این زنه خیلی جوونه.عادت ماهانه نمی ‌شه،شایدم به سن بلوغ نرسیده؟

ـ نترس نمی ‌شه.تو هم تو کارای من دخالت نکن بچه.

حاجی در حالی‌که دور می ‌شد زیر لب ناسزایی هم داد که پیشتر از دهان او نمی ‌شنیدم.برایم دیگر هیچ چیز مهم نبود.کار مسجد را نیمه‌کاره رها کردم.البته حاجی به قولش وفا کرد.چرا که زن بعد از یک ماه دیگر عادت ماهانه نشد.چرا که از حاجی باردار شده بود.دیگر دست زدن به قرآن حداقل تا نه ماه حرمتی نداشت.شِش ماه بعد شنیدم که حاجی ناگهان ناپدید شده است.خبری از دویست میلیون تومان هم نبود.در این مدت به مسجد نمی ‌رفتم،اما برای آگاهی از حقیقت ماجرا بار دیگر به مسجد رفتم.مسجد خلوت بود.صیغۀ جدید حاجی را گریان و تکیه داده به چهارچوب در کتابخانه دیدم.کسی اطرافش نبود و او در این تنهایی بر مصیبت خود اشک می ‌ریخت.از حاجی دو یادگار برای او مانده بود.یک پیراهن مردانه که بر تنش بود و دیگری کودکی هفت‌ماهه که سرنوشتی نامعلوم  انتظارش را می کشید.

پی نوشت: داستان را به دوست بسیار عزیزم آ.ت تقدیم می کنم.بی شک قلب وبلاگم از تلاقی دوبارۀ دیدگان نازنینش خواهد تپید.                                                   

 

 


جمعه 2 تیر ماه سال 1385
حاجی ـ قسمت دوم

پیش نوشت: قسمت اول این داستان به تاریخ ۲۵ خرداد در آرشیو موجود است.

چند سالی بود که با حاجی دوستی نصف و نیمه‌ای داشتم.شغل معماری در خانوادۀ ما موروثی بود و حاجی انجام کارهای گنبد و مناره‌ها را به من سپرده بود.من هم به خاطر صواب کار، آنها را به نصف قیمت با حاجی حساب می کردم.

آن روز یکی از غروب‌های دلگیر جمعه بود.نماز عصر می خواندیم و طبق معمول حاجی پیش‌نماز بود.رکعت دوم بود و داشتیم اشهد می ‌خواندیم که ناگهان صدای شیون مریم، زن حسین فضای مسجد را پر کرد.حاجی با شنیدن صدای مریم،بی‌اختیار سرش را برگرداند،طوری که نمازش باطل شد،اما بدون توجه به این امر نمازش را ادامه داد.صدای جیغ‌های وحشتناکی به گوش می ‌رسید که جگر را می ‌سوزاند.نفهمیدیم چطور نماز به انتها رسید.اما همه از در بیرون زدند.

مریم با پیراهنی مردانه که پیشتر آنرا تن حاجی دیده بودم،بدون چادر در حیاط ظاهر شده بود.آنچه در نگاه اول به چشم می ‌خورد چشم‌نوازی این زن بود که موهایش به طرز دلنشینی روی سینه‌ها را پوشانده بود.دکمه‌های پیراهن یکی در میان بسته شده بودند که کسی به ظاهر از این مسأله ناراضی نبود.دامن مغز‌پسته‌ای مریم تا مچ پاهایش را می پوشاند و مردها پس از چشم‌چرانی اولیه تازه متوجه شدند که مریم حتماً به خاطر حادثۀ ناخجسته‌ای این چنین جیغ می ‌زند.موهایش را می ‌کشید و صورتش را به ناخن می ‌خراشید.مثل مرغ سربریده به این‌سو و آن‌سو می ‌دوید.گرم همین دویدنها سکندری خورد و داخل حوض افتاد.نجمه‌خاتون که لبخند رضایت شوهرش را از این صحنه دیده بود دویده بود که چادری را از خانۀ مریم بیاورد و او را بپوشاند.صدای جیغ نجمه گلدسته‌های مسجد را لرزاند.همه مریم را فراموش کردند و به سوی آلونک سرایدار دویدند.حسین گوشه‌ای دراز به دراز افتاده بود.دستش به سینه‌اش چنگ انداخته بود و چشم‌هایش برگشته بودند.انگار دچار حمله‌ای قلبی شده بود و در جا تمام کرده بود.دهانش کف‌آلود بود و باز مانده بود.انگار در آن لحظۀ آخر سؤالی داشت و مرگ پاسخش را داده بود.نازنین دو ساله گوشه‌ای کنار سماور که قل‌قل می جوشید،نشسته بود و تکه‌ای بربری خشک به دهان گرفته بود.هنوز چیزی از آنچه رخ داده بود نمی ‌فهمید.اما از هجوم یکبارۀ جمعیت ترسید و به گریه افتاد.

یکی از زنها با تقلای بسیار مریم را از حوض بیرون کشید.آب زیادی خورده بود.کف حیاط پهنش کردند.انگار در همان آب کم‌عمق غرق شده بود.روی صورتش لجن سبز نشسته بود.مدتی بود حسین فرصت نکرده بود که حوض را تمیز کند.یکی از زنها چند بار روی شکمش فشار آورد.پیراهن حاجی به تنش چسبیده بود.سرفۀ بلندی کرد و هوا را با صدا به ریه کشید.بعد از چند نفس عمیق دوباره شیون را آغاز کرد.انگار زوزه می ‌کشید.

مراسم چهلم حسین هم حقیرانه برگزار شد و هرکس چند اسکناس پنجاه یا صد تومانی کف دست مریم گذاشت تا مدتی روزگار بگذراند.مریم دیگر در حیاط مسجد پیدا نمی شد و تمام روز داخل اتاقک کوچک سرایداری می ماند.نه از او و نه از بچه هیچ صدایی در نمی ‌آمد.مردم و البته مردها از اینکه این زن در بهار جوانی این چنین منزوی شده، غمگین بودند.گاه و بی‌گاه مردانی از کسبۀ محل پیدا می شدند که حاضر بودند این زن تنها و البته لوند را زیر چتر حمایت خود بگیرند.البته بیشتر دستۀ چتر در این میان اهمیت داشت.اما حاجی همیشه به تندی آنها را رانده بود.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18438


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها