مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو

ماورای طبیعت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 2 تیر ماه سال 1385
حاجی ـ قسمت دوم

پیش نوشت: قسمت اول این داستان به تاریخ ۲۵ خرداد در آرشیو موجود است.

چند سالی بود که با حاجی دوستی نصف و نیمه‌ای داشتم.شغل معماری در خانوادۀ ما موروثی بود و حاجی انجام کارهای گنبد و مناره‌ها را به من سپرده بود.من هم به خاطر صواب کار، آنها را به نصف قیمت با حاجی حساب می کردم.

آن روز یکی از غروب‌های دلگیر جمعه بود.نماز عصر می خواندیم و طبق معمول حاجی پیش‌نماز بود.رکعت دوم بود و داشتیم اشهد می ‌خواندیم که ناگهان صدای شیون مریم، زن حسین فضای مسجد را پر کرد.حاجی با شنیدن صدای مریم،بی‌اختیار سرش را برگرداند،طوری که نمازش باطل شد،اما بدون توجه به این امر نمازش را ادامه داد.صدای جیغ‌های وحشتناکی به گوش می ‌رسید که جگر را می ‌سوزاند.نفهمیدیم چطور نماز به انتها رسید.اما همه از در بیرون زدند.

مریم با پیراهنی مردانه که پیشتر آنرا تن حاجی دیده بودم،بدون چادر در حیاط ظاهر شده بود.آنچه در نگاه اول به چشم می ‌خورد چشم‌نوازی این زن بود که موهایش به طرز دلنشینی روی سینه‌ها را پوشانده بود.دکمه‌های پیراهن یکی در میان بسته شده بودند که کسی به ظاهر از این مسأله ناراضی نبود.دامن مغز‌پسته‌ای مریم تا مچ پاهایش را می پوشاند و مردها پس از چشم‌چرانی اولیه تازه متوجه شدند که مریم حتماً به خاطر حادثۀ ناخجسته‌ای این چنین جیغ می ‌زند.موهایش را می ‌کشید و صورتش را به ناخن می ‌خراشید.مثل مرغ سربریده به این‌سو و آن‌سو می ‌دوید.گرم همین دویدنها سکندری خورد و داخل حوض افتاد.نجمه‌خاتون که لبخند رضایت شوهرش را از این صحنه دیده بود دویده بود که چادری را از خانۀ مریم بیاورد و او را بپوشاند.صدای جیغ نجمه گلدسته‌های مسجد را لرزاند.همه مریم را فراموش کردند و به سوی آلونک سرایدار دویدند.حسین گوشه‌ای دراز به دراز افتاده بود.دستش به سینه‌اش چنگ انداخته بود و چشم‌هایش برگشته بودند.انگار دچار حمله‌ای قلبی شده بود و در جا تمام کرده بود.دهانش کف‌آلود بود و باز مانده بود.انگار در آن لحظۀ آخر سؤالی داشت و مرگ پاسخش را داده بود.نازنین دو ساله گوشه‌ای کنار سماور که قل‌قل می جوشید،نشسته بود و تکه‌ای بربری خشک به دهان گرفته بود.هنوز چیزی از آنچه رخ داده بود نمی ‌فهمید.اما از هجوم یکبارۀ جمعیت ترسید و به گریه افتاد.

یکی از زنها با تقلای بسیار مریم را از حوض بیرون کشید.آب زیادی خورده بود.کف حیاط پهنش کردند.انگار در همان آب کم‌عمق غرق شده بود.روی صورتش لجن سبز نشسته بود.مدتی بود حسین فرصت نکرده بود که حوض را تمیز کند.یکی از زنها چند بار روی شکمش فشار آورد.پیراهن حاجی به تنش چسبیده بود.سرفۀ بلندی کرد و هوا را با صدا به ریه کشید.بعد از چند نفس عمیق دوباره شیون را آغاز کرد.انگار زوزه می ‌کشید.

مراسم چهلم حسین هم حقیرانه برگزار شد و هرکس چند اسکناس پنجاه یا صد تومانی کف دست مریم گذاشت تا مدتی روزگار بگذراند.مریم دیگر در حیاط مسجد پیدا نمی شد و تمام روز داخل اتاقک کوچک سرایداری می ماند.نه از او و نه از بچه هیچ صدایی در نمی ‌آمد.مردم و البته مردها از اینکه این زن در بهار جوانی این چنین منزوی شده، غمگین بودند.گاه و بی‌گاه مردانی از کسبۀ محل پیدا می شدند که حاضر بودند این زن تنها و البته لوند را زیر چتر حمایت خود بگیرند.البته بیشتر دستۀ چتر در این میان اهمیت داشت.اما حاجی همیشه به تندی آنها را رانده بود.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 23831


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها