مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 27 شهریور ماه سال 1385
لحظۀ رفتن تو

پیش نوشت:این شعر را روزی با آمیزه ای موهوم از شوخی،شیطنت،یا مهری گنگ سرودم.آن روز به ف ش تقدیم شد،امروز تنها سودش به روزآوری وبلاگم است،شاید فردا به هیچ نیرزد.

***

لحظۀ  رفتن تو

دل من سخت گرفت

چشمم آن لحظه دگر شوخ نبود

خیره بر دیدۀ  سوزان تو ماند

خیره بر دست قشنگ تو که لاقید خداحافظ گفت

قلب من نرم قدمهای ترا تا دم درگاه وداع، تلخ شمرد

شهر نارنج وبهار تو به جانم پژمرد

دلم از من پرسید

شاید عاشق شده ای

شاید این صورت بی پردۀ توست

شاید او می داند

که تو هم گیر و اسیر دل  و  درگیر تفأل ماندی

شاید از درد به خود می پیچی ...

بی تو آغاز سفر دیر رسید

بی تو پایان سفر زود رسید

تو چه زود آخر و آغاز سفر را به دلم چسباندی

راه بی آخر من، آخر بیراهۀ من

من به این راه پر از دلهره بی توشه به راه افتادم

گرچه از آخر این شوخی عجیب می ترسم

من به چشمان تو اکنون نگران می نگرم

و به آن خندۀ تلخ

روی لبهای قشنگ تو که چشمان مرا می سوزد

زندگی می گذرد

خندۀ سرد تو هم می گذرد

این دو خط شعر و دلی تبزده جا می ماند

شوخی تلخ من این لحظه دگر پایان یافت

آخرین برگ قمار و دل لرزیدۀ من در کف توست

من کنون رام توام

پای تردید تو تا مرز جنون من و زهرخندۀ تو

پای یک شوخی سرد

پای نفرین توام

آخرین حرف مرا حال شنیدی تو عزیز

می توانی بروی!

 

                                         سوّم خرداد هشتاد وچهار

پنجشنبه 23 شهریور ماه سال 1385
فردا،فردایی نخواهد بود. (قسمت دوم)

پس از پایان محاسبات که تفاوتی با محاسبات جمعۀ پیش نداشت،به بالش تکیه می داد،جاسیگاری قدیمی را کنار دستش می گذاشت و یک سیگار مگنای فیلتر قرمز روشن می کرد.با لذت دودش را وارد ریه ها می کرد و با تأخیر حلقه حلقه بیرون می داد.گاهی از میان حلقه ها چهرۀ زرد و ذلیل هانیه را می دید و یاد این می افتاد که دکتر به او گفته که حداقل داخل خانه سیگار نکشد.مگر این که بخواهد دختربچه را تدریجاً بکشد.او هر بار تصمیم می گرفت که به توصیۀ دکتر گردن نهد،اما ممکن نبود،چرا که سیگار کشیدن در خانه لذتی بود که تنها سیگاری ها آنرا می فهمند.این جور مواقع ارزو می کرد که کاش در هیچ دکه ای سیگار نباشد،هرچند آنوقت مجبور می شد تفالۀ چای را میان کاغذ بپیچد و آتش بزند.کاری که در نوجوانی و زمانی که جیبش حتی از امروز هم خالی تر بود،انجام می داد.گاه می ترسید که سیگار بسیار گران بشود،آنوقت نمی دانست به چه ترتیب تراز اقتصادی اش را میزان کند.

گاهی افق نگاهش از صفحۀ کاغذ فراتر می رفت.این خاصیت غروبهای جمعه بود که مغز می توانست کمی از آن فضای دلگیر پرواز کند.یاد کودکی می افتاد.آن روزها که با برادرش میان مزارع گندم تازه بار داده می دویدند و ناسزاها بود که بر سرشان می ریخت.اما دویدن میان آن خاک نرم با پاهای عریان به آن می ارزید.یاد درخت آلوچۀ وحشی که نزدیک خانۀ شان بود می افتاد و اینکه جیب هایشان را پر از آن آلوچه های بسار ریز می کردند.می رفتند و روی یک سنگ بزرگ که کنار خرمن های بزرگ گندم بود می نشستند و هسته ها را از آن بالا تف می کردند.هسته روی بدنۀ صاف سنگ قل می خورد و آنها با نگاه خیره دنبالش می کردند. یاد روزهایی می افتاد که خیلی نوشابه دوست داشت و یک بار با پولی از روی زمین پیدا کرده بود،نوشابه خریده بود.بعدها عذاب وجدان نوشابه را کوفت کرده بود،تا آن روز که در رساله خوانده بود که آن مقدار پول موردی ندارد اگر به صندوق صدقه ریخته نشود.یاد آن روز افتاد که با برادرش زیر یکی از خرمن های بزرگ کاه کبریت گرفته و آتشش زدند،بعد مثل دو ابلیس کوچک قهقهه زدند، مزرعه دار از پی آنها دویده  و به آنها ناسزاهای مادر و خواهر را آموخته بود و صدای گریه های زنش که با زجر بسیار خرمن را بالا برده بود در آتش خرمن و قهقهۀ آنها گم شد.دلش مثل هر غروب جمعه گرفت .....


چهارشنبه 15 شهریور ماه سال 1385
فردا،فردایی نخواهد بود. (قسمت اول)

پیش نوشت: شاید این داستان صاحب تمامی اشکالاتیست که یک داستان کوتاه بد دارد.پیشتر بر کژیهای قامتش معترفم،هرچند که چون پاره ای از مغز بی جانم دوستش دارم.داستان را به سعید کریمی تقدیم می کنم.او که نکات ارزنده ای در این باب به من آموخت.هرچند توصیه هایش را در این داستان به کار نبرده ام،اما چشم امید بر داستان های دیگر بسته ام.

غروب جمعه مثل غروب روزهای دیگر بود.خورشید تقریبا همان زاویۀ روز قبل را با زمین داشت و همان قدر سرخ می شد.اما برای علی حکایت جور دیگری بود.همیشه غروب های جمعه دلش می گرفت.استیصالی غریب گریبانش را می گرفت که برای رهایی از آن نمی دانست چه کند.کار همیشگی اش در این ساعات مشخص بود.کاری که معمولا از ظهر آغاز می شد.بعد از ناهار سعی می کردند که بخوابند،اما او خوابش نمی برد.وقتی صدای نفس های منظم هانیه،زن و فرزندش را می شنید،وقتی با تلخکامی درمی یافت که امروز بعد ازظهر هم نمی تواند بخوابد،برمی خاست و یک کاغذ از وسط دفتر هانیه می کند،مدادش را برمی داشت و گوشه ای می نشست و شروع به حساب وکتاب می کرد.کار مضحکی بود که هزار بار کرده بود،اما بدان خو کرده بود.می نشست و حقوق های سر ماهش را جمع می کرد.اینکه در یک سال آینده چقدر می شود،در پنج سال چقدر و در ده سال،بیست سال،سی سال و کسی چه می داند شاید سی و پنج سال.گاهی که به اخبار گوش می کرد،درصد رشد تورم را هم دخیل می کرد و احساس می کرد محاسباتش دقیقتر و اصولی تر شده است.همه چیز در ذهنش روشن می شد.اینکه کی می تواند برای شیدا یک گردن آویز طلا بخرد.کی برای هانیه دوچرخه بخرد،کی برای خودش ریش تراش برقی بخرد،کی ماشین بخرد و اگر درصد تورّم از میزان پیش بینی شده بیشتر نمی شد و حقوقش طبق کف افزایش رشد می یافت، در چهل سال آینده می توانست خانه ای سی و و پنج متری در بریانک یا دوراهی قپون بخرد.همه چیز مشخص بود و این برای زندگی یک کارگر بهترین رویداد ممکن بود.تنها چیزهایی که نگرانش می کرد،مسائل پیش بینی نشده بود.او پیش بینی کرده بود که هانیه دو بار و شیدا یک بار در سال بیمار شوند،خودش هم بیمار نمی شد یا اگر می شد بدون دوا خوب می شد.اگر هانیه یک بار بیشتر از مقدار معین بیمار می شد و اگر این بیماری سرماخوردگی نبود،شاید پنج سال خرید ریش تراش برقی به عقب می افتاد.از جنگ بیزار بود چرا که قیمت ها را تغییر می داد.از هر چیزی که ثبات و استحکام زندگیش را به هم می زد بیزار بود.


دوشنبه 6 شهریور ماه سال 1385
بازگشته ام

دوستان،داستان چشمان خیره بر مغاک،در انتهای راه است.حدیث باران اشک بر بذر پوسیدۀ افکنده در شوره زار؛مغزی ساده لوح در آرزوی ثمری محال.دوستان ،داستان دستانی خالیست،نم دیدگان پَُرسان و لرزانی که هرگز نمی خشکد.

 

نگاه آسمان خیس است و دردش بند نمی‌آید

بر این لبهای آویزان

دگر شاید نشان از قند نمی‌آید

نمی‌دانم چرا اندوه

دودستی سینه‌ام را سخت چسبیده

و آن دستان سردش را نمی‌خواهد که بردارد

نمی‌دانم چرا از هیچ دلم بیهوده می‌گیرد

نمی‌دانم چرا گرمای هر لبخند

به باد نازکی بند است

سریع و ساده می‌میرد

دگر سودای شعر و قافیه،سودای پوچ آن ردیف‌های مقوایی

نحیف و خسته‌ام کرده

نوشتن از ملولی یأس بی‌پایان هستی خسته‌ام کرده

نمی‌دانم چه چیز زندگی آخر

به من دلبسته یا دلبسته‌ام کرده

من از هر آنچه روزی مایه‌های شور و شادی در درونش داشت

کنون مأیوس و بیزارم

نمی‌دانم چرا با آنکه در جانم نشانی از کسالت نیست

ولی حس غریبی هست،می‌دانم که بیمارم

چه آسان جمع یارانی که می‌گفتند و می‌خواندند  درهم رفت

چه آسان زندگی ما را  زهم  پاشید

چه خوب جادوگر قهار این بازی

به دلها تخم ننگین زمان پاشید

پس از چندی گل مهری که در جانهای ما بود کم‌کمک خشکید

نقابها را تو گویی باد بی‌رحم خزانی با خشونت برد

رفیقان یک‌به‌یک آسوده‌دل رفتند

و من ناباوران دیدم که مهر دیدۀ هر نازنینی مرد

چو سرداری که سربازان کنار پای او بر خاک می‌افتند

رفیقان سرد وناگاهان یکایک واژۀ بدرود را گفتند

گروهی بی خداحافظ به سوی راه خود رفتند

گروهی هم به سختی یا به تلخی اشکی افکندند

گروهی چهره‌های خود دژم کردند

به من گفتند یاران موقع رفتن نمی‌خندند

زمان می‌رفت و گهگاه می‌شنیدم قصه‌های تلخ‌ و‌ شیرین غصه‌هاشان را

یکی از غم به شهر غم پناه آورد اما خوار و مغبون شد

یکی در سیل بی‌پایان کاغذهای بی‌فردا

همیشه تا ابد می‌رفت تا آن دم که مدفون شد

یکی مغزش پس از اندیشۀ بسیار می‌گندید

یکی با آنکه می‌پوسید می‌خندید

غزالم ناگهان از پیش چشمانم خرامان رفت

و دردم در دلم رقصید، هنگامی که درمان رفت

گذشت ایام و من ماندم میان درد و نومیدی

میان کوچه‌های رنج و آنسو کوچه‌ای بن‌بست

نمی‌فهمیدم این خط آخر این راه مشئوم است

به خود می‌گفتم آخر پس کجا راه فراری هست

کنون خو کرده‌ام با درد بی‌درمان تنهایی

کنون خو کرده‌ام با اینکه پشتم رو به سرمای خزان خالیست

ولی آخر نمی‌دانی چه سنگین جان من لرزید

همان هنگام که فهمیدم

تمام آنچه می‌گفتی،تمامش پوچ و پوشالیست.

به سعید رنگبست،سعید کریمی،مهدی حکمت،فرید صادقپور،فرشید فریدنی،علی حاتمیان،غزاله فیروز و....

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18419


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها