مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 29 مهر ماه سال 1385
فردا،فردایی نخواهد بود. (قسمت هفتم)

راننده نوار جواد یساری را برای هزارمین بار روی زانویش کوبید،فوت کرد و داخل ضبط گذاشت.صدایش را هم بلند کرد.نفرات جلویی مثل روزهای گذشته غرولندی مبهم کردند و باز سکوت میان مسافران حکم فرما شد.همه چیز مثل گذشته شد.علی کلاه پشمی اش را روی چشمهایش کشید و سعی کرد بخوابد.تازه پلکهایش سنگین شده بود که پیرمردی در ردیف جلو مردم را به صلوات برای سلامتی تمام رانندگان جهان دعوت کرد.علی زیر لب چند فحش نشُسته تحویل پیرمرد داد.مسافران سرپایی اضافه شدند.کسی بالای سر او بود که نفسش بوی سیر می داد.یاد چند روز پیش افتاد که احساس کرده بود زنش داخل اتوبوس است.آخر کسی بالای سرش ایستاده بود که دهانش همان بوی بد را می داد.

-  آخرشه پیاده بشید.

مسافران با تأمل پیاده شدند.گروهی می دویدند که سریع تر به محل کارشان برسند تا بهانه به دست صاحبکار بهانه جو ندهند.گروهی که پشتشان قرص تر بود یا لاقیدتر بودند،آرام تر می رفتند تا آخرین لحظات آزادی را مزه مزه کنند و واپسین نشانه های تمرد را از خود بروز دهند.چند دقیقه بعد همه مشغول کار می شدند.علی کرایه را حساب کرد و راننده به بهانۀ نداشتن پول خورد مقداری کمتر باز گرداند.پیاده شد.حالا آفتاب کم کم بیرون می آمد و گرمش می کرد.سیگار دیگری آتش زد و به نور آفتاب که میان دود می رقصید نگاه می کرد.با یک مینی بوس خود را به محل کار رساند.وارد کارخانه شد.

پشت دستگاه همیشگی نشست.سَرکارگر تعداد آمار روزانه را به او داد.هر روز آمار بیشتر می شد و انجام آن دشوارتر.روزهای اول که به آنجا رفته بود سعی کرده بود خود را بهتر نشان دهد.بنابر این بیشتر از بقیۀ کارگرها آمار می داد.قطعات او دقت نسبتا بیشتری هم داشت.کارگرهای دیگر به این کارگر تازه وارد پوزخند می زدند که چگونه به کار چسبیده است.سَرکارگر هم ناجوانمردانه هر روز حجم کار او را افزایش می داد.دیگر نمی توانست.شبها موقع خواب هم دستش در هوا معلق می ماند.حتی در خواب هم کار می کرد و این دیگر خسته اش کرده بود.یک بار اعتراض کرده بود که آمار او چهار برابر کارگرهای دیگر است واین ناجوانمردانه است. سَرکارگر هم جواب داده بود:نمی تونی برو،بیرون از اینجا هزار نفر هستن که حاضرن کار تو رو انجام بدن.درد قضیه اینجا بود که لاف نمی زد و به واقع تعداد زیادی بیرون از کارخانه منتظر کار بودند.

 


سه شنبه 25 مهر ماه سال 1385
فردا،فردایی نخواهد بود. (قسمت ششم)

گرم این فکرها بود که اتوبوس قارقارکنان آمد.مردم که تا چند لحظه پیش میان خواب وبیداری بودند با جهش وحشتناک انرژی در عضلات منقبض شدۀ شان مواجه شدند.از صف هرگز خبری نبود.هرکه قوی تر بود شانس بیشتری داشت.چشمهایی که تا چند لحظه پیش خواب آلود بود،حالا به قدر چشمان یک گاو باز شده بود.قلب ها پمپاژ بیشتری می کرد و هرکس به خرسی زخمی و خشمگین می ماند.

درب اتوبوس باز شد وهمه به سمت آن دویدند.مردی لاغراندام که از ابتدا دختر دانشجوی چاق را زیر نظر داشت در آن شلوغی وحشتناک به سمت او هجوم آورد وحسابی او را دستمالی کرد.دختر با لبخندی شیرین و شهوتناک برگشت و به عقب نگاه کرد.اما وقتی مرد لاغراندام را دید که با دستهای سیاه روغنی روی   کپل کاپشن مخمل سفیدش، هنوز هم اصرار به محبت ونوازش دارد برافروخت و چند فحش دانشجویی و غیر دانشجویی به او داد.دختر بی شک انتظار کس دیگری داشت که آنگونه با لبخند صورتش را برگردانده بود.آنها در پس زمینۀ هجوم مردم به سمت درب اتوبوس شروع به ناسزاگویی و مشت و مال های فیزیکی کردند اما کسی به آنها توجهی نمی کرد.مرد با غیرت دختر نیز پس از چندی به آنها ملحق شد و جنگ یک سویه شد.درب اتوبوس هرگز پیش بینی ردشدن پنج نفر در یک لحظه را نکرده بود.پسری که مادرش او را تهییج به گرفتن جایی مناسب کرده بود میان چند نفر و چهارچوب درب گرفتار شده بود و با ناله های جگرخراش فریاد میزد:

-  مامان،مامان.منو بیار بیرون.

مامان اما اورا بیشتر هل می داد.بالاخره همه جایی پیدا کردند و نشستند.تمام این مسائل حتی در روزهایی که تعداد صندلی ها از مسافران بیشتر بود با کمی تغییر در جزئیات تکرار می شد.راننده همان عطر مزخرف همیشگی را زده بود و شاگردش طبق معمول شصت کلفتش توی سوراخ بینیش بود. مسافران آرام نشستند.همه وقتی می نشستند مثل کودکان محجوب و دوست داشتنی می شدند.خیلی زود تلاش می کردند که بخوابند.علی قامت بلندی داشت.ناچار بود در ردیف آخر بنشیند و پایش را بین صندلی های چپ و راست بگذارد.بدترین جای اتوبوس همانجا بود.باد سردی از سوراخ شیشۀ در عقب می وزید که پاهایش یخ می بست.


جمعه 21 مهر ماه سال 1385
فردا،فردایی نخواهد بود. (قسمت پنجم)

از خانه که بیرون زد،متوجۀ مه غلیظی شد که آسمان را پوشانده بود.سوز سردی می آمد و ناگزیر یقه اش را تا جایی که می شد بالاتر داد.از این ساعت صبح بیزار بود.نوجوان که بود سرما را بسیار دوست داشت،اما نه سرمای صبح وقتی از خواب شیرین برخاسته باشی.حال اگر خوابت آشفته باشد که حکایت بدتر است.

بی توجه به مهی که زمانی عاشقش بود به سمت گاراژ اتوبوسها به راه افتاد.سیگار ناشتا را آتش زد و زود آن را انداخت.برعکس روشنش کرده بود و درد قضیه اینجا بود که فیلتر سیگارش قرمز بود و او با این وجود به خاطر حواس پرتش بارها دچار این قضیه شده بود.سیگاری دیگر روشن کرد و کام های سنگین گرفت.دودش میان تودۀ غلیظ مه گم می شد و با خودش می اندیشید که از کشیدن سیگار واقعاً گرم شده است.

به گاراژ رسید.همان آدم های تکراری روی پنجه های پا تکان می خوردند و مدام این سو و آن سو می رفتند،شاید که گرم شوند.زنی پیر با صدایی بلند میان پارچه ای قرمز با گلهای زرد فین کرد.پیرمردی سرفه های خلط دار وحشتناکی می کرد که این موسیقی تمام ناشدنی تمام صبح های او بود.مرد و زنی جوان که تازه ازدواج کرده بودند به هم مشغول بودند و به ظاهر شاد بودند.زن هر روز دستش را دور کمر مرد حلقه می کرد و مرد نگاه پیروزمندانه اش را به افق های طلایی دوردست می دوخت.انگار چشمۀ جوشان عشق یا شهوتشان هیچ وقت تمام نمی شد.هرچند روز به روز گرمای میانشان کمتر می شد.نسبت به نخستین روزهایی که آنها را با هم دیده بود خیلی سردتر شده بودند و این تنها از سرمای هوا نبود.دیگر فهمیده بودند که برخاستن از خواب در آن ساعت صبح بسیار نفرت انگیز است و عشق هرگز جبرانش نمی کند.پیرمرد در حال سرفه هر چند دقیقه یکبار با خودش زمزمه می کرد:توی این هوا اگه سگو با کابل بزنی بیرون نمیاد.گوشه ای جوانی که ذوق بسیار داشت وگویا تازه کاری به دست آورده بود ایستاده بود.روزهای نخست با دقت هر تار مویش را شانه می کرد و شلوارش اتوی بسیار تمیزی داشت .سیم هایی به گوشش وصل بود که یعنی موسیقی گوش می دهد.اما بعد از گذشت یک ماه نه موهایش را شانه می کرد،نه لباس هایش مرتب بود و نه به موسیقی گوش می داد.دختر دانشجوی چاقی منتظر مرد روزهای آینده اش بود.دختر همیشه خود را بی تفاوت به اطراف نشان می داد تا آنکه پسر می رسید و دستش را روی شانۀ او می گذاشت.دختر در مقابل لبخند حال به هم زن و رنگ و رو رفته ای تحویل او می داد و بعد دوشادوش هم سوار اتوبوس می شدند.


شنبه 15 مهر ماه سال 1385
فردا،فردایی نخواهد بود. (قسمت چهارم)

شیدا از تلویزیون دست کشید و به سوی او آمد.حالا وضع بدتر هم می شد.زن با لحن مهربانی که حالا برایش زننده می نمود گفت: هنوز نخوابیدی علی؟

گاهی علی بچه می شد و او مادر:

-  آب می خوام،آب.

شیدا رفت تا برایش آب بیاورد.آب را خورد و لیوان را گوشه ای گذاشت.شیدا به او ملحق شد.دستش را روی شانۀ او گذاشت.آه خدایا،دستش خیلی گرم بود.

-  علی،چته؟

حتی چشمانش را باز نکرد،با دهان نیمه باز گفت:

-   می خوام بخوابم،فردا،فردا.

شیدا میان تشک جابجا شد.علی کمی از او فاصله گرفت.خیلی زود صدای نفس های منظم و آرام شیدا به هوا رفت.همیشه به او حسودیش می شد.اینکه خیلی زود می خوابید.اما چرا او نمی توانست؟ برگشت و نگاهش کرد.دهانش باز بود و لب بالایش از روی دندانها بالا رفته بود.پره های بینیش باز و بسته می شدند و صدایی از گلویش بیرون می آمد که دیگر کفرش را درمی آورد.این اواخر مشکل معده هم پیدا کرده بود و دهانش بوی بدی می داد.علی دیگر بوی بد دهان شیدا را نمی توانست تحمل کند.از این روی،دیگر سردمزاج شده بود.این اواخر کمتر به هم می آویختند و این علی بود که دوری می کرد.پیشتر هر پنجشنبه شب یکبار و هر بار شیدا چون مار به دور او می پیچید.اما حالا هر پانزده یا بیست شب یک بار و آن هم بسیار سطحی.همیشه سعی می کرد موقعیتی را انتخاب کند که پشت شیدا به روی او باشد.تا بوی دهانش به دوردستها برود.

حالا اما غمگین بود.با تمام این اوصاف زن را دوست داشت.چشمان مهربانی که زیر آن پلک های نیمه باز بود خیلی دوست داشت.صدای ساعت آمد و شیدا که دست مهربانش را روی شانۀ او گذاشته بود.

-  علی،پاشو دیرته.

برخاست.شیدا سعی کرده بود صبحانه ای درخور از مایحتاج فقیرانۀ شان برای او تهیه کند.علی نمی دانست که شب گذشته کی به خواب رفته است.انگار همین نیم ساعت پیش بود.کفری بود و صبحانه نخورده رفت.چشمان نمناک شیدا را هم ندید که سرخورده بود،از این که برای مردی بی انصاف صبحانه حاضر کرده است.

شیدا با چشمان اشک آلود به بستر بازگشت.نیم ساعتی گریست و بعد چون کودکی آرام به خواب رفت.علی اما روز متفاوتی را در پیش داشت.

 


سه شنبه 11 مهر ماه سال 1385
هذیانهای پس از افطار(قسمت دوم)

انگیزه ای تازه پیدا می کنی که یک زندانی بی گناه را از زندان آزاد کنی.به نوعی و به طور غیر مستقیم اشاره می کنی که زندانی بیگناه وجود دارد.اینجا گناهکار هم هستی.البته گناهکاری صادق.با خود اگر بیندیشی،صادقانه بیندیشی،یازده ماه اهمال کرده ای.حداقل یازده ماه.اما نگوییم اهمال،تو فراموش کرده ای.یکی از خصوصیات گوناگون مغز فراموشی آن است و بر آن کفاره ای نیست!خوب است که رمضانی هم هست که حافظه ات را تقویت می کند.سال قبل دو زندانی را به آغوش خانواده هایشان بازگرداندی.امسال می خواهی رکورد خودت را بشکنی و سه زندانی را از زندان آزاد کنی.چه حس شیرینی داری.کارخانۀ بزرگی داری و همیشه گفته ای که این سرمایه ها نزد تو امانت است.به این معتقدی که آزاد کردن زندانیها حتی برکت مالت را زیاد می کند.البته سال پیش آنگونه که پیش بینی کرده بودی برکت مالت زیاد نشد و به همین خاطر از خدا دلگیر شده بودی.حالا شاید امسال اوضاع بهتر بود.تنها به خاطر کودکت خوشحالی که تلویزیون نشانت داده است.یک بار به این فکر کردی که پس از این که زندانیان  آزاد شوند باید به چه کاری مشغول شوند،اما با رضایت خاطر گفتی که خدا بزرگ است.فکر کردی که چه تضمینی وجود دارد که آنها به زندان برنمی گردند.باز با خودت گفتی که بزرگ بودن خدا بزرگترین تضمین است.مهم این است که آنها طعم و لذت آزادی را بچشند. تو می دانی که آزادی از هر نعمت و لذتی بالاتر است.اما آیا واقعا بالاتر است.اصلا تو معنایش را می دانی.آخر معنای هر چیز را به بهای حس متضاد آن درک می کنی.تو که زندان نرفته ای.فراموش کن.یاد پنج روز قبل از شروع ماه رمضان می افتی که رجبعلی،نظافتچی شرکت را به خاطر ده هزار تومان دزدی به زندان انداختی.چقدر زن جوان و دختر نو بالغش را بی نتیجه  آزردی .یادت هست که بفهمی نفهمی از دختر خوشت می آمد.البته شهوت که نبود،نوعی حس پدرانۀ گنگ بود که تا قبل از آن به هیچ دختری نداشتی.کسی چه می داند.شاید سال بعد او را آزاد کنی.اصلا می توانی اسم او را در ابتدای فهرست سال بعد بنویسی.خوب،دخترش هم خوشحال می شود.

کنترل را در دست می گیرم و پنج را انتخاب می کنم.برنامۀ بازارچۀ خیریه بعد از افطار شروع می شود.آن لحظه که رضایت فکری از سیری شکم حاصل می شود و ذهن می تواند از معده به مغز پرواز کند.چند شب پیش هنگام پخش این برنامه خانواده ای را در یک پارک نشان دادند که مرد خانواده در زندان بود و زن و فرزندانش در سرمای پاییزی ایستاده بودند.بچه های ریز و درشت با گونه هایی از سرما سرخ شده به هم چسبیده بودند.آنها گریه می کردند و من فکر می کردم که شاید وقتی به آنها گفته می شود که غذا نیست،معنایش را نمی فهمند.از یکی از آنها پرسیدند:

-    چرا گریه می کنی؟ (با لحنی آنقدر مهربان و زننده که انسان مایل به قضای حاجت در دهان گوینده اش است)

-         سردم است.

و بعد کودک با صدایی لرزان از اخیار نیکوکار برای حل این مشکل مدد خواست.بعد دوربین به داخل استودیو رفت.در فضایی بی شک گرم،دو مجری،یک خوانندۀ پاپ با گیسوانی آراسته و جامه ای فاخر و یک مرد خیّر نشسته بودند.مرد خیّر شروع به صحبت کرد و یکی از مجریان با حوصله به حرفهای او گوش می داد و وانمود می کرد که از مدتها پیش همین عقیده را داشته است.یاد جمله ای افتادم که می گفت:"میان تصور درد و موجودی که خون از زخمش می رود و درد می کشد،هیچ ارتباطی نیست.میان اندیشۀ مرگ و تشنّجات تنی که دست و پا می زند و می میرد،هیچ تناسبی نیست...2"با خود فکر می کردم که آن مرد خیّر چگونه با یک روزه سرنوشت محتوم آن کودک، گرسنگی و سرما را حس می کند.مرد خیّر به تلاشهایش در مورد آزادی چند زندانی اشاره کرد.می اندیشیدم که اینها عادت دارند در چنین مناسبت هایی حرفهای دلپذیر بزنند.اما حرفهاشان بی معناست،هنوز کلمات از دهانشان در نیامده فراموش می شود،البته مردم همیشه آماده اند تا دوباره گول بخورند.بعد از صحبتهای مرد خیّر،آن خوانندۀ پاپ با احساسات نابش شروع به خواندن کرد.مثل دستفروشی که سیب زمینی و پیاز می فروشد و عقیده دارد جامعه به آن احتیاج دارد.

1. فرانتس کافکا

2. رومن رولان

 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18426


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها