شیدا از تلویزیون دست کشید و به سوی او آمد.حالا وضع بدتر هم می شد.زن با لحن مهربانی که حالا برایش زننده می نمود گفت: هنوز نخوابیدی علی؟
گاهی علی بچه می شد و او مادر:
- آب می خوام،آب.
شیدا رفت تا برایش آب بیاورد.آب را خورد و لیوان را گوشه ای گذاشت.شیدا به او ملحق شد.دستش را روی شانۀ او گذاشت.آه خدایا،دستش خیلی گرم بود.
- علی،چته؟
حتی چشمانش را باز نکرد،با دهان نیمه باز گفت:
- می خوام بخوابم،فردا،فردا.
شیدا میان تشک جابجا شد.علی کمی از او فاصله گرفت.خیلی زود صدای نفس های منظم و آرام شیدا به هوا رفت.همیشه به او حسودیش می شد.اینکه خیلی زود می خوابید.اما چرا او نمی توانست؟ برگشت و نگاهش کرد.دهانش باز بود و لب بالایش از روی دندانها بالا رفته بود.پره های بینیش باز و بسته می شدند و صدایی از گلویش بیرون می آمد که دیگر کفرش را درمی آورد.این اواخر مشکل معده هم پیدا کرده بود و دهانش بوی بدی می داد.علی دیگر بوی بد دهان شیدا را نمی توانست تحمل کند.از این روی،دیگر سردمزاج شده بود.این اواخر کمتر به هم می آویختند و این علی بود که دوری می کرد.پیشتر هر پنجشنبه شب یکبار و هر بار شیدا چون مار به دور او می پیچید.اما حالا هر پانزده یا بیست شب یک بار و آن هم بسیار سطحی.همیشه سعی می کرد موقعیتی را انتخاب کند که پشت شیدا به روی او باشد.تا بوی دهانش به دوردستها برود.
حالا اما غمگین بود.با تمام این اوصاف زن را دوست داشت.چشمان مهربانی که زیر آن پلک های نیمه باز بود خیلی دوست داشت.صدای ساعت آمد و شیدا که دست مهربانش را روی شانۀ او گذاشته بود.
- علی،پاشو دیرته.
برخاست.شیدا سعی کرده بود صبحانه ای درخور از مایحتاج فقیرانۀ شان برای او تهیه کند.علی نمی دانست که شب گذشته کی به خواب رفته است.انگار همین نیم ساعت پیش بود.کفری بود و صبحانه نخورده رفت.چشمان نمناک شیدا را هم ندید که سرخورده بود،از این که برای مردی بی انصاف صبحانه حاضر کرده است.
شیدا با چشمان اشک آلود به بستر بازگشت.نیم ساعتی گریست و بعد چون کودکی آرام به خواب رفت.علی اما روز متفاوتی را در پیش داشت.
|