مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو

۵۰۰۰ جلد کتاب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 9 مهر ماه سال 1385
هذیانهای پس از افطار (قسمت اول)

پیش نوشت:این نوشته را چهار سال پیش،وقتی دبیر سرویس اجتماعی نشریۀ فرهیختۀ چ بودم نوشتم.مطلب بدون حذفیات و کامل تر از آن چیزیست که آن روز در نشریه چاپ شد.آن روزها ساده لوحانه می اندیشیدم که رسالتی عظیم را بر شانه دارم و تاب آوردن این مسئولیت سنگین از قوی ترین قاطرها نیز ممکن نیست.روزهای بسیاری گذشته است.امتیاز چ لغو وجمع آن روزها پراکنده شد.من از آن روزها بسیار خسته ترم و رسالت را مضحک ترین واژه ها می دانم.نمی دانم در آینده نسبت به مطالب این روزها احساس بهتری دارم یا نه.هر چند مهم هم نیست.مطلب را به رضا حسینی تقدیم می کنم.تیتر زیبای نوشته پیشنهاد او بود.

هذیانهای پس از افطار

گاهی احساس می کنم که من فروافتادن انسان را بهتر از هرکسی می فهمم.1

دیگر فریبیها دیگر لوس و بچه گانه شده اند.ارضا نمی کنند،باعث خنده نمی شوند،حتی تأثر کسی را برنمی انگیزند.خودفریبی سخت است.اما راضیت می کند.اما گام بعدی چیست؟

ماه رمضان آمد.بزرگان گفته اند که ماه نزول خیر وبرکت است،پس دلها باید آماده و خالص برای ضیافتی یک ماهه شود.احساسات مردم دگرگون می شود،تلطیف می شود. شباهنگام خیابانها خلوت می شوند.حتی اگر بی ارتباط باشد،سکوتی دلچسب دارد.از اینها که بگذریم،مغزها آماده می شوند تا به مسائلی بیندیشند که در مدت یازده ماه،یا راه به عمد به روی آنها بسته شده،یا تعدد افکار فضای آنها را تنگ کرده،و یا در رقابت با زندگی مبتذل روزانه و روزمرگی دچار استحاله شده است.

حس خیرخواهی قلقلکت می دهد.صاحب چند خانه هستی،صاحبخانه هستی.مستأجری را از استیصال نجات می دهی.می اندیشی که لطفی الهی در تو به ودیعه نهاده شده و روی شانه های نازکت سنگینی می کند.باید شایسته بر زمینش بنهی.پس لطف می کنی و اثاثیه اش را به خیابان نمی ریزی.می دانی صد و بیست هزار تومان حقوق می گیرد و نود هزار تومان اجاره سنگین است.خیرخواهی و می گویی هشتاد و پنج هزار تومان بدهد.دلت رئوف است.چون دل است می سوزد.حالا احساس خوبی داری.برای یازده ماه آینده خودت را در برابر عذاب وجدان بیمه کرده ای.تو خوبی،لابد پشت پنجره برای پرنده ها نان خرده می گذاری و شبها جوری که کسی نفهمد،برای ماهیها در حوض بزرگ پارک کنار خانۀ تان پلو می ریزی.

نذری دیگر داری و می بایست ادایش کنی.مقدار زیادی غذا تهیه می کنی،از بهترین چیزها.به یک خیابان شلوغ می روی و عدۀ زیادی اطرافت جمع می شوند. مادرت می گوید غذای نذری مزه ای دیگر دارد.بدین خاطر دل مردم را شوری عجیب(وحشیانه) برای خوردن آن فرا می گیرد.شاید برای عده ای دیگر،در این دنیای وانفسا،در این عمر کوتاه پنجاه ساله یک روز غذای مفت باشد.تو بگذر از این حرفها،من هم با نیاتشان کاری ندارم.تو نذرت را ادا کن.

حالا همه اطرافت جمع شده اند.به همه غذا می دهی.حس خوبی داری.حسی که تشبیه به یک حس روحانی می کنی.سوز پاییزی می آید.اولین شبهای سرد پاییزیست.کمی احساس سرما می کنی.اما دلت گرم است.آنقدر گرم که به سرما راه نمی دهی.به همه یکسان غذا می دهی.به عدالت معتقدی.پسرکی با پیراهن نازک و تابستانی که خودش را به پوست کلفتی و بی خیالی زده،با حالتی که انگار چندان گرفتن غذا برایش مهم نیست پیش می آید.آرنجی بی اعتنا محکم به پهلویش می خورد.تحمل می کند.زیر بغلش یک ترازو می بینی،تا مردمی که هر روز نگران وزن خود هستند و شاید در ماه رمضان می خواهند بدانند،چند کیلو کم کرده اند را وزن کند.شیرین ترین لبخندت را به او می زنی.می خواهی عدالت را رعایت کنی و به همه یک بسته غذا بدهی.اما به او دو تا می دهی.در موضعی هستی که می توانی تعبیر دلخواهت را از عدالت داشته باشی و می دانی که این تعبیر ضمانتی قطعی برای اجرا دارد.به هر حال به او دو تا می دهی.شاید اصلا این خود عدالت باشد.پسرکی دیگر می آید،با یک قوطی بزرگ واکس در دستش.از چهره اش به وضوح مشخص است که برادر همان پسرک قبلی است.لبخند نگران و محوی روی لب ترک خورده اش،چهرۀ زرد از سوء تغذیه اش را زشت تر کرده است.خودت را به نفهمیدن می زنی و یک بسته غذا هم به او می دهی.چقدر از این نفهمیدن،که به نوعی هم ارز با بزرگواری است لذت می بری.تنها دخترکی می ماند.اما غذا تمام شده است.چشمان دختر به سرعت نمناک می شود.بستۀ آدامسی که در دستش است به سوی تو دراز می کند.تا حداقل یک آدامس بخری.نگاهی به موهای طلایی به هم چسبیده اش می کنی و نوک بینی اش که از سرما سرخ شده است.بین خودمان می ماند.حال عرفانی ات را خراب کرده.فکر می کنی.فکر می کنی وتصمیم می گیری به او یک اسکناس هزاری بدهی.اما بعد برایش یک ساندویچ بزرگ هم می خری.هنوز از او دور نشده ای که می بینی چند بچۀ قد و نیم قد که احتمالا خواهران  و برادران او هستند با مهربانی به دخترک هجوم می آورند.چشمان اشک آلود دختر به تکۀ کوچک خیارشوری است که از ساندویچ برایش باقی مانده که آن را هم دستی کثیف می رباید.نخستین فکرت این است که برای چند بچه ساندویچ بخری.اما مگر تو مسئول گدایان شهری؟تو وظیفه ات را ادا کردی.به بهترین شکل.گور پدر....،نه... خدا حامی مظلومان است.سوار اتومبیلت می شوی.همسرت در انتظار توست.در راه به سرنوشت کودکانی که دیدی می اندیشی و بعد مثل همه ومانند همیشه می گویی خدا بزرگ است.آخ که بزرگی خدا چه مستمسک خوبی برای آسودگی خیال توست.اما تو که نمی خواهی فراموش کنی.یازده ماه بعد دوباره رمضان است و تو همیشه گوشه ای از فکرت را دست نخورده برای آن ماه و این روزها نگاه می داری.به خانه می رسی.لبخند گرم وشیرینی روی لبهای زیبای همسرت می بینی.لبخندی که مثل موجی گرم و فرورونده،تمام سرمای وجودت را می شوید.شب در حین عشق بازی با همسرت می اندیشی که فردا عید فطر است و خیلی کمرنگ می اندیشی که بعد از سی روز می توانی ناهار بخوری.

 


یکشنبه 9 مهر ماه سال 1385
فردا،فردایی نخواهد بود. (قسمت سوم)

شب ساعت شماطه دار را دوباره کوک کرد؛ ساعت پنج صبح.تنها یک روز به این ساعت استراحت می داد وآن صبح جمعه بود که می توانست ساعت را فراموش کند.همیشه اعصابش داغان می شد.اینکه از شر این ساعت کی خلاص می شود،خدا می دانست.هانیه را بلند کرد تا روی تشک کوچکش بخواباند.دستان کودک از دو طرف آویزان شد و یک شکلات کاکائویی که علی سه هفته پیش برایش خریده بود و دخترک هنوز دلش نیامده بود آن را بخورد از دستش افتاد.دخترک انگار اخلاق سنجابها را پیدا کرده بود.می دانست تا شکلات بعدی قدش بسیار رشد خواهد کرد و بنابر این امساک به خرج می داد.گاه گوشه ای از کاغذ شکلات را کنار می زد و نگاهی به آن می انداخت،بعد کاغذ را دوباره می پیچاند.گاهی یواشکی به آن با احتیاط فراوان لیس بسیار خسیسانه ای می زد.غمگین اینجا بود که شبها هم اگر خواب شکلات می دید،آنها را نمی خورد. تا صبح شکلات ها را نگاهش می داشت ،گرچه هنگام بیدار شدن به یأس کشنده ای دچار می شد،چون اثری از شکلات خواب دیشب نبود.

هانیه را خواباند و کنترل تلویزیون را در دست گرفت.ایستاده چند کانال را عوض کرد.می دانست برنامه ها مزخرف هستند،اما انگار گریز از این کار اجتناب ناپذیر بود.دیگر تصمیمش را برای خواب گرفت.شیدا کنترل را در دست گرفت تا حداقل یکی دو ساعت دیگر با تلویزیون مشغول شود.

علی ساعت را بالای سرش گذاشت و باز همان کلنجارها.نمی توانست بخوابد.مدام این سو و آن سو می کرد.گاهی احساس می کرد که موقعیت ایده آلی پیدا کرده و به زودی خواهد خوابید.اما خیلی زود از وضعیت جدید هم خسته می شد.بالش را از این رو به آن رو می کرد.با آنکه اواخر پاییز بود خانه بسیار گرم بود.هانیه آنقدر ضعیف بود که به چشم به هم زدنی سرما می خورد.به خاطر او خانه مثل تنور شده بود.علی همیشه می گفت که اگر خمیر را به دیوار بچسبانی نان می شود.از برگرداندن بالش خسته شد.دو طرفش گرم بود.حتی یک بار تشک را برگرداند.فایده ای نداشت.یک بار به ساعت نگاه کرد.دو ساعت از نیمه شب گذشته بود و از لحظه ای که او برای خواب به بستر رفته بود.

 


<<    1      2   
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 23834


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها