صدایش میان هیاهو لحظه ای گم شد.اما باعث جرقه ای خام در مغزی شد که به سختی خود را به اندیشه وامی داشت.نزد او رفت و جوانک اشاره کرد که به دنبال او برود.مثل آدم هایی که در خواب راه می افتند در پی او به راه افتاد.یک بار در هفده سالگی ویسکی خورده بود و خاطره ای نسبتا خوب از آن روز به خاطر داشت.وقتی که همراه دوستانش از خود بیخود شدند و شب تا صبح بیدار ماندند و حتی به ترَکهای دیوار خندیدند.حالا اما نمی دانست برای چه می خواهد.این از آن دست افکاری بود که از سر استیصال و بدون هیچ منطقی ایجاد می شوند و علی نیز دلیلی نداشت.به کوچۀ تنگ و کثیفی رسیدند.پسر نزدیکتر شد و پرسید:
- چی می خوای؟
- ویسکی
- قیمتش چهار و پونصده ها.
علی جوابی نداد و پسر وارد یک از خانه ها شد.با یک مُشَمّای مشکی که برآمدگی یک قوطی زیرش مشخص بود.مُشَمّا را گرفت و به راه افتاد.جوانک فریاد زد که پولش را می خواهد.چهل و پنج تا از صد اسکناس صد تومانی را به او داد.
همانجور به راه افتاد.وارد خیابان اصلی شهر شد.یکی از درختان چنار که بسیار بزرگ بود انتخاب کرد و پشتش را به آن تکیه داد.روی جدول نشست و پایش را داخل جوب گذاشت.آب بسیار سردی داشت،اما او چندان اهمیتی نمی داد.یاد آن مراسم مضحکی افتاد که دفعۀ پیش دوستانش اجرا کرده بودند.یک نفر ساقی می شد وبعد از هر جرعه دست می بردند و از مزه ها می خوردند تا شاید طعم تلخ از یاد دهانشان برود.این بار اما حوصلۀ هیچ یک از اینها را نداشت.درب قوطی را باز کرد و با چند جرعۀ بزرگ بیش از نیمی محتویات آن را در دم سر کشید.خیلی زود داخل شکمش داغ شد.نگاهش انگار گنگ و دور شد.یاد یکی از دوستانش افتاد که می گفت:
- این آتش جهنم است که داخل معده می سوزد.
اما امروز این آتش به طرز دلنشین و بسیار خوبی می سوخت.دستش ناخواسته دنبال پاکت سیگار گشت.پیدایش کرد و یک سیگار آتش زد.دوباره همان احساس برگشت.دود سیگار سبک شده بود و انگار می توانست مسیر دود را کاملا در ریه هایش ترسیم کند.دو جرعۀ دیگر و چند پُک سنگین تر به سیگار.مست بود و انگار بسیار دقیق شده بود.می توانست همۀ عابران خیابان را بشمرد.حالا آب جوب برایش بسیار گرم شده بود و حالتی سبکبال بر چهره داشت.معده اش خالی بود و این مسأله انگار تأثیر مشروب را بیشتر می کرد.آخرین جرعه را سرکشید و سیگار دیگری را به کمک سیگار قبلی روشن کرد.قوطی هنوز در دستش بود.مردم به این موجود لاقید نگاه می کردند و بوی الکل را از کنارش استشمام می کردند.پیرمردی از کنارش رد شد.لحظه ای بر آن حالت خیره ماند.یقین داشت اگر این وضعیت ادامه یابد عرش خدا به سختی خواهد لرزید.از کنارعلی رد شد،اما چند لحظه بعد با دو مأمور برگشت. |