مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 25 آبان ماه سال 1385
فردا،فردایی نخواهد بود. (قسمت یازدهم)

علی را روی یک تخت آهنین سرد انداختند.نه تشکی،نه روانداز و نه بالشی.آهن بود وسرد.علی از سرمای تخت خوشش می آمد،از سفتی اش اما نه.پیراهنش را تا کمرگاه پایی دادند.دستانش را از دو طرف بستند وروی شکم او را خواباندند.سرش را برگرداند.چند کابل برق که انتهایشان داخل یک دستۀ چوبی محکم می شد و سر دیگرشان آزاد بود،در دست یک مرد که دراتاق نیمه تاریک چهرۀ نامشخصی داشت دیده می شد.از انتهای آزاد کابل رشته های نازک سیم های مسی لخت بیرون زده بود.چشمانش را بست.سوزش اولین ضربه را حس کرد و تا سوزش ضربۀ هشتادم درد چندانی نکشید.خیلی مست تر از آن بود که احساس کاملی داشته باشد.صبح رهایش کردند و وسایلش را به او دادند.

پشتش می سوخت.به رغم سرمای شدید کاپشنش را گوشه ای انداخت.دوباره در همان خیابان شلوغ بود و دوباره جوانک را دید.مردم علی را می دیدند که با پیراهنی نازک که پشتش باریکه های خون است بر تن دارد و با نگاهی تهی می رود.روبروی همان خانه بودند و دباره ویسکی می خواست.نمی فهمید چرا،اما می خواست.جوانک هم به وضعیت ظاهر او بی اعتنا بود.تو گویی که ظاهرش کاملا طبیعیست.همان قیمت قبلی پرداخت شد.به راه افتاد و باز به همان چنار روز قبل تکیه داد.از دیروز هیچ چیزی نخورده بود.شیدا و هانیه را ندیده بود.اما به هیچ کدام از اینها نمی اندیشید.حالا زخم های پشتش با شدت بیشتری آزارش می داد،خصوصا وقتی که آنرا به زبری تنۀ چنار تکیه می داد.این بار تأثیر مشروب بسیار سریع تر بود.همان راه آشنا در گلویش سوخت و باز سیگارهای مگنا که به لطف هم روشن می شدند.چشمانش سرخ شده بودند.نا خواسته اشک ریخت.و شوری این اشک چشمانش را که حالا حساس شده بودند،می سوزاند.سرش به هر سو خم می شد،تا آنکه عاقبت روی سینه افتاد.قوطی از دستش رها شد و کنار پایش افتاد.سیگار آنقدر سوخت تا انگشتانش را هم سوزاند.گرچه او متوجه نبود.پلک هایش کم کم سنگین شد.دیگر چیزی به یک خواب سنگین نمانده بود.

میان خواب و بیداری دستان نیرومندی زیر بازوهایش را با خشونت گرفت.وقتی به خود آمد که دوباره روی همان تخت سرد آهنی به شکم افتاده بود.احتیاجی به بستن دستانش نبود.او رام بود.همان مأمور روز گذشته با همان شلاق آمد.نگاهش گویای علاقه به کارش بود.احتیاجی به در آوردن پیراهن ندید.برای تمسخر یک کتاب زیر بازوی سمت چپ گذاشت و با دست راست شروع به ضربه زدن کرد.


پنجشنبه 18 آبان ماه سال 1385
مادر و میوه ها

مادر و میوهها

به موازات گشودن این کام دیری لب فروبسته،خفاشهای رنج بیرون می جهند.صدای همنوایشان با آههای از پستوی سینه برآمده،با نوای قارقار غرابان این بغض شکسته از گذر سالها در هم می آمیزند.هراسی شوم آشوب به جانم می ریزد.

باز کودکم.با چکمه های سرخ روی برف سپید می دوم.باز کودکم.لاجرم به هیچ نمی اندیشم.از روی موانع خیالی می پرم.کنار مخروبه ای که قامت تکیدۀ مادر به نام میوه فروشی پشت پیشخوانی از میوه های لهیده ایستاده است.مادر چادر سیاهش را دور کمری که بر شکم چسبیده است،گره زده است.دستان استخوانی مادر در مغاک خالی جیب های ماتم زده اش فرو می رود.طنین خش خش دستها روی پارچۀ زبر جیب خالی شلوار،گوشم را پر می کند.نگاه اشک آلود چشمان سیاه مادر،به لکه های سیاه میوه های گندیده ای است که روی پیشخوان نومیدانه انتظار مشتری را می کشند.سالهاست که مشتری نیامده است.دل مادر به سردی گوجه هایی است که زیر برف می لرزند و یخ زده اند.در خیالم گوجه ها از سرما گریه می کنند.پاسی از شب می گذرد.هنوز روی برفها می دوم و از روی موانع خیالی می پرم.نگاه مادر به موزهای پوسیده است.هر آژنگ چهرۀ مادر،حدیث میوه ای نفروخته است.مادر به من اشاره می کند.کرکره را پایین می کشیم.آخرین تصویر بوی گندیدۀ یک میوه فروشی متروک است که صدای قیژقیژ کرکره هراس انگیزش می کند.در دستهای مادر مشمای سیاهی از موزهای پوسیده سنگینی می کند.به خانه می رویم.

با باز شدن در همنوا با صدای لولای زنگ زده صدای سرفه های پدر گوش را می خراشد.پدر مریض است.مادر می گوید که پدر از روزی که یک اسپرم ریز در بیضۀ پدربزرگت بود،سرفه می کرد.از بیضه های پدربزرگت صدای سرفه می آمد.پدرت از ازل بیمار بوده است.نمی فهمم که چه می گوید.انگار پدر را مسخره می کند.پدر زیر لحاف چهل تکۀ کنار علاءالدین همیشه دودکنان دراز کشیده است.

صورت مریم از یرقان زرد است.از زردی یرقان صورتش رنگ گرفته  و سالم تر و زیباتر به نظر می رسد.مادر مشمای موزها را روی گلهای پژمردۀ ملامین آوار می کند.من و مریم هجوم می آوریم.مادر اشک آلود نگاهمان می کند.پدر دیر به خود می آید.دستانش روی گلهای پژمرده بر عبث می جویند.پدر مسلول است.روی پوست موزها خون قی می کند.مادرخون گریه می کند.سربرمی گردانم.قصۀ پدر تمام شد.

 

چهارشنبه 17/08/1385      

ساعت بیست و سه و یازده دقیقه


دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385
فردا،فردایی نخواهد بود. (قسمت دهم)

صدایش میان هیاهو لحظه ای گم شد.اما باعث جرقه ای خام در مغزی شد که به سختی خود را به اندیشه وامی داشت.نزد او رفت و جوانک اشاره کرد که به دنبال او برود.مثل آدم هایی که در خواب راه می افتند در پی او به راه افتاد.یک بار در هفده سالگی ویسکی خورده بود و خاطره ای نسبتا خوب از آن روز به خاطر داشت.وقتی که همراه دوستانش از خود بیخود شدند و شب تا صبح بیدار ماندند و  حتی به ترَکهای دیوار خندیدند.حالا اما نمی دانست برای چه می خواهد.این از آن دست افکاری بود که از سر استیصال و بدون هیچ منطقی ایجاد می شوند و علی نیز دلیلی نداشت.به کوچۀ تنگ و کثیفی رسیدند.پسر نزدیکتر شد و پرسید:

-         چی می خوای؟

-         ویسکی

-         قیمتش چهار و پونصده ها.

علی جوابی نداد و پسر وارد یک از خانه ها شد.با یک مُشَمّای مشکی که برآمدگی یک قوطی زیرش مشخص بود.مُشَمّا را گرفت و به راه افتاد.جوانک فریاد زد که پولش را می خواهد.چهل و پنج تا از صد اسکناس صد تومانی را به او داد.

همانجور به راه افتاد.وارد خیابان اصلی شهر شد.یکی از درختان چنار که بسیار بزرگ بود انتخاب کرد و پشتش را به آن تکیه داد.روی جدول نشست و پایش را داخل جوب گذاشت.آب بسیار سردی داشت،اما او چندان اهمیتی نمی داد.یاد آن مراسم مضحکی افتاد که دفعۀ پیش دوستانش اجرا کرده بودند.یک نفر ساقی می شد وبعد از هر جرعه دست می بردند و از مزه ها می خوردند تا شاید طعم تلخ از یاد دهانشان برود.این بار اما حوصلۀ هیچ یک از اینها را نداشت.درب قوطی را باز کرد و با چند جرعۀ بزرگ بیش از نیمی محتویات آن را در دم سر کشید.خیلی زود داخل شکمش داغ شد.نگاهش انگار گنگ و دور شد.یاد یکی از دوستانش افتاد که می گفت:

-  این آتش جهنم است که داخل معده می سوزد.   

اما امروز این آتش به طرز دلنشین و بسیار خوبی می سوخت.دستش ناخواسته دنبال پاکت سیگار گشت.پیدایش کرد و یک سیگار آتش زد.دوباره همان احساس برگشت.دود سیگار سبک شده بود و انگار می توانست مسیر دود را کاملا در ریه هایش ترسیم کند.دو جرعۀ دیگر و چند پُک سنگین تر به سیگار.مست بود و انگار بسیار دقیق شده بود.می توانست همۀ عابران خیابان را بشمرد.حالا آب جوب برایش بسیار گرم شده بود و حالتی سبکبال بر چهره داشت.معده اش خالی بود و این مسأله انگار تأثیر مشروب را بیشتر می کرد.آخرین جرعه را سرکشید و سیگار دیگری را به کمک سیگار قبلی روشن کرد.قوطی هنوز در دستش بود.مردم به این موجود لاقید نگاه می کردند و بوی الکل را از کنارش استشمام می کردند.پیرمردی از کنارش رد شد.لحظه ای بر آن حالت خیره ماند.یقین داشت اگر این وضعیت ادامه یابد عرش خدا به سختی خواهد لرزید.از کنارعلی رد شد،اما چند لحظه بعد با دو مأمور برگشت.


جمعه 12 آبان ماه سال 1385
فردا،فردایی نخواهد بود. (قسمت نهم)

روبروی مسئول کار گزینی نشسته بود.برگه ای به دستش دادند که معادل خط بطلانی بر تمام برنامه های پنج تا پنجاه ساله اش بود.همان جملات تکراری را یک بار دیگر گفت و همان پاسخ های تکراری را شنید.

-         من زن و بچه دارم.

-         اینو وقتی سَرکارگرو می زدی فراموش کرده بودی!؟

-         من....

دیگر تسلیم شد.چند روز از ماه جدید گذشته بود و طبق برگۀ تسویه حسابی که مسئول کارگزینی از سر دلسوزی به او داده بود،یک دسته اسکناس صد تومانی به او دادند.یاد مدیر افتاد.مرد چاقی که هیکلش مثل آدمهای چاق کارتونها بود و انگشتان زمخت و ناخنخای پهن داشت.اما از صحبت با او منصرف شد.رفت تا وسایلش را جمع کند.یکی دو تا از دوستانش به او نزدیک شدند.دوست که نه،در آن کارخانه چون هر کس دوستی داشت،او هم آن دو را انتخاب کرده بود،چرا که محبتی میانشان نبود.دوستانش به دروغ و با لحنی ساختگی گفتند که شفاعت او را می کنند که برگردد.در حالیکه ککِشان نگزیده بود.علی دستۀ صدتایی اسکناس را نشان داد،یعنی این که دیگر کارش تمام شده است.درد اینجا بود که یکی از دوستانش که به ظاهر خیلی برای او دلسوزی نشان می داد،از او خواست که نیمی از آن پول را به او قرض بدهد.علی پاسخی نداد و نداشت.از سوله بیرون زد.آسمان در این یکی دو ساعت ابری شده بود وتوده ای خاکستری و غلیظ خورشید مهربان را پوشانده بود.زیپ کاپشنش را بالا کشید و یقه اش را بالا داد.

نفهمید چگونه میان یکی از خیابان های شلوغ شهر قدم می زند.مردم به این سو و آن سو می رفتند و کسی او را نمی دید که چقدر غصه دار است.هرکس به کاری مشغول بود.پیرمردی چسب زخم می فروخت،اما دستانش را زخم های بزرگی پوشانده بود.پسربچه ای دست مادرش را می کشید و اصرار داشت یکی از پرتغال های پاکت میوه را همانجا وسط خیابان پوست بکند تا او بخورد.جوانی کنار خیابان ایستاده بود و با صدایی نجواگونه می گفت:

-         عکس،نوار،فیلم،ویسکی،ودکا ...


سه شنبه 9 آبان ماه سال 1385
در مغاک اندیشه

در مغاک اندیشه

آن روز فرید بعد ازمدتی طولانی بانی این جلسه شده بود.آسمان تاریک تر وسیگارها پرنورتر می شوند.دوباره دایره کلاممان گسترده تر می شود.هر بار کسی رشتۀ کلام را در دست می گیرد و طوفانی از رنج در مغز سه نفر دیگر می ریزد.دوباره بحث به جایی می رسد که بتوانیم با حرارت از آن سخن برانیم.

از حصار ضد خرگوش ]آخرین فیلمی که دیدم[ گفتم. از اینکه انسان چه ظرفیت بالقوه ای برای شر دارد.از جنگ های جهانی،آشویتس و همه فجایعی که در گذر زمان به یک تاریخچۀ انتزاعی بدل گشته است. پرسیدم آیا انسان عوض شده است. یا به دلیل تربیت نوین تر وشایسته تر، بهتر می تواند مکنونات قلبی خویش را پنهان سازد. شاید جنس دریدن عوض شده است.گفتم که به بشریت بدبین و از آن بیزار هستم] دردا که خود نخستین عضو این مجموعه ام [.اینکه باور ندارم که انسان خوب فی نفسه خوب است.فرید نویسنده ای را مثال زد که هنگام آموزش نویسندگی به چند دختر می توانست عیاشی کند و نکرد.شاید این برایش کافی بود که بگوید انسانیت هرگز تمام نشده است.گفتم چه کسی از دل او خبر دارد.انسان موجود زیرکی است.هرگز اجازه نمی دهد این بنای دروغین و سست نهاد بشریت فرو بریزد.فلسفۀ روانشناسی این است.انسانهایی که مرتکب اعمال مذموم شناسانده شده می شوند، مانند موجوداتی از جنس دیگر تحلیل می شوند،اگر بشود به وسیلۀ زندان یا هر چیز مدرن تربیتی مناسب دیگری بی زیانشان می سازند،اگر جز این باشد،اگر مرتکب گناهی بسیار بزرگ شده باشند،گناهی که بشریت را به فکر فرو ببرد که آیا کل بشریت اینگونه است به راحتی حذفش می کنند.اعدامش می کنند تا تنها او زیر سؤال برود و آن بنای پوشالین بر جای بماند.او که جرأت کرده تا ذات واقعی انسان را نشان بدهد،او که یارای آن داشته تا بگوید انسان چه موجود خبیثی است،او که صادق تر بوده است خواهد مرد.حکمش را قضاتی تعیین می کنند که هرگز گمانی به جز جامعه ای پاک دغدغۀ شان نبوده است.آنانکه حتی شائبۀ گناه قلب پاکشان را آزرده می سازد.اما انسان،این دوپای سفله تر از آلوده ترین چهارپایان، شیطان را می آفریند.تمام خبائثش را روی روی شانه های او سوار می کند و چه نیکو می نشیند،اما خصائل مثبت را به فطرت پاک بشری وامی گذارد.سعید پا را فراتر می نهد.می گوید که بسیاری از اعمالی که مذموم خوانده می شوند،در کل فاقد اشکالی منطقی هستند.توجیهاتی می آورد که به خاطر فصاحت و بلاغتش در لحظه  متقاعد کننده اند، اما بعدها دوباره همان افکار قبلی برمی گردند.مهدی گویا وانهاده است.من نیز از گونه ای از موجوداتم که روی زمین تا به حال ندیده ام. افکاری از این دست این روزها مغزم را می سپوزد.دیگر راه گریزی نمی شناسم.حدیث نگونبخت هایی که سودای خوشبختی دارند.این داستان غمگین ماست.در انتظار فردایم.بی شک خواهد زایید.اما زشتی و زیبایی و سلامت و معلولیتِ کودکش آن دم آشکار خواهد شد.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18430


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها