روبروی مسئول کار گزینی نشسته بود.برگه ای به دستش دادند که معادل خط بطلانی بر تمام برنامه های پنج تا پنجاه ساله اش بود.همان جملات تکراری را یک بار دیگر گفت و همان پاسخ های تکراری را شنید.
- من زن و بچه دارم.
- اینو وقتی سَرکارگرو می زدی فراموش کرده بودی!؟
- من....
دیگر تسلیم شد.چند روز از ماه جدید گذشته بود و طبق برگۀ تسویه حسابی که مسئول کارگزینی از سر دلسوزی به او داده بود،یک دسته اسکناس صد تومانی به او دادند.یاد مدیر افتاد.مرد چاقی که هیکلش مثل آدمهای چاق کارتونها بود و انگشتان زمخت و ناخنخای پهن داشت.اما از صحبت با او منصرف شد.رفت تا وسایلش را جمع کند.یکی دو تا از دوستانش به او نزدیک شدند.دوست که نه،در آن کارخانه چون هر کس دوستی داشت،او هم آن دو را انتخاب کرده بود،چرا که محبتی میانشان نبود.دوستانش به دروغ و با لحنی ساختگی گفتند که شفاعت او را می کنند که برگردد.در حالیکه ککِشان نگزیده بود.علی دستۀ صدتایی اسکناس را نشان داد،یعنی این که دیگر کارش تمام شده است.درد اینجا بود که یکی از دوستانش که به ظاهر خیلی برای او دلسوزی نشان می داد،از او خواست که نیمی از آن پول را به او قرض بدهد.علی پاسخی نداد و نداشت.از سوله بیرون زد.آسمان در این یکی دو ساعت ابری شده بود وتوده ای خاکستری و غلیظ خورشید مهربان را پوشانده بود.زیپ کاپشنش را بالا کشید و یقه اش را بالا داد.
نفهمید چگونه میان یکی از خیابان های شلوغ شهر قدم می زند.مردم به این سو و آن سو می رفتند و کسی او را نمی دید که چقدر غصه دار است.هرکس به کاری مشغول بود.پیرمردی چسب زخم می فروخت،اما دستانش را زخم های بزرگی پوشانده بود.پسربچه ای دست مادرش را می کشید و اصرار داشت یکی از پرتغال های پاکت میوه را همانجا وسط خیابان پوست بکند تا او بخورد.جوانی کنار خیابان ایستاده بود و با صدایی نجواگونه می گفت:
- عکس،نوار،فیلم،ویسکی،ودکا ... |