مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 آذر ماه سال 1385
این تویی یا من

این تویی یا من

من تو را می بینم

در آینه با آن صورت بیزار و آشنا

آن چشم های سرخ

در من خنده ای کمرنگ را حتی به التماس نشسته ای

 

من تو را می بینم

مولود مُوَّلد زمهریر

بر آستان درۀ سرنوشت

با کوله باری پوسیده و پاره

نیمه خالی از تجربه های بیهوده

در قفا نیم دیگر بر زمین افتاده

 

این تویی

خسته

ماده گاو بی شیر

گاو نر اخته اما پر از شهوت

زنبور بی عسل

پوچ

ناپخته سوخته

سپوخته

 

این تویی

با آن نگاه سرد ولی خنگ و ساده لوح

از گاو نر شیر می خواهی

از آسمان کویر در تابستان می خواهی ببارد

در پاکت مگنا پی وینستون می گردی

از نارفیقان انتظار رفاقت داری

از آینه می خواهی جور دیگرت نشان دهد

از عقربه ها می خواهی بایستند

یا آنکه با چند برابر سرعت معمول بدوند

از سیگار می خواهی تمام نشود

در آسمان شب پی خورشید می گردی

در آسمان صبح در جستجوی ماه

از کت پاره ات می خواهی گرمت کند

از کفش سوراخت در رگبار تند بهار مقاومت در برابر آب را می خواهی

از اشک های ریخته می خواهی برگردند

 

اینک منم

بر لبم هزار حرف نگفته

در سینه ام هزار آه نکشیده

در گلویم هزار بغض نشکسته

بر گونه ام هزار قطره اشک نسترده

پیش پایم هزار راه نرفته

هزار درد نکشیده

هزار دروغ نگفته

نیم قرن مردگی

 

این تویی یا من

مأیوس

مطرود

فرتوت

گندیده

مترسک جالیزهای هرگز بار ندیده در کویر

برگ خشکیدۀ بر شاخۀ سرد دلبسته

زندانبان،زندان وزندانی هزار پندار پوسیده

بیمناک و در گریز از خویش

فراری از تمام آینه ها

از هر آنچه رخسارت را منعکس کنند.

28 شهریور 84 ساعت 23

 

 

 

 


جمعه 24 آذر ماه سال 1385
نه، این ژاکت پشمی دیگر گرمم نمی کند(قسمت اول)

نه، این ژاکت پشمی دیگر گرمم نمی کند

سالها پیش،این ژاکت پشمی وقتی تن پدر بود خیلی جمع و جورتر بود.تنها  قسمت شکمش مقداری کش اومده بود.رنگش سورمه ای سیر بود با دو نوار سرخ آتشین روی سینه.چقدر سرد شده.

منافذ ژاکت باز شده و سوز سرد از بین سوراخها می خوره به پوست تنم.زیرش یه عرق گیر سفید نازک پوشیدم که از سوراخهای ژاکت مشخصه.خیلی سرد شده.یقۀ ژاکت پشمی هنوز مثل قدیم کیپِ کیپه.انگار می خواد خفم کنه.کنج اون دیوار جای خوبیه،اونجا دیگه باد نمیاد.اَه اینجا هم که باد میاد.از همه طرف باد میاد.چقدر باد سردیه.آسمون پر از ابرای خاکستریه.یه جوری به هم چسبیدن که انگار آسمون خیسه.خاکستری پُر و غلیظ و یک دست.

اگه یه جایی پیدا کنم که یه ذره گرم باشه خیلی خوب میشه.خیلی سرده، خیلی. یه دونه از میخهای کفشم اذیتم می کنه.یه لحظه تکیه می دم به سینۀ دیوار و پامو ستون می کنم.کفشو در میارم.کسی حواسش به من نیست،خوب راستش اصلا کسی هم تو خیابون نیست.ته میخ از زیر کفش مشخصه.با دست می کِشَمِش.لامصب درنمیاد، خیلی محکمه.شاید با دندون کنده شه،باید زورمو بزنم.دندونامو دور میخ قلاب می کنم وسرمو عقب می کشم.میخ یواش یواش میاد بیرون و بالاخره کنده میشه.از گاز زدن میخ مو به تنم سیخ میشه.یه چیزی از ته کفش به صورتم چسبیده و کش میاد.یه آدامسه که کف کفشم چسبیده بود.اولش منو ترسوند ولی چندشم نمیشه.خیلی وقته که دیگه چندشم نمیشه.با حوصله آدامس رو از صورتم می کنم که عین قیر سیاه شده.کفشمو دوباره می پوشم.اون طرفی که میخ رو کشیدم دهن وا کرد و حالا باد سرد از اونجا می زنه تو کفشم،بعد زوزه می کشه تو شلوارم و تو کل تنم چرخ می زنه.خیلی سردمه.

همین جور راه می رم.اون جلو چند نفربازو به بازو حلقه شدن.وسطشون یه حلب

هفده کیلویی روغن نباتیه.یکی دو تا جعبۀ میوه رو خورد کردن و چوباشو انداختن توی جعبه و آتیشش زدن.همه کنار آتیش دستاشونو با یه زاویۀ مشابه نگه داشتن.گرماش خیلی خوب به نظر میاد.یه جوری خودمو وسطشون جا می کنم.با یه نگاه خیره و متعجب نیگام می کنن.از گرمای آتیش خیلی خوشم اومده،پس نگاهشونو تحمل می کنم.کم کم اونا هم خودشونو به بی خیالی می زنن.منم دستامو کنار دستای اونا رو آتیش دراز می کنم.دستای اونا کم و بیش تمیزه،اما دستای من خیلی سیاه و کثیف شده.زیر ناخونام از سرما ترکیده بود و رو آتیش انگار دردشون آروم میشه.دو نفری که سمت راست و چپم هستن کمی فاصله می گیرن.هنوز سرده.یه باد شدید میاد و برگها رو از رو زمین جارو می کنه.خاکسترای رو آتیشو توی هوا می رقصونه.خاک از رو زمین بلند میشه و می پاشه توی چشامون.یکیشون از جمع دور آتیش جدا میشه و میره سمت یکی از مغازه ها.

-         اسماعیل اون حلبو جمع کن،باس بریم.

صدای خیلی شدید رعد و برق میاد.دستایی که رو آتیشه از ترس یه تکون کوچولو می خوره و دوباره ثابت میشه.

 


شنبه 18 آذر ماه سال 1385
هوس مرگ

پیش نوشت:این جمله از بوبن به لطف دوست تازه ام مجید قدیانی.

گاهی هوس مردن می­کنم همانند کودکی که می­خواهد هدیه اش را قبل از موعد باز کند.


سه شنبه 14 آذر ماه سال 1385
من و تو

من و تو

پیش نوشت:به فرشید فریدنی.به یاد خندۀ تلخش،بستۀ سیگار همیشه پُرَش،ساندویچ سوسیس آلمانی ارزانش،غم تلخش،تلاش عبثش برای فهم فرمولهای بیرحم مکانیک و ریاضی،شعرش،شعر خواندنش، اشکش،چروکهای دور چشمانش و....

به فرشید فریدنی به یاد تک تک ثانیه هایی که در کنار هم سیگار کشیدیدم.به یاد روزهایی که ذاتمان را همگون پنداشتیم و به خیال خویش نگذاشتیم کسی بفهمد که ما نیز از تبار دلقکهای تراژیکیم.

 

گرچه در چهرۀ ما شور و نشاط می رقصد

من و تو خسته شدیم

گرچه هر لحظه از این حال غریبانه شکایت کردیم

به همین چهرۀ دلقک خوش و دلبسته شدیم

 

گرچه خون در رگ ما یخ زده است

من و تو سوخته ایم

گرچه نیک آخر ره می دانیم

به عبث چشم به ره دوخته ایم

 

من و تو در همه حال بر همه چیز خندیدیم

همه را خنداندیم

در خفا سخت به خود پیچیدیم

وچقدر مرثیه گفتیم،دل خود گریاندیم

 

همه گفتند شما شور جوانی به فضا می بخشید

من و تو پیر شدیم

همه گفتند شما وای چه خوش بی قیدید

من و تو هیچ نگفتیم،گرچه دلگیر شدیم

 

من و تو با دل غمگین همه را رقصاندیم

لحظه ای خسته شدیم،به گوشه ای کز کردیم

و چه آن لحظه عجیب بود

همه را ترساندیم

 

من تو بدون عشق با همه عشق ورزیدیم

من و تو سخت به بی مزه ترین لطیفه ها خندیدیم

من و تو در دل گرمای جهنم سردمان شد

چه عجیب لرزیدیم

 

من و تو آه چه باید بکنیم

با تو هستم فرشید

تو که در بر رخ دلتنگی وغم می بندی

تو که خوب درد مرا می دانی

به چه چیز می خندی؟

17 دی 1382

 

 


دوشنبه 13 آذر ماه سال 1385

پیش نوشت:دوستی به نام ه محبت کرد و در لیست نظرات آنچه در زیر میبینید را نگاشت.برداشت و نتیجه گیری ایشان از مطلب من چنین بود.او را یاری کنید.

سلام. از انجا که وبلاک پر محتوایی دارید می خواستم بپرسم که میدونید ترنس سکسوآل ها چه کسانی هستن؟


پاسخ :
تنها چیزی که اطلاعاتم در موردش ناقصه همینه.اما امیدوارم دوستان دانشمندم به شما جواب بدن.

http://barbadrafteha.mihanblog.com


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18423


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها