خیابون خلوته.آب جوب پر شده و آشغالها از توی جوب بیرون زدن وروی آسفالت رو کثیف کردن.لابد یه جاییش گرفته.شدت آب زیاده.یه موش بزرگ تقلا میکنه که آب اونو با خودش نبره.اما جریان آب به تلاش موش هیچ اهمیتی نمیده.آب موشو با خودش میبره وسط خیابون.یه نوری از سمت چپ چشممو می زنه.یه ماشین نزدیک میشه و حالا لاستیکش از روی بدن موش رد میشه.به نظرم میرسه که صدای جیغ موش رو شنیدم. سرمو بر میگردونم.باید فکر کنم،کجا میتونم یه جای خوب پیدا کنم.یه پارک هست که خیلی دوره ولی میشه تا صبح تو دستشوییش بمونم.دوباره عرض خیابون رو نگاه می کنم.موشه له شده و خون و آب بارون و دل و رودش قاطی شده.
سمت پارک راه می افتم.انگار هر ثانیه یه درجه سردتر میشه.هیچکی تو خیابون نیست.گریه می کنم.اشکام قطره های بارون رو می شوره.بارون اشکامو می شوره.شاید مسیر رو اشتباهی اومدم.اصلا به پارک نمی رسم!هوا داره تاریک میشه.شاید توی مسیر پارک باشم.هیچکی توی خیابون نیست وحتی دیگه یه ماشین هم رد نمی شه.چرا یکی داره از اون دور میاد.توی نور چراغش خیابون روشن میشه.چند تا چالۀ پر از آب توی مسیرشه.صورتم یه لحظه از آب چاله ها کثیف میشه.اما بارون خیلی زود اونو می شوره.
سردمه.ژاکته هزار کیلو شده.شاید اگه بندازمش بهتر باشه.شاید اگه بندازمش خیلی سردم بشه.صدای رعد و برق میاد.برقا میره و همه جا تاریک میشه.دیگه زیاد چیزی واضح نیست.چیزی رو نمی بینم.انگار به تنۀ یه درخت می خورم.تو هوا چنگ می زنم، شاید یه چیزی دستم بیاد که نیفتم.عقب عقب میُفتم.پام روی لبۀ جدول لیز می خوره.درد عجیبی توی پام می پیچه.اشک از پاشنۀ پام بالا میاد و تمام تنمو می لرزونه.دوباره گریه می کنم.
نمی تونم از تو جوب بلند بشم.گیر کردم.چراغای گازی خونه ها یواش یواش روشن میشن.سایه ها توی خونه ها اینور و اوونور میرن.باید خودمو بکشم بیرون.آشغالهایی که جریان آب آورده از کنارم رد میشن.یه قوطی کنسرو روی سینه ام گیر کرده و نمی ره.پام می سوزه.خودمو بیرون می کشم.یه دکۀ روزنامه فروشی متروک سر راهمه.درش نیمه بازه و توش خیلی تاریکه.میرم تو.انگار اینجا یه چیزی سوزوندن.اینجوری گرمتر به نظر میاد.هی جامو عوض می کنم،بلکه یه جای راحت تر پیدا کنم.زیرم پر آشغاله،آشغال سوخته.جابجا میشم بلکه جام بهتر بشه.آشغال ها رو جابجا می کنم.سوز سردی میاد تو.پام می سوزه.انگار شکسته.باد سرد به مچ پام می خوره.درد سرد عجیبی تو تنم زوزه می کشه.یه جونِــوَر با چشمای براق مثل چشمای گربه میاد توی دکه.به هم نگاه می کنیم.انگار می خواد همینجا بمونه.اصراری به رفتنش ندارم.پلکهام داره سنگین میشه.خوابم میاد.یاد فیلمهای تلویزیون میفتم.
- تو نباید بخوابی!؟اگه بخوابی می میری.
- بیدار شو،تو رو خدا بیدار شو.
- دست پوپک رو کنار می زنم.می خوام بخوابم.
- پاکت سیگار من کجاست؟
- توی سطل آشغال.
- مگه بهت نگفتم که به سیگارای من دست نزن؟مگه نگفتم،ها؟نگفتم؟
- نه تو نباید بخوابی؟
- پوپک تو رو به خدا به من یه فرصت بده.
پوپک به من نگاه می کنه.با یه حالت زننده یه ابروشو می بره بالا.
- به تو فرصت بدم؟!
قندشکن دست مادره.یک کله قند بزرگ دستشه.داره قند می شکنه.نگاش می کنم.چقدر صورتش مهربونه.چه خوب و ظریف قند می شکنه.یه هو جای کله قند تیغۀ قندشکن می خوره روی انگشتش.
- بذار انگشتتو ببینم.
- چیزی نیست.
صداش صدای مادر نیست.زمخت شده!بند انگشتش به یه مو آویزونه.انگشتشو میذاره توی دهنش.خون از گوشۀ لبش می ریزه پایین.لباشو با زبون می لیسه.با وحشت نگاش می کنم.دندونای نیشش بزرگ میشن و از روی لب پایین تا چونه کشیده میشن.با وحشت برمیگردم و عقب عقب میام.از در می زنم بیرون.می خورم به پوپک و هردو میفتیم.
مانتو و مقنعۀ سورمه ای مدرسه تنشه.کلاسورش رو هنوز محکم چسبونده به سینـَش.
- این مسأله رو نمیشه با معیارهای کلاسیک مارکسیسم توجیه کرد.
- آقای طباطبایی میشه راجع به فراماسونری برای ما صحبت کنید؟
خندیدیم.برای اولین بار لباشو بوسیدم.دیگه نمی خندیدیم.چشماش رو بست و وقتی دوباره بازشون کرد فقط یه جفت چشم دیدم.درشت تر از همیشه.انگار تموم دنیا چشمای اون بود و چشمای اون تموم دنیا.
سوار قطار اهوازم.دارم بیرون رو نگاه می کنم.یه دسته بچه به سمت قطار می دون.یکیشون از چشاش آتیش شرارت می باره.انگار از من بدش میاد.فقط از من.یه سنگ نسبتا بزرگ بر می داره می کوبه به شیشۀ پنجره.صدای شکستن شیشه میاد.دیر سرمو عقب کشیدم.
- می کِشم که می کِشم.تو هم هیچ گهی نمی تونی بخوری.
- این چرت و پرتا چیه که نوشتی.اینا پشگل نمی ارزن.هر وقت گاوها پرواز کنن یه ناشر پیدا می شه که اینها رو چاپ کنه عزیزم.
- پس فردا صبح گاوها رو بالای درختها تماشا کن عزیزم.
- باید چشم راست شما رو تخلیه می کردیم.باور کنید چاره ای نداشتیم.
گریه می کنم.هم از چشم سالمم و هم از اون چشمی که کاسۀ خالی اونو حس می کنم.
- اینا هنره.
- پول هنره احمق،پووووووووووووول.
پوپک در رو می کوبه و میره.علی چشماش رو می دوزه به در و بی صدا گریه می کنه.از چشماش انگار صدای گریه میاد.
- گریه نکن.
حرفی نمی زنه.جای انگشتام روی صورت بچه مونده.هنوز هم صداش درنمیاد.موقعیکه زدمش،اشکش روی دستم چکید.
اینجا پارک خوبیه.راحت سیگارمو می کشم.اون زنه که دستش روی ران پای اون مرد چاقه چقدر شبیه پوپکه.اون خود پوپکه؟!پوپک....
- خفه شو،خفه شو،خفه شو،خفه شو....
- تو همیشه مهرداد رو از من بیشتر دوست داشتی.
- من بین بچه هام هیچ فرقی نمی ذارم.
- بچه ها این دفعۀ آخره که شما رو آشتی میدم.دفعۀ بعدی در کار نیست.خداحافظ.
در رو پشت سر پدر می بندم.دست پوپک رو نزدیک لبام میکشم که ببوسم.درست لحظۀ آخر دستشو میکشه.لبم پاره میشه و خون گرم روی لبم رو حس می کنم.تو صورتش نگاه می کنم.هم پشیمونه و هم خوشحال.
- بابا برام چیپس می خری؟
- علی،همۀ این چیپسها فلفلیه.
- اونایی که روش نوشته سرکه نمکی چی؟
- اونا هم فلفلیه.
- اونایی که روش نوشته ساده.
- همشون فلفلیه،اِ،مگه نگفتم زیاد سؤال نکن.بریم خونه.
- جندۀ کثافت.برو زیر همون خرس لجن بخواب.با یه ماده سگ برام فرقی نداری.
سردمه،سردمه،سردمه.یه جونور خودشو رو شکمم می چسبونه.همون گربه هه.اشکام روی تن گربه هه میچکه.بغلش می کنم.اونم انگار منو بغل می کنه.
- هرکی بمیره ساندویچ میشه.این تنها راه رسیدن به آزادیه.
- فرمان این قتلها از منابر صادر شده.
- سردمه،می خوام بخوابم.
- پوپک،خدایا هنوز هم دوستش دارم!
- سردمه،می خوام بخوابم.
- اگه بخوابی می میری!
- می خوام بمیرم.
صبح است.سوز سردی از جانب کوههای پوشیده در برف تن را می لرزاند.رفتگر آشغالها را به سمت دکه ای که آنها را داخلش می سوزاند،هل می دهد.آنجا،جسد مردی با قامت بسیار بلند که پاهایش از در بیرون زده،چشم را آزار می دهد.مردی با یک چشم به شدت باز و وحشت زده.گربه ای روی شکمش برای همیشه خوابیده است. |