مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 دی ماه سال 1385
غروب جمعه

غروب جمعه

غروب جمعه؛چون همیشه دلگیر،مأیوس،نفرین شده. باز دست اندوه روی گلویم می فشارد و درست در لحظۀ واپسین رهایم می کند. آخر فشردن گلویی که نفسی در آن نیست برایش چه لطفی دارد.دلم از صبح فشرده می شود و تا غروب در بستر احتضار نفس نفس می زند.کسی نیمه شب دزدانه و ناجوانمردانه بر پنجه های پای آمده و افسار سمند رنج را در مغزم گسیخته است.من خسته نظاره گرم.حیوان ناجوانمردانه در سرم می تازد،مست دریدن است و هر آنچه هست ویران می کند.من مأیوس بر ویرانه ها نشسته ام .چه تلخ است، اختیار اشکهایم در کف من نیست.و اشکها، این توسن کف آورده دهان را بیشتر می انگیزد.حال رنجم را می مَزَم ،شکنجه ام را نشخوار می کنم.من تنها توانسته ام که بترسم. تا کی این گونه خواهم ماند.تا کدام جمعه.کدام غروب جمعه شنبه ای امیدوار را پیش روی دارد. چند غروب جمعه تا آخرین غروب مانده. آه ه ه ه ه ه، غروب جمعه.در این لحظات بیش از همیشه برای زندگی به دنبال معنا می گردم؛چون معنایی نیست بیش از همیشه سرخورده می شوم.می ترسم ،نگاهم به روزهایی که شاد بوده ام آنقدر مجرد و انتزاعی است که گویی کس دیگریست.باز به یاد می آورم که دیریست از ته دل نخندیده ام. غروب جمعه اشکها می آیند و چه ناجوانمردانه است که بگویم با ادرار دیگر فرقی نمی کنند،شاید حتی ادرار بیشتر دل را سبک می کند.

غروب جمعه است.مچاله ام.حتی بیم آن دارم که از جای تکان بخورم.امروز برایم بیشتر به خوابی پر از کابوس می ماند و شب همان معدود ساعات آرام و آسایش انگار لحظات بیداریست.هر چند که آن هم در تلاشی عبث برای خفتن حرام می شود.سر بر بالشی که دو رویش گرم است و بیهوده این سو و آن سویش می کنم فرو می کنم.خسته ام و تنها.چون کودکی که مادر رهایش کرده وتنها در دل شب می گرید.او که از انعکاس صدایش نیز می هراسد.

بالش را گاز می گیرم.بر آنم که بخوابم.اما نمی شود.خاطراتی از هر سنخ هجوم می آورند،چون هیولاهای دَدخوی که بی رمق تر از آنم که حتی برانمشان.نه بازوی توانمندی همراهم است نه کورسویی که چون دویدن آغاز کنم، امیدی باشد.هیولاها نمی روند.سر را عمیقتر بر بالش فرو می کنم.شاید که خواب آنها را براند.گرچه آنان بر فراز سرم ایستاده اند.آماده اند که سر بگردانم تا دندانهایشان را نشانم دهند.گاه گرمی اشمئزازآور دستی روی شانه احساس می کنم و دریغا که تنها می لرزم.آه،دیگر عمیق، این آهِ از تاریکترین زوایای سینه بر آمده را معنا نمی کند.خسته ام.من بهتر از هرکس می دانم،معنای خسته چیست.


شنبه 23 دی ماه سال 1385
لاشه

لاشه

گوشه ای تاریک و ظلمانی،در فضای میان درختان کاج،آنجا که مردم پارکش می خوانند،سه آتش سیگار و چهار پسر. آمدیم تا آمدنمان تجلیلی بر لاشه ای باشد که به نام رفاقت از رابطۀ مان بر جای مانده است. هادی،مهدی،سعید و فرید.

هر بار کسی رشتۀ کلام را در دست می گیرد و طوفانی از رنج در مغز سه نفر دیگر می ریزد.ما چون خواهرانی شده ایم که گلایه هاشان از شوهرهای بد اخلاق را پیش هم می آورند، شانه های یکدیگر را از اشک تر می کنند و دست آخر هرکس پی سرنوشت موهوم خود می رود.زخم هایمان را که به چشمان دوستان آشنا می کنیم،گویی دردمان کم می شود. موجوداتی محتضر هستیم که در بستر مرگ اندیشه هایی که به خون خیال بارورش کردیم دست و پا می زنیم.درختی را تناور کردیم،بی ریشه که ناباورانه از تجیر ابرهای آسمان فراتر رفت وبه دیده برهم زدنی موریانه اش پوساند و در مغاک تعفن فرو برد.حال مانده ایم،با لاشه ای بر کف و موریانه های تردید در خیال.از سویی لاشه گندیده و مشاممان را می آزارد،از سویی دلبسته اش هستیم.بی لاشه سبکبال و شاد نیستیم و لاشه بر کف نیز.مانده ایم.به سعید گفتم:

هیزم اندیشه در مغزهایی که در فرودستشان معده ها و جیب های خالیست بهتر می سوزد.گر چه می سوزاند.

او جوابی نمی دهد.

فرید چمن ها را می کند تا آن دم که زیر پایش کویر می شود.

مهدی لبهایش را پاک می کند.همیشه غرق این پندار است که دود سیگار لبان سرخش را سیاه می کند.

سعید راه رفتن مورچه ای را روی قلۀ یکی از کوه های دوردست خیره است.

چشمان من هم اشک آلود و سرخ است.از شراب سنگینی که سه سال پیش نوشیدم.


یکشنبه 17 دی ماه سال 1385
نه، این ژاکت پشمی دیگر گرمم نمی کند(قسمت سوم و آخر)

خیابون خلوته.آب جوب پر شده و آشغالها از توی جوب بیرون زدن وروی آسفالت رو کثیف کردن.لابد یه جاییش گرفته.شدت آب زیاده.یه موش بزرگ تقلا میکنه که آب اونو با خودش نبره.اما جریان آب به تلاش موش هیچ اهمیتی نمیده.آب موشو با خودش میبره وسط خیابون.یه نوری از سمت چپ چشممو می زنه.یه ماشین نزدیک میشه و حالا لاستیکش از روی بدن موش رد میشه.به نظرم میرسه که صدای جیغ موش رو شنیدم. سرمو بر میگردونم.باید فکر کنم،کجا میتونم یه جای خوب پیدا کنم.یه پارک هست که خیلی دوره ولی میشه تا صبح تو دستشوییش بمونم.دوباره عرض خیابون رو نگاه می کنم.موشه له شده و خون و آب بارون و دل و رودش قاطی شده.

سمت پارک راه می افتم.انگار هر ثانیه یه درجه سردتر میشه.هیچکی تو خیابون نیست.گریه می کنم.اشکام قطره های بارون رو می شوره.بارون اشکامو می شوره.شاید مسیر رو اشتباهی اومدم.اصلا به پارک نمی رسم!هوا داره تاریک میشه.شاید توی مسیر پارک باشم.هیچکی توی خیابون نیست وحتی دیگه یه ماشین هم رد نمی شه.چرا یکی داره از اون دور میاد.توی نور چراغش خیابون روشن میشه.چند تا چالۀ پر از آب توی مسیرشه.صورتم یه لحظه از آب چاله ها کثیف میشه.اما بارون خیلی زود اونو می شوره.

سردمه.ژاکته هزار کیلو شده.شاید اگه بندازمش بهتر باشه.شاید اگه بندازمش خیلی سردم بشه.صدای رعد و برق میاد.برقا میره و همه جا تاریک میشه.دیگه زیاد چیزی واضح نیست.چیزی رو نمی بینم.انگار به تنۀ یه درخت می خورم.تو هوا چنگ می زنم، شاید یه چیزی دستم بیاد که نیفتم.عقب عقب میُفتم.پام روی لبۀ جدول لیز می خوره.درد عجیبی توی پام می پیچه.اشک از پاشنۀ پام بالا میاد و تمام تنمو می لرزونه.دوباره گریه می کنم.

نمی تونم از تو جوب بلند بشم.گیر کردم.چراغای گازی خونه ها یواش یواش روشن میشن.سایه ها توی خونه ها اینور و اوونور میرن.باید خودمو بکشم بیرون.آشغالهایی که جریان آب آورده از کنارم رد میشن.یه قوطی کنسرو روی سینه ام گیر کرده و نمی ره.پام می سوزه.خودمو بیرون می کشم.یه دکۀ روزنامه فروشی متروک سر راهمه.درش نیمه بازه و توش خیلی تاریکه.میرم تو.انگار اینجا یه چیزی سوزوندن.اینجوری گرمتر به نظر میاد.هی جامو عوض می کنم،بلکه یه جای راحت تر پیدا کنم.زیرم پر آشغاله،آشغال سوخته.جابجا میشم بلکه جام بهتر بشه.آشغال ها رو جابجا می کنم.سوز سردی میاد تو.پام می سوزه.انگار شکسته.باد سرد به مچ پام می خوره.درد سرد عجیبی تو تنم زوزه می کشه.یه جونِــوَر با چشمای براق مثل چشمای گربه میاد توی دکه.به هم نگاه می کنیم.انگار می خواد همینجا بمونه.اصراری به رفتنش ندارم.پلکهام داره سنگین میشه.خوابم میاد.یاد فیلمهای تلویزیون میفتم.

-         تو نباید بخوابی!؟اگه بخوابی می میری.

-         بیدار شو،تو رو خدا بیدار شو.

-         دست پوپک رو کنار می زنم.می خوام بخوابم.

-         پاکت سیگار من کجاست؟

-         توی سطل آشغال.

-         مگه بهت نگفتم که به سیگارای من دست نزن؟مگه نگفتم،ها؟نگفتم؟

-         نه تو نباید بخوابی؟

-         پوپک تو رو به خدا به من یه فرصت بده.

پوپک به من نگاه می کنه.با یه حالت زننده یه ابروشو می بره بالا.

-         به تو فرصت بدم؟!

قندشکن دست مادره.یک کله قند بزرگ دستشه.داره قند می شکنه.نگاش می کنم.چقدر صورتش مهربونه.چه خوب و ظریف قند می شکنه.یه هو جای کله قند تیغۀ قندشکن می خوره روی انگشتش.

-         بذار انگشتتو ببینم.

-         چیزی نیست.

صداش صدای مادر نیست.زمخت شده!بند انگشتش به یه مو آویزونه.انگشتشو میذاره توی دهنش.خون از گوشۀ لبش می ریزه پایین.لباشو با زبون می لیسه.با وحشت نگاش می کنم.دندونای نیشش بزرگ میشن و از روی لب پایین تا چونه کشیده میشن.با وحشت برمیگردم و عقب عقب میام.از در می زنم بیرون.می خورم به پوپک و هردو میفتیم.

مانتو و مقنعۀ سورمه ای مدرسه تنشه.کلاسورش رو هنوز محکم چسبونده به سینـَش.

-         این مسأله رو نمیشه با معیارهای کلاسیک مارکسیسم توجیه کرد.

-         آقای طباطبایی میشه راجع به فراماسونری برای ما صحبت کنید؟

خندیدیم.برای اولین بار لباشو بوسیدم.دیگه نمی خندیدیم.چشماش رو بست و وقتی دوباره بازشون کرد فقط یه جفت چشم دیدم.درشت تر از همیشه.انگار تموم دنیا چشمای اون بود و چشمای اون تموم دنیا.

سوار قطار اهوازم.دارم بیرون رو نگاه می کنم.یه دسته بچه به سمت قطار می دون.یکیشون از چشاش آتیش شرارت می باره.انگار از من بدش میاد.فقط از من.یه سنگ نسبتا بزرگ بر می داره می کوبه به شیشۀ پنجره.صدای شکستن شیشه میاد.دیر سرمو عقب کشیدم.

-         می کِشم که می کِشم.تو هم هیچ گهی نمی تونی بخوری.

-   این چرت و پرتا چیه که نوشتی.اینا پشگل نمی ارزن.هر وقت گاوها پرواز کنن یه ناشر پیدا می شه که اینها رو چاپ کنه عزیزم.

-         پس فردا صبح گاوها رو بالای درختها تماشا کن عزیزم.

-         باید چشم راست شما رو تخلیه می کردیم.باور کنید چاره ای نداشتیم.

گریه می کنم.هم از چشم سالمم و هم از اون چشمی که کاسۀ خالی اونو حس می کنم.

-         اینا هنره.

-         پول هنره احمق،پووووووووووووول.

پوپک در رو می کوبه و میره.علی چشماش رو می دوزه به در و بی صدا گریه می کنه.از چشماش انگار صدای گریه میاد.

-         گریه نکن.

حرفی نمی زنه.جای انگشتام روی صورت بچه مونده.هنوز هم صداش درنمیاد.موقعیکه زدمش،اشکش روی دستم چکید.

اینجا پارک خوبیه.راحت سیگارمو می کشم.اون زنه که دستش روی ران پای اون مرد چاقه چقدر شبیه پوپکه.اون خود پوپکه؟!پوپک....

-         خفه شو،خفه شو،خفه شو،خفه شو....

-         تو همیشه مهرداد رو از من بیشتر دوست داشتی.

-         من بین بچه هام هیچ فرقی نمی ذارم.

-         بچه ها این دفعۀ آخره که شما رو آشتی میدم.دفعۀ بعدی در کار نیست.خداحافظ.

در رو پشت سر پدر می بندم.دست پوپک رو نزدیک لبام میکشم که ببوسم.درست لحظۀ آخر دستشو میکشه.لبم پاره میشه و خون گرم روی لبم رو حس می کنم.تو صورتش نگاه می کنم.هم پشیمونه و هم خوشحال.

-         بابا برام چیپس می خری؟

-         علی،همۀ این چیپسها فلفلیه.

-         اونایی که روش نوشته سرکه نمکی چی؟

-         اونا هم فلفلیه.

-         اونایی که روش نوشته ساده.

-         همشون فلفلیه،اِ،مگه نگفتم زیاد سؤال نکن.بریم خونه.

-         جندۀ کثافت.برو زیر همون خرس لجن بخواب.با یه ماده سگ برام فرقی نداری.

سردمه،سردمه،سردمه.یه جونور خودشو رو شکمم می چسبونه.همون گربه هه.اشکام روی تن گربه هه میچکه.بغلش می کنم.اونم انگار منو بغل می کنه.

-         هرکی بمیره ساندویچ میشه.این تنها راه رسیدن به آزادیه.

-         فرمان این قتلها از منابر صادر شده.

-         سردمه،می خوام بخوابم.

-         پوپک،خدایا هنوز هم دوستش دارم!

-         سردمه،می خوام بخوابم.

-         اگه بخوابی می میری!

-         می خوام بمیرم.

صبح است.سوز سردی از جانب کوههای پوشیده در برف تن را می لرزاند.رفتگر آشغالها را به سمت دکه ای که آنها را داخلش می سوزاند،هل می دهد.آنجا،جسد مردی با قامت بسیار بلند که پاهایش از در بیرون زده،چشم را آزار می دهد.مردی با یک چشم به شدت باز و وحشت زده.گربه ای روی شکمش برای همیشه خوابیده است.


یکشنبه 10 دی ماه سال 1385
نه، این ژاکت پشمی دیگر گرمم نمی کند(قسمت دوم)

با نگاه التماس اسماعیلو می کنم که حلبو جمع نکنه.اسماعیل واسۀ جمع کردن حلب دودله.یه کم از من دور میشن و خیلی گنگ پچ پچ می کنن.بعد چند لحظه در مغازه رو می بندن و حلبو برای من می ذارن بمونه.چقدر سرده.تو این هوا مشتری نمیاد.واسۀ همین زود تعطیل کردن.دستامو دوباره رو آسمون حلب دراز می کنم.حالا تک و تنهام.باد داره از پشت سرم میاد و کمرمو یخ می زنه ولی از روبرو هوا گرم گرمه.خیلی مسخره شده.دوباره صدای رعد و برق ولی با شدت خیلی بیشتر می رسه و این بار زمین میلرزه.یه قطره آب رو صورتم می چکه.سرمو بالا می گیرم و آسمون رو نگاه می کنم.یه هو بارون شدید می شه.انگار منتظر نگاه من بود.یاد حلب می افتم.خم میشم ببرمش یه جایی که سقف داشته باشه.بلکه آتیش یه مدت دیگه دووم داشته باشه.دستامو دو طرف حلب می گیرم و یه هو آتیش بالا می زنه.دستام سوختن و حالا صورتم هم می سوزه.بوی موی سوخته میاد.آتیش که بالا زد اینجوری شد.تو همین چند دقیقه ژاکتم کاملا خیس شد.اونورتر یونولیت یه مغازه س که جلوی بارونو گرفته.حلب رو با پام به اون سمت هل میدم که ولو میشه.چوبا که تقریبا زغال شده بودن از توش میُفتن بیرون.بارون خیلی سریع آتیشو خاموش میکنه.کاری از دستم برنمیاد.

تمام ژاکتم خیس شده.حالا باد که می زنه خیلی سرد می شه.سوراخهاش خیلی گشاد شده.باد بدجوری تنمو آزار میده.تا وقتی که آتیش کاملا خاموش بشه اونجا می مونم.نمی دونم کجا برم.سرم خیس شده.باد سرد میزنه به پیشونیم وسرم درد میگیره.صورتم سِـر شده.شکلک در میارم،دهنمو باز و بسته میکنم شاید یخِـش وا شه.یه عابر منو تو این حالت می بینه و می خنده.پشت گردنم تیر میکشه و باد هم گیر داده که دقیقا رو همونجا بِـِوَزه.دارم از درد دیوونه میشم.خیلی سردم شده.دندونام مرتب به هم میخورن و فاصله میگیرن.آب بارون از نوک بینی روی لبم میچکه.یه لحظه بارونو مزه مزه می کنم.سرم به خارش افتاده.باید یه جایی پیدا کنم.حتما باید یه جایی پیدا کنم.هوا داره تاریک میشه.وای بارونم که داره شدیدتر میشه.کاش میشد میرفتم یه جای گرم زیر یه لحاف گرم و تمیز که بوی تاید ملافـَـش هنوز نرفته باشه.چشامو می بستم.تکون نمی خوردم که تنم به جاهایی از تشک که سرد مونده نخوره.تا جادوی گرما باطل نشه...

خیلی سردمه.اگه چایی داشتم خیلی خوب بود.دستامو میچسبوندم دور کمر لیوان که گرم بشه.به لرزش می افتم.نمی تونم جلوی لرزیدنمو بگیرم.دندونام با شدت بیشتری به هم میخورن.یه چنار بزرگ سر راهمه.میرم زیر چنار میشینم.سردمه،دیگه گرمم نمیشه.زیر چنار همونجور بارون میاد که زیر آسمون.فرقی نمیکنه.صورتم و دستام دوباره به سوزش میُفته ولی سردمه.از زیر چنار میام اینورتر.کمی باید بدوم،اونجوری حتما گرم میشم.توفیری نمیکنه.اینجوری باید تا صبح بدوم.سینـَم از هوای سرد به سوزش میُفته.ژاکتم خیلی سنگین شده و خیلی سرد.همشو آب برداشته.دلم نمیاد بندازمش،ولی دیگه گرمم نمیکنه.

 


چهارشنبه 6 دی ماه سال 1385
نظر آخر وبلاگ تا امروز

فرشید فریدنی عزیزتر از جان محبت کرد و در قسمت نظرات راجع به شعر دیروز چنین نوشت:

"توضیح اینکه این شعر امروز یا دیروز سروده نشده، فردا یا چند روز بعد از زلزله سروده شد."

حیفم آمد که نظر فرشید در قسمت نظرات بیاید.خواستم محبت این عزیز را به رخ همه بکشم.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18441


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها