مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 25 بهمن ماه سال 1385
تو خندیدی

پیش نوشت:خوب، برای امثال من که نه دلشان برای کسی می تپد و نه دل کسی برایشان می تپد،والنتاین نباید با روزهای دیگر تفاوتی داشته باشد.به هر حال این شعر عاشقانه را شاید سالهای زیادی پس از آخرین شعر عاشقانه سرودم.شاید روزی دلدار سیاه بختی باشد که شعر را به او تقدیم کنم.اما در حال حاضر،اوووووووووه کسی نیست.

تو خندیدی

تو خندیدی

زمین خندید

زمان خندید

خدا خندید و شیطان هم به من خندید

دلم لرزید و ناگه مشت من وا شد

تو خندیدی

دو چشم چون عسل شیرین و پاکت، مهربان خندید

و سوز استخوان سوز زمستان هم به من خندید

دل گندیده ام در سینه همچون کودکی خندید

زبانم در دهان خشکید و آخر پشت من تا شد

 

تو فهمیدی

تو از لرزیدن دستان من در اولین دیدار فهمیدی

تو می دیدی که می خندم ولی در سینه می سوزم

تو می دیدی که می لرزم

تو حس کردی که هر دَم را که چشمان تو با من نیست

به سودای غریبی من نگاهم را به چشمان تو می دوزم

 

بسا با خود چه شبهایی که خواندم،وعده ها دادم

بگو با او

بگو با او

بترس از آنکه روزی می رود از دست

نترس از آنکه شاید روی ماهش را بگرداند

بگو با او

بگو با او حدیث آتشی سوزان که در اعماق جانت هست

 

چه شبهایی که در رویا بدون بیم و لرزش مهر خود را با تو می گفتم

تو می خندیدی و با من قریب و مهربان بودی

چه شبهایی که در مهتاب تابان کوچه ها را درنوردیدیم

و رودی هم نبود آنجا که با من سر گران سازی

تو امیدی نهان بودی،برایم همچو جان بودی

 

ولی افسوس

دلم خرگوش ترسو بود و آتش در تنم گرگی دلاور بود

چه زیبا نقش رخسارت به زیر پلک خود کندم

تو سودای شبم بودی

چه رویاهای خامی گرچه تنها همدم و همراه و یاور بود

 

به خود گفتم که دیگر راز دل را با تو می گویم

بدون ترس و لکنت در زبان بی ذره ای تردید

چه باکی باشد از می خواهمت گفتن

ترا دیدم ولی ماندم

چرا آخر لبت دیگر نمی خندید

 

زبانم در دهان لرزید و قفلی سخت و محکم شد

دلم گنجشک خیسی در میان زمهریر سرد و بی رحم زمستان شد

لبم در دل دل گفتن نگفتن ماند

نمی دانم چرا آخر لبت دیگر نمی خندید

نمی دانم چه شد شاید

نگاهت راز دل از دیدگان ساده لوحم خواند

 

چهار شنبه، 25 بهمن 1385 ،۱۴ فوریه 2007


پنجشنبه 19 بهمن ماه سال 1385
نرگس(قسمت اول)

پیش نوشت:در صفحۀ حوادث یکی از روزنامه های دلسوز این دیار برای ترسیم هوسهایی که دست عده ای از برآوردن آن کوتاه است، اشاره ای سه چهار خطی بر این واقعه شده بود.آنچه انگیزۀ نگارش این داستان نیز بود.

نرگس

تنها سه روز از نخستین دیدار گذشته است.دختر روی تخت آهنی زشتی به پشت دراز کشیده است.نگاهش افقی فراتر از سقف را خیره است.تمام رویاهای دلنشینش رنگ باخته است.انگار از میان به دو نیم شده است.

همان چهارراه همیشگی.همان گلهای نرگس خوشبو که حالا از بویش بیزار است.پدر او را با موتور فرسوده اش از میان خیابانهای پایین شهر رد می کند.در ظاهر مردم پایین اهمیت چندانی به گل نمی دهند.خرید گل در نزد آنان تجملی است که پولهای خرد جیبشان آنرا برنمی تابد.می روند،می روند و می روند.مانتوی نازکش را روی زانوهای لاغرش می کشد،شاید که باد را شرمنده کند.هرچند که توفیری نیست.از پشت دستانش را دور بدن لاغر پدر حلقه می کند.سینه های کوچکش میان دنده های از پوست بیرون زدۀ پدر جا خوش کرده است.تن پدر چون تن او سرد است.عقیده ای قدیمی دارد که هیچگاه عوضش نمی کند.

-         زمستون که سه ماه بیشتر نیست.کاپشن برای چی بخریم.بجاش براتون یه چیز دیگه می خرم.

هیچ وقت رنگ آن چیز دیگر را ندیده است.هفته ای می شود که پانزده ساله شده است.پانزده زمستان گذشته است.به قول آن شاعر معتاد، در زندگی بدبختها تنها دو فصل وجود دارد:پاییز و زمستان.

اتومبیلها رنگارنگ تر می شوند و آدمها خوشایندتر. خون مصنوعی بیشتری به گونه های زنان دویده است.آسمان هم رنگ دیگری دارد.خورشید سرگرانی را رها می کند و گرمایی لرزان گونه های دخترانه او را گرم می کند.

همان چهارراه همیشگی. همان گلهای نرگس خوشبو که حالا از بویش بیزار است.پدر می رود.با این امید که وقتی برگردد،دخترک پولی درخور با خود داشته باشد.

سوز سردی می آید.خورشید چندان کلنجاری با آن نمی رود.خود را پشت ابر سیاهی پنهان می کند تا شاید روزی نیرومندتر بازگردد.روزی که بسوزاند.

 


پنجشنبه 5 بهمن ماه سال 1385
گـــُه تو این زندگی

از درد ســخن گفـتـن و از درد شـنـیــدن

با مردم بی درد ندانی که چه سخت است

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18447


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها