پیش نوشت:خوب، برای امثال من که نه دلشان برای کسی می تپد و نه دل کسی برایشان می تپد،والنتاین نباید با روزهای دیگر تفاوتی داشته باشد.به هر حال این شعر عاشقانه را شاید سالهای زیادی پس از آخرین شعر عاشقانه سرودم.شاید روزی دلدار سیاه بختی باشد که شعر را به او تقدیم کنم.اما در حال حاضر،اوووووووووه کسی نیست.
تو خندیدی
تو خندیدی
زمین خندید
زمان خندید
خدا خندید و شیطان هم به من خندید
دلم لرزید و ناگه مشت من وا شد
تو خندیدی
دو چشم چون عسل شیرین و پاکت، مهربان خندید
و سوز استخوان سوز زمستان هم به من خندید
دل گندیده ام در سینه همچون کودکی خندید
زبانم در دهان خشکید و آخر پشت من تا شد
تو فهمیدی
تو از لرزیدن دستان من در اولین دیدار فهمیدی
تو می دیدی که می خندم ولی در سینه می سوزم
تو می دیدی که می لرزم
تو حس کردی که هر دَم را که چشمان تو با من نیست
به سودای غریبی من نگاهم را به چشمان تو می دوزم
بسا با خود چه شبهایی که خواندم،وعده ها دادم
بگو با او
بگو با او
بترس از آنکه روزی می رود از دست
نترس از آنکه شاید روی ماهش را بگرداند
بگو با او
بگو با او حدیث آتشی سوزان که در اعماق جانت هست
چه شبهایی که در رویا بدون بیم و لرزش مهر خود را با تو می گفتم
تو می خندیدی و با من قریب و مهربان بودی
چه شبهایی که در مهتاب تابان کوچه ها را درنوردیدیم
و رودی هم نبود آنجا که با من سر گران سازی
تو امیدی نهان بودی،برایم همچو جان بودی
ولی افسوس
دلم خرگوش ترسو بود و آتش در تنم گرگی دلاور بود
چه زیبا نقش رخسارت به زیر پلک خود کندم
تو سودای شبم بودی
چه رویاهای خامی گرچه تنها همدم و همراه و یاور بود
به خود گفتم که دیگر راز دل را با تو می گویم
بدون ترس و لکنت در زبان بی ذره ای تردید
چه باکی باشد از می خواهمت گفتن
ترا دیدم ولی ماندم
چرا آخر لبت دیگر نمی خندید
زبانم در دهان لرزید و قفلی سخت و محکم شد
دلم گنجشک خیسی در میان زمهریر سرد و بی رحم زمستان شد
لبم در دل دل گفتن نگفتن ماند
نمی دانم چرا آخر لبت دیگر نمی خندید
نمی دانم چه شد شاید
نگاهت راز دل از دیدگان ساده لوحم خواند
چهار شنبه، 25 بهمن 1385 ،۱۴ فوریه 2007 |