مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 اسفند ماه سال 1385
زنگ زدم سال نو رو تبریک بگم

 

 

زنگ زدم سال نو رو تبریک بگم

 

-         سلام،خوبی علی جون،مامانت خونست.

 

-         آره.

 

-         گوشیو می­دی بهش.

 

-         آره،...مامان،خاله مریمه.

 

-         الو،سلام.

 

-         سلام چرا صدات گرفته،زنگ زدم سال نو رو تبریک بگم.چته؟

 

-         خوبم.چیزی نیست.

 

-         نه بگو،چی شده.

 

-         هیچی بابا،هیچ کاری نکردم.دلم گرفته.هیچ حال و هوای عیدو ندارم.

 

-         حسین بهتر شده.

 

-    نه بابا چه بهتری،هنوز همونجور سرفه می­کنه.دیروز به دکترش زنگ زدم.گفت کاریش نمی­شه کرد.باید دعا کنید.چقدر دعا کردم.جواب نمی­ده.باور کن اگه پیش شیطان هم بشه دعا می­کنم.

 

-    وا،زبونتو گاز بگیر.صبر کن.ایشالله درست میشه.عیدو برین مشهد.خوب من دیگه خیلی کار دارم.سال خوبی داشته باشی.خداحافظ.به حسین بگو از طرف من ببوستت.البته فقط لباتو.

 

-    دلت خوشه­ها.به هر حال مرسی.سال نو تو هم مبارک.تو هم رامینو از طرف من ببوس.ببخشید عوضی گفتم.از طرف رامین..

 

-          فهمیدم چی می­خوای بگی.هه­هه.ولی به رامین می­گم.خداحافظ.

 

-         خداحافظ.

 

***

-         سلام.

 

-         سلام مریم.

 

-         لیلا خودتی، چطوری.

 

-         ای.بد نیستیم.

 

-         زنگ زدم سال نو رو تبریک بگم.دیروز پریروز هرچی زنگ زدم کسی گوشی رو برنداشت.

 

-         ما خونه بودیم.

 

-         ها،آها شاید خط رو خط شده.من که زنگ زدم.

 

-         باشه.باشه.خوب سال نو ِ تو هم مبارک.

 

-         مگه باور نمی­کنی.

 

-         اه.باور کردم.اگه زنگم نزده باشی به جهنم.حال ندارم.اصلا از عید بدم میاد.

 

-         خوب به هر حال سال نو مبارک.

 

-         واسۀ تو هم همینطور.

 

-         قربانت.یادته...

 

-         خداحافظ.(صدای بوق ممتد)

 

-         خداحافظ کثافت بیشعور.اصلا زنگ نزده بودم.حالا چیه.

 

***

 

-         سلام مامان.سال نو مبارک.

 

-         سلام مریم.نونم تموم شده.بیا برام نون بگیر.پام درد می­کنه.آی پام درد می­کنه.

 

-         وا مامان.من که دیروز برات نون گرفتم.پنجاه تا لواشو خوردی.

 

-         آره.همشو خوردم.

 

-    مامان راستشو بگو.اگه کار واجبی داری بگو.وگرنه بخدا کلی کار دارم.میام بهت سر می­زنم.زیاد به تحویل سال نمونده.کلی کار دارم.باید برم حموم.اصلا چرا به علی نمی­گی بیاد.

 

-         اون یزده دختر.واسۀ چند تا لواش...

 

-    نه واسۀ اینکه تنها نباشی.به پسر همسایه بگو بره برات نون بگیره.یه چند تا عشوه بیای خام میشه.اونی که من دیدم پیر و جوون براش مهم نیست.زن بودن طرف کافیه ،هه­هه .نترس واست حرف در نمیارن.به هرحال سال نو مبارک.

 

-         سال نو تو هم مبارک دخترم. رامین و بچه­ها رو ببوس.

 

-         باشه،خداحافظ.

***

 

-         سلام،اِ لیلا ببخشید.باز اشتباهی شمارۀ تو رو گرفتم.سال نو مبارک.

 

-         کِرم نریز مریم.

 

***

 

-         سلام کاوه.

 

-         سلام!ببخشید شما؟

 

-         حدس بزن.

 

-         مریم تویی.بی­معرفت ازدواج که کردی خیلی بی­معرفت شدی،بی­معرفت.

 

-         اگه بخوام مثل سابق معرفت داشته باشم، باید به رامین خیانت­کنم.

 

-         پس واسۀ چی زنگ زدی.من دیگه داشتم فراموشت می­کردم.

 

-         می­خواستم بگم سال نو مبارک.

 

-         گـُه تو سال نو.بیا همدیگرو ببینیم.

 

-         اِ باز شروع کردی.بی­خیال شو.

 

-         بیا فقط یه بار.

 

-         نه،الان رامین میاد.جنبه داشته باش.فقط می­خواستم عیدو تبریک بگم.دیگه کار دارم.باید برم حموم.

 

-         حموم میری ،خوش ­به ­حال رامین.دیگه باید باور کنم خوش به حال من نمی­شه.

 

-         قبلا ً خوش به حالت شده.الان دیگه نمیشه.

 

-         بیا همدیگرو ببینیم.

 

-         حالا وایسا بعد سیزده فکرامو بکنم.فعلا ً بای.

 

-         خداحافظ.بیا همدیگرو ببینی...

 

 

***

 

-         سلام رامین،کجایی؟بچه باهاته؟

 

-         آره.یه ساعت دیگه خونم.زنگ زدم تلفن اشغال بود.

 

-         آره به مامانم زنگ زدم.

 

-         چیزی نمی­خوای بگیرم؟

 

-         نه همونا که گفتم.خداحافظ.

***

 

-         سلام زهرا.

 

-         سلام مریم.

 

-         سال نو،بهار نو،چیز نو مبارک.

 

-         بی­خیال شو دلم گرفته.

 

-         چرااااااااااا؟

 

-    دستم تنگه.دو ماهه که بیکارم.بعد جدایی خیلی بـِهـِم سخت می­گذره. دستم تنگه.واسۀ اینکه عیدی ندن اخراجم کردن.خونۀ بابامم نمی­تونم برم.هیچی نخریدم بذارم خونه.هر چند کسی خونۀ ما واسۀ عید دیدنی نمیاد.اصلا کسی دیگه به فکر من نیست.دوستای دانشگاه دیگه زنگ نمیزنن.فقط از وقتی جدا شدم همکلاسیهای پسر همه یاد من افتادن.می­خوان به من روحیه بدن.

 

-         نه می­خوان روحیه بگیرن.یه وقت بهشون نـَدی.روحیه رو می­گم.

 

-         بی­ادب نشو.من اصلا حوصله ندارم.زنگ زدی عیدو تبریک بگی گفتی.

 

-         باشه،سال خوبی داشته باشی.

 

-         خداحافظ.

 

 

***

-         سلام ارغوان.

 

-         سلام،اتفاقا می­خواستم همین الان بـِهـِت زنگ بزنم.خوبیییییی...

 

-         آره تو چی.زنگ زدم سال نو رو بهت تبریک بگم.

 

-         مرسی.ببین یه چیزی می­خواستم بگم،بی­تعارف جواب بده.

 

-         بگو؟

 

-         قرض داری دیویست،سیصد تومن؟

 

-         نه به­خدا ندارم.

 

-         تو رو خدا اگه داری بگو.زود می­دم.

 

-    ندارم،شرمندت شدم.اگه نیم ساعت پیش می­خواستی داشتم.هرچی بود دادم به لیلا.یه وقت بهش نگیا.فکر می­کنه همه جا جار زدم که به اون پول قرض دادم.

 

-         رامین نداره؟

 

-         رامین تو خواب هم بیشتر از صدوپنجاه تومن نداره.خیالت تخت.

 

-         حالا واسۀ چی می­خواستی.

 

-         هیچی..

 

-         .

 

-         .

 

-         .

 

-         به هر حال ندارم.

 

-         باشه،خداحافظ.مرسی زنگ زدی.

***

 

-         سلام منزل آقای بیگی.

 

-         بله،بفرمایید.

 

-         نازنین جون خونست.

 

-         هست ولی نمی­تونه بیاد.

 

-         چرا،این صدای قرآن برای چیه.

 

-         بابا فوت کرده مریم خانوم.

 

-    وای،خیلی ناراحت شدم.تسلیت می­گم.به نازنین بگو سال نو مبار...،نه بگو منو تو غمش شریک بدونه.خیلی ناراحت شدم.زنگ می­زنم بپرسم مجلس کـِیـِه؟

 

-         امروز بود مریم خانوم.

 

-         خیلی بد شد.غم آخرتون باشه.خدا بهتون صبر بده.خداحافظ.

 

-         خداحافظ.

 

 

***

.

.

.


یکشنبه 27 اسفند ماه سال 1385
یک سال گذشت

یک سال گذشت

یک سال از نخستین پـُست این وبلاگ گذشت.همان حکایت قدیمی انگار هنوز هست.من از نشیب تند این کوه بالا رفتم،به پشت سر که می­نگرم انگار هیچ دست­آویز ارزنده­ای نمی­بینم.پیش رویم هم چشم­اندازی مبهم است.ضرورت نوشتن برای من چیست.برای من که می­دانم اگر پی نیازی متعارف­تر را می­گرفتم،نتیجه­ای معقول­تر عایدم می­شد..بازالبته معقول به معنای متعارف...

من می­دانم که همین سودای نوشتن است که مرا در ورطۀ رنج و سراشیب نرسیدن به چیزهایی ملزوم هر دوپایی، هل می­دهد،ولی همین من برای چه می­نویسم.

آخرین روزهای سال کهنه بی­هیچ شوقی می­گذرد.زمستان محبوب می­رود و بهار منفور می­رسد.دوباره این حکایت تکرار و تکرار می­شود.

می­ترسم.خیلی زیاد هم می­ترسم.مثل آن روزهایی که سر کلاس­های دانشکدۀ فنی می­نشستم.کنارم مردمانی بودند که هیچ از شعر و ادبیات نمی­دانستند،اما فرمول­ها را بهتر می­فهمیدند.من ترجیح می­دادم که سمند خیال را آنچنان هِی کنم که بلندترین دیوار دانشگاه را به پوزخند بگیرد.در سرزمین خیال هیچ فرمولی نبود.دریغا که به موازات پایان یافتن یک ترم، سمند خیالم ضعیف و سرانجام چلاق می­شد.پایان ترم، مغزم عرصۀ تاخت و تاز یأس و فرمولها بود.اوج التهابات هم سر جلسۀ امتحان بود.همان جایی که سمندم دوباره جان می­گرفت.چشمم، ازفراز ورقه چشم­انداز دیگری می­دید.انتظار سیگار بعد از امتحان افتضاح، ذوق­زده­ام می­کرد.جمله­ای نوستالژیک بعد از پایان امتحان از تمام پسرها و کمی مؤدبانه­تر از دخترها شنیده می­شد.

-        من که ریدم.

نتیجه که می­آمد تنها من کثیف بودم.دوستان تمیز تمیز بودند.این فرجام خیال­پردازی بود و تلخ هم بود.هنوز دست از این اوهام برنداشته­ام.اما زندگی بسیار بی­رحم­تر از کلاس­های دانشکده است.اگربه دست خود اسب خیال را نکشی،مرگ تدریجی و تلخش را شاهد خواهی شد.زمانی با هردو حالت مخالف بودم وپی راه سوم می­گشتم.راهی که وجود نداشت و هنوز هم ندارد. اما آخر چه کنم.در این سرزمین، قلم و کاغذ ضعیفترین ریسمانها برای چنگ زدن و دلخوش کردن است.حالا تنها یک فرمول وجود دارد وآن هم زندگیست.درازتر از تمام فرمولها و آموختنش بهایی را طلب می­کند که من تاکنون به دشواری از پرداختش سر­پیچیده­ام.اما الاغی که باید بار را ببرد و سربپیچد،بعد از چند شلاق بار را خواهد برد.با این تفاوت که زخم شلاق و سنگینی بار ورنج شکستن غرورش را باید یکجا تحمل کند.آنان که نمی­خواهند این حقیقت را بپذیرند،چماق زندگی وادارشان می­کند.

گرچه برآنم تا بگویم؛ بعد از تمام این ژاژخایی­ها و قلم­فرسایی­های امروز و سالی که گذشت،تصمیم گرفته­ام که همان الاغ نافرمان باشم.می­کوشم که  وبلاگ پوزخند در روزهای میانسالی شاهد مرگ من باشد.

آرزوی من در آغاز سال تازه، بختیاری همۀ الاغ­هاست.چه آنان که فرمانبردارند و چه آنان که یاغی هستند.

پی­نوشت:شمارآنان که وجودشان دلیلی بر یک­ساله شدن پوزخند است به تعداد انگشتان دستانم نمی­رسد.اما همین عزیزان دلیلی بر ادامۀ این راهند.

از مهدی حکمت تشکر می­کنم،گزاف نیست که بگویم او نخستین شنوندۀ بزرگوار بیشتر داستانها و مطالب من است.بزرگواری او حتی وقتی داستان بسیار طولانیست ،مانع از ظهور بی­تابی در رخسارش می­شود. بسیار سپاسگذار او هستم.

از فروزان دوست نادیده­ام که چند صد کیلومتر دور از من نفس می­کشد ،اما بدون چشمداشت، بسیار یاریم کرده است.هرگز محبت خواهرانۀ او در خواندن دقیق داستانها و نظرات جامع و طولانی­اش را فراموش نخواهم کرد.

از پرند دوست بسیار جوانم که انگار نخستین دیدارمان،واپسین دیدار بود. نوسان محبت و بی­مهریش آزاردهنده و در عین حال شوق­برانگیز است.با اینکه بسیار دوستش دارم،اما باید بی­تعصب بگویم که به زودی جزیره­های نامکشوفۀ عکاسی به پاهای کوچکش بوسه خواهد زد.

 و سعید کریمی.هادی رضایی ِامروز بسیار مدیون اوست.تا وقتی او زنده باشد،هیچ نگرانی از بابت اینکه کتابی بی­ارزش بخوانم،برایم وجود ندارد.سعید در وادی ادبیات بسیار یاری­رسان من بوده و خواهد بود.یقین دارم که ادبیات با دیدگانی پرسان،از او انتظار نگاهی مهربانانه­تر دارد.

از سایر کسانی که آمدند ودیگر بازنگشتند تشکر می­کنم.این روزها دوست قدیمی­ام مهدی فتح­اللهی هم به من سر می­زند و از صحبت دوباره با او بسیار خوشنودم.شاید باور نکند،ولی خیلی دوستش دارم.

سال نو مبارک


پنجشنبه 24 اسفند ماه سال 1385
نرگس(قسمت چهارم)

آنچه شام نام دارد را در سکوت می­خورند.پدر خیره به تلویزیون سیاه­و­سفید چهارده اینچ مانده است.به ظاهر اخبار گوش می­دهد و همه باید ساکت باشند.اگر کسی کانال را عوض کند،در لحظۀ نخست متوجه نمی­شود،اما چند دقیقۀ بعد فریاد می­کشد که هیچ­کس برای او اهمیت قائل نیست.او را از برنامۀ مورد علاقه­اش محروم می­کنند.او که از جیغ خروس تا بوق سگ می­دود.او که ..... .او که .... .

علی ِ کوچک از پستان چروکیدۀ مادر آویزان است.پستانی که خواب شیر هم نمی­بیند. مدتیست دندان درآورده،اما پستان­ها را رها نمی­کند.مادر هم سخت نمی­گیرد.هربار که کودک مَک می­زند،انگار چشمان مادر فرو می­رود.جانی برایش نمانده است.اخبار تمام شده است.پدر لحظه­ای سرخوش می­شود.باز یکی از آن لحظات لودگی و وقاحت او باز می­گردد.رو به زن و کودک می­کند:

-   این کره­خر هردوتاشو میک زد و خورد.ببینم چیزی می­مونه که ما آخر شب میک بزنیم.از دیشب تا الان هنوز مزۀ دهنش توی دهنمه.

مادر توجهی به او نمی­کند.همیشه در این لحظات سکوت را بهترین چاره برای بستن دهان پدر می­بیند.

-   حالا خوب شد اول ازدواجمون این به دنیا نیومد،وگرنه واقعا ً جفتشونو می­کند و می­خورد.آخ که اون موقع خیلی تپلی و خوشگل بودن،یادته.وای یادته.

لحظۀ خواب فرا می­رسد.سریال تکراری تشک­ها و لحاف­ها.مادر در فرصتی که به دست می­آورد،دست نوازشی بر سر دختر می­کشد.پلک­های دختر سنگین است و رمقی برای پاسخ به ابراز محبت در او نیست.با رویاهای گیج سر بر بالش می­گذارد و به خواب می­رود.

-         فقط یه لحظه،روسریتو بردار.می­خوام موهای قشنگتو ببینم.

-         نه الان نه،تازه مردم دارن ما رو نگاه می­کنن.

-