مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 30 فروردین ماه سال 1386
بگذارید کوروش بخوابد

بگذارید کوروش بخوابد

پیش نوشت:به خاطر یک عزیز می­گویم که این حکایت در مورد 99%  عزیزان صادق است.

من نمی­فهمم.با تمام لئیمانی که دلشان برای کوروش می­سوزد.این دختر و پسرهای جوان و بانوان و آقایان که به خاطر کوروش! (من هم باور می­کنم) تجمع کردند و برای عزیزی که به زیر آب می­رود گریستند.آدم­هایی که آنقدر بیکار بودند که فارغ از غم نان تجمع کنند.آدم­هایی که به این که عکس صورت غمگین آنها روی سایت می­رود اهمیت نمی­دهند.شاهین و شهین،دو کرکس عاشق اینجا هم دوشادوش هم برای کوروش فریاد زدند و از آنجا مستقیم به بستر رفتند.کوروش کبیر جور فیلتر شدن سایت­های دوستیابی را هم کشید و مهین برای نخستین بار ماهان را در مبارزه برای الگوی مشترکشان تنها دید و حالا بی­خیال کوروش عشق دنیا را می­کنند و برای روح کوروش دعا می­کنند.

در سرزمین من، همۀ ما،من و تو سروته یک کرباسیم.چرا نمی­پذیریم که همان گهی هستیم که در آینه می­بینیم.کوروش مرده است و جایش زیر آب بهتر است،تا چند آدم انگشت­شمار ریاکار سر گورش نروند.کوروش اگر ایرانی بود از تبار ایرانی­های امروز نبود،ما از تبار کوروش نیستیم،اینقدر خودمان را به او نچسبانیم.اینقدر آلوده­اش نکنیم.فیلم 300 در مورد ایران امروز است.اینقدر برای تاریخی که از آن هیچ نمی­دانیم پستان به تنور نچسبانیم.بیاییم مثل آدم­های متعارف هرزگی­های هرروزۀ خود را ادامه دهیم.کاش سدی را آبگیری کنند که تمام ایران را زیر آب ببرد.همه خاطره­ای شویم.خاطرۀ مردمی که نمی­دانستند چیستند.دلشان می­خواست از تبار کوروش باشند اما پشگل هم نبودند.کاش این تراژدی مزخرف که اسمش به اشتباه زندگیست تمام شود.


دوشنبه 27 فروردین ماه سال 1386
نرگس(قسمت هفتم)

هنوز خورشید میان آمدن و نیامدن مردد است که خورشید آسمان سینۀ دخترک از میان ابرهای تردید پدیدار می­شود.پسر این­بار بسیار زود از راه می­رسد.هنوز صدای محزون موتور پدرش به گوش می­رسد.

لبخند پسر گرم است.نگاه مهربانش روی اندام رسیدۀ دختر می­چرخد.باز همۀ گل­ها را می­گیرد و روی صندلی عقب رها می­کند و باز بهایی بیش از آنچه باید می­پردازد و باز مچ دست دختر را نوازش می­کند.انگار جریانی الکتریکی اندام دختر را کرخت می­کند.حالا صدای رعد وبرق دستانشان را می­لرزاند و باران شروع به باریدن می­کند.این نشانی از الهی بودن جرقه­ای است که پیش­درآمد عشقی شورانگیز است.برای دختر زمستان پایان یافته و بهار با صدای گنجشک­ها و شمیم عطر شکوفه­ها بازگشته است.مادر به او گفته است که زیر باران هر دعایی برآورده می­شود.دختر دعا می­کند.مچ دستش کشیده می­شود و پسر پیشنهاد جوانمردانه­ای را مطرح می­کند.

- وای،تو این بارون که خیس میشی؟!بیا بریم یه چیزی بخوریم،بعدشم می­رسونمت خونتون،گل که نداری بفروشی؟

از دختر پاسخی شنیده نمی­شود.عطر نرگس با بوی خاک باران­زده در فضا معلق است.بار دیگر پسر او را به خود می­آورد.

-   اِ با تواما!سوار شو.ببین خیس شدی،مانتوت به تنت چسبیده.چیزی که زیرش نپوشیدی.سرما می­خوری.

دختر با لذتی فکورانه می­نشیند.چقدر گرمای خوبی اینجاست.باد گرمی تنش را نوازش می­کند.پسر شیشه­ها را بالا می­کشد.میان عوض کردن دنده­ها با هنرمندی و مهربانی با کف دست روی ران لاغر دختر ضربه می­زند.رانی که شاید آنگونه که باید نیست.

-         خوب چطوری؟

دوباره دنده را چاق می­کند،دوباره ضربه­ای نرم،این­بار مکثی بیشتر و دوباره:

-         خوب چطوری؟

بار دهم است که این سؤال تکرار می­شود و دختر برای بار دهم پاسخ ­می­دهد:

-         خوبم..

برایش هیچ­ چیز عجیب نیست.مزخرف نیست که پسر هزاربار دیگر این سؤال را بپرسد.

-         گشنه­ات نیست؟هرچی دوست داری بگو،مهمون منی،شک نکن.

پسر مرد بسیار سخاوتمندی است.شکوه مردان رویایی قصه­های منسوخ را تداعی می­کند.

میزی دونفره میانشان است.یک پیتزای دونفره و نگاه پسر که انتظار شروع دختر را می­کشد.دختر غرق تردید است،هراسی گنگ دارد.نه از جانب پسر،شاید از تجربه­ای تازه.

-   تا الان صبحونه پیتزا هه­هه نخورده بودم.اولین باره هه­هه.تازه اولین باره که با دختری به زیبایی تو پیتزا می­خورم.

لبخندی صورت دختر را درخشان می­کند.روی خنده­های او هنوز بختک عشوه و نحوست ریا نیفتاده است.پسر این را می­بیند و تفاوتش را درک می­کند.

غذایشان کم­کم تمام می­شود.دختر اشتهای عجیبی از خود نشان می­دهد و پسر نوعی عذاب وجدان در خود احساس می­کند.احساس تازه­ای که باید نادیده بگیرد.هیچ دختری را اینطور گرسنه ندیده است.هر لقمه را با صدا می­بلعد.پانزده زمستان از عمر دختر گذشته است اما قرنهاست که گرسنه است.دختر بار گرسنگی تمام همنوعان خویش را یکتنه بر دوش می­کشد.نوشابه را به گونه­ای سودایی سر­می­کشد و می­فهمد.

پسر دمی را به خوش­وبش با فروشنده می­گذراند.از هم جدا می­شوند.صدای فروشنده به گوش می­رسد که:

-         جزوۀ مخ­کوبیتو بین بچه­ها پخش کن.و ... یه حدیث قدسی؛تک­خوری کار شیطان است.

پسر شصت دستش را به او نشان می­دهد.

جمعه 24 فروردین ماه سال 1386
زخم شانه­های مسعود ده­نمکی از بار رسالت

زخم شانه­های مسعود ده­نمکی از بار رسالت

به سال 1348 مسعود ده­نمکی در یکی از مناطق شش­سیلندرنشین آذربایجان شرقی زمین را به برکت وجود مبارک خویش آغشت.تا پیش از تولد او زمین فلسفۀ خلقت خویش را نمی­دانست و کار خدا هچین تکمیل ِ تکمیل نبود.اما وقتی که او آمد همه چیز دگرگون شد.روایت است که در زادروز او بوی گندی تا شعاع خیلی زیاد می­آمد که آگاهان به ماوراءالطبیعه گفتند از آنجایی که فرشتگان بالای سر او با شدت پرواز می­کردند تا مگس بر سر نوزاد ننشیند،بوی گندی از  عرق زیر بغلشان فضا را آکنده بود.آن روزها DEPI  برای اپیلاسیون فرشتگان نبود و این مخلوقات، محصولات ضد عرق کمپانی­های Nivea و Gillette را به دلیل شائبۀ انتساب به محافل صهیونیستی تحریم کرده بودند.

مسعود کوچولو بزرگتر می­شد و تابلو بود که از او چیز خیلی مَـلـَسی در خواهد آمد.این سوای از بول و غائطی بود که زمین به هنگام تناول آن تکریمش می­کرد.پدر و مادرش بسیار دوست داشتند که مسعود دکتر بشود،چون آنها استعدادهای سلاخی را در وجود این نازنین دیده بودند و تنها رسالتشان این بود که آن را بالفعل کنند.احتمالا مسعود درهمان آمپول­بازی های بسیار پاک کودکانه­اش با پسر دخترهای فامیل نشان داده بود که چقدر کار با آمپول را بلد است.او دوست داشت تا آخرین قطرۀ آمپولش به دختر و پسرها آمپول بزند.

اما سرنوشت خواب دیگری برای او دیده بود.مسعود در 15 سالگی به جبهه رفت و تا آخرین ثانیۀ جنگ در جبهه ماند.او دلاوری بود که زیر پای سم او و اسبش، علفهای بیابان­ او را تسمیح می­کردند.خدا خواست که مسعود بماند و آب سرچشمۀ فیوضاتش را به زمین­های بایر فرهنگ فرو کند.

وقتی پس از جنگ به تهران آمد تخم زنان بدحجاب را در زمان کوتاهی ملخ خورد،البته منظورم آن تخم نیست.مسعود از انسانهای بسیار شریفی بود که کاربرد نرینگی را تنها در بقای انسان و خصوصا اسلام جایز می­شمرد و بی­حجابی را پلۀ شیطان برای زنا،این کار بسیار بی­تربیتی می­دانست.اصولا فحشا تاثیر دردناکی روی قلب مسعود جان می­گذاشت و اگر نمی­دانید قلب مسعود در اثر موج جنگی و عوارض ناگذیر جبهه میان رانهایش بود.1اگر میان زنهای باحجاب امروز زنانی را دیده­اید که کاکل سرشان کچل است کار مسعود اینهاست.اینها موی زنهای بی­حجاب بد را را آنچنان می­کشیدند که حتی موی زهارشان هم به همراه آن کشیده و کنده می­شد.این یه جور اپیلاسیون مجانی هم محسوب می­شد و عین کوپن از تسهیلات فراگیر اما مختص زنها بود تا نگویند به ما نمی­رسند.مردان امروز پاکی چشمانشان را مدیون امثال مسعودند نه پاکی فطریشان.

مسعود اینها اون روزها به چند سینما و مرکز فرهنگی حمله کردند،چرا که جرثومه­های فساد به سرکردگی شیطان لئیم در آنجا لانه کرده بودند و بذرهای بد در جوانان خوب می­کاشتند.بله آقا آن روزها مثل الان سینما خوب نبود که مسعود شروع به فیلم ساختن کرد.یکی از عینی­ترین چالشهای فراروی انصار حزب­الله در دهۀ هفتاد جدایی مسعود بود.یکی از معدود جاهایی که تا آن زمان به مدفوع معطر مسعود آغشته نشده بود روزنامه بود.این بود که رسالت مسعود او را ناگزیر از جدایی از اون جوونهای باخدا کرد.

مسعود به همراه جمعی از انسانهای شریف و جنت­مکان و خلدآشیان از جمله یوسفعلی میرشکاک که اسم باکلاسش ژوزفعلی بود و مهدی نصیری و چند تا آدم خوب دیگه که سر سفرۀ پدر و مادر نشسته بودند نشریات مختلفی را اداره می­کرد.

در زمانی که واحد روزنامه بر ثانیه یاN/S  در تمام جهان به عنوان نماد تعداد روزنامه­هایی که یک حکومت خوب می­توانست در ثانیه از صحنه روزگار محو کند مسعود جان پای ثابت مدعی­العموم­ها بود.خوب دلش می­سوخت و نمی­خواست اسرائیل با کمک عناصر چاچول­باز و دست­نشانده­های وطنی توی مغز پاک این ملت بریند.

مسعود و دوستانش بعدها آنقدر روی دیوارهایی خیابانها خط­خطی کردند تا کرباسچی را وادار به اختصاص مکان­هایی برای کار فرهنگی کردند.یکی از چالشهای زندگی مسعود درگیری او و دوستانش با فائزه هاشمی بود.از آنجایی که فائزه برای زنها فعالیتهای سازنده­ای می­کرد و مسعود با این تیریپ کارها حال نمی­کرد بر آن شد که حالی اساسی به فائزه بدهد.کار آنها به درگیری فیزیکی کشیده نشد اما گروهی جای کبودی قدیمی روی بدن مسعود را جای کتانی­چینی فائزه می­دانند.

از جمله افتخارات مسعود حضور او برای بازجویی در رابطه با حادثۀ 18 تیر بود که هرچند به دلایلی نامعلوم!!! ادامه نیافت اما چیزی از ارزشهای او کاسته نشد.مسعود پس از آنکه نشریات مختلفی که مفتخر به همکاری با او بودند را توقیف شده دید،بی­خیال روزنامه شد.

مدتی با ژوزفعلی کتاب­متاب خواند و بعد تصمیم مهم زندگیش را گرفت.یه چیز که خیلی مسعود رو ناراحت می­کرد مسألۀ فاحشه بود.پیشتر گفتم که فاحشگان قلب فروافتادۀ مسعود را بسیار برانگیخته می­کردند.این بود که آغاز فیلم­سازی او با فیلم مستند فقر و فحشا بود.مسعود به خاطر فیلم تا فیهاخالدون فحشا و فاحشه­ها را بررسی کرده بود و آرشیو نیرومندی از اطلاعات مربوط به زنان فاحشه داشت.به طور مثال اگر کسی از او می­پرسید که نام فلان فاحشه که اونجاش سه تا خال داره چیه سریع پاسخ می­داد که زری خال­خالیه و موارد مشابه.البته همه اینها به خاطر هنر بود و مسعود و فاحشه­ها از هم بدشون میومد.مسعود با فیلم کدام استقلال و کدام پیروزی علاوه بر ایجاد نوعی ایهام در نام و ایجاد تعلیق تا تماشای فیلم به سینمای غیر متعهد تـِـر زد.

مسعود در دفتر خاطراتش می­گوید:"از بچگی عشق هندی­کن داشتم اما آقام نمی­خرید برام و بعدها که دوربین دستم اومد کیف کردم."

در مورد او می­گویند که مسعود حتی با یک دیلدو می­تواند یک فیلم معناگرا بسازد.مسعود در ادامۀ روند رو به رشد خویش فیلم شاخ اخراجی­ها را به روی پرده برد.فیلم همزمان به دغدغه­های پاک مسعود مثل دفاع مقدس و شاد کردن مردم می­پردازد.مسعود که گروهی به دروغ او را ازعوامل اصلی خفقان می­دانند از کسانیست که داعیۀ شاد کردن ملت را دارد و عشق به مردم به دیدگان قشنگش اشک می­آورد.سینمای مسعود نوعی سینمای پست­مدرن ساختارشکن است.همزمان نگاهی هزال و معناگرا را در فیلم می­چپاند.نوع سخیف این سینما را در آثار فدریکو فلینی و تارکوفسکی می­توان دید.جالب است بدانید این دو مسعود را الگوی فیلم­سازی خویش معرفی کرده­اند.

آخرین فیلم مسعود که به زودی اکران می­شود فاحشه نام داشت که گویای عشق قدیمی مسعود به فاحشگان است،هرچند سانسورچیان گوریل که مسعود از آنها زخم بسیار خورده و مخالف قدیمی ایشان است او را مجبور به تغییر نام فاحشه به رسوا کرده­اند.

من به عنوان یکی از حامیان مسعود اعلام می­دارم که به عنوان یک شهروند برای آنکه به همه بگوییم مسعود خوب است و هرکاری که تا الان کرده خوب کرده باید فیلمش را در سینما ببینیم و از کپی غیرمجاز بپرهیزیم.مسعود آدم خوبیه مگه نه!!؟؟!؟؟؟

1.اصطلاح از ترس قلبم توی شرتم افتاد،یه جورایی از اون روزها گرفته شده است.(منبع: فرهنگ سکسی اخلاقی مهین)


چهارشنبه 22 فروردین ماه سال 1386
نرگس(قسمت ششم)

با همان حالت همیشگی ترک موتور می­نشینند و این­بار به چشم به هم زدنی به خانه می­رسند.هر دو خوشحالند و هریک به دلیلی متفاوت خرسندند.پدر چند پرتقال خریده و امشب می­تواند بهترین شب سالهای اخیرشان باشد.پدر لودگی می­کند و مادر با احتیاط می­خندد.علی با پرتقال­ها وَر می­رود و مادر منعش نمی­کند.دختر در خیالی خوش با پسر ازدواج کرده است.کودکی با هزار رویای خوش برای آینده دارند.در خیالش چند کاپشن قشنگ گران­قیمت دارد.از کدام­ها؛خوب معلوم است،از همان کاپشن­هایی که عمه نسرین تنش می­کرد و خزهای سفید قشنگ داشت.پسر به مرد چاق سبیلوی جاافتادۀ سخاوتمندی تبدیل شده است.همه چیز زیبا و روشن است.

هزار رویا از سر دختر می­گذرد و پدر و مادر دختری را که بسیار تغییر کرده با شگفتی می­نگرند.شام را سرسری می­خورد و به رویایش بر­می­گردد.

قصۀ شب قصۀ همیشگی تشک­ها و لحاف­هاست.دستی روی کلید برق می­رود.مادر تلویزیون را خاموش می­کند و آخرین تصویر نقطه­ای سفید وسط صفحه است و تاریکی مطلق همه­جا را فرا می­گیرد.

مادر و پدر پچ­پچ می­کنند،مادر گریه می­کند،پدر مادر را می­بوسد،مادر خودش را به خواب می­زند،پدر به او پشت می­کند،علی خر­خر می­کند،صدای آواز پسری از کوچه می­آید،مرد همسایه با چکش به دیوار می­کوبد و خواب به چشمان دختر نمی­آید.

دست پدر روی شانه­های دختر به فشرده می­شود.این بار نرم­تر و مهربان­تر از روزهای پیش.دختر این بار بسیار متفاوت با روزهای پیش از بستر برمی­خیزد.روی کاسۀ توالت برای زمان زیادی می­نشیند و می­اندیشد.بانگ فریاد پدر به گوش می­رسد.به موازات آن صدای گریۀ علی و پچ­پچ محتاط اشنای مادر را می­شنود.میان آینۀ زنگ زده تصویر دختری هیجان­زده را می­بیند.نخستین بار است که برایش زیبایی بی­اهمیت نیست.لبانش را گاز می­گیرد که سرخ­تر به نظر بیاید.چرا که نه،مقابل آینه کمی عشوه هم می­آید.پس این استعداد را داشت و نمی­دانست.

پدر او را با موتور فرسوده­اش از میان خیابانهای پایین شهر رد می­کند.مانتوی نازکش را روی زانوهای لاغرش می کشد،شاید که باد را شرمنده کند.هرچند که توفیری نیست.از پشت دستانش را دور بدن لاغر پدر حلقه می کند.سینه های کوچکش میان دنده های از پوست بیرون زدۀ پدر جا خوش کرده است.تن پدر چون تن او سرد است.

همان چهارراه همیشگی. همان گلهای نرگس خوشبو که حالا از بویش بیزار است.پدر می رود.با این امید که وقتی برگردد،دخترک پولی درخور با خود داشته باشد.


دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386
پوزش

از مهدی حکمت تشکر می کنم.دیروز در پست آخر اشتباه املایی فاحشی کردم که به لطف او برطرف شد.امیدوارم لیاقت محبتش را داشته باشم.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18443


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها