زخم شانههای مسعود دهنمکی از بار رسالت
به سال 1348 مسعود دهنمکی در یکی از مناطق ششسیلندرنشین آذربایجان شرقی زمین را به برکت وجود مبارک خویش آغشت.تا پیش از تولد او زمین فلسفۀ خلقت خویش را نمیدانست و کار خدا هچین تکمیل ِ تکمیل نبود.اما وقتی که او آمد همه چیز دگرگون شد.روایت است که در زادروز او بوی گندی تا شعاع خیلی زیاد میآمد که آگاهان به ماوراءالطبیعه گفتند از آنجایی که فرشتگان بالای سر او با شدت پرواز میکردند تا مگس بر سر نوزاد ننشیند،بوی گندی از عرق زیر بغلشان فضا را آکنده بود.آن روزها DEPI برای اپیلاسیون فرشتگان نبود و این مخلوقات، محصولات ضد عرق کمپانیهای Nivea و Gillette را به دلیل شائبۀ انتساب به محافل صهیونیستی تحریم کرده بودند.
مسعود کوچولو بزرگتر میشد و تابلو بود که از او چیز خیلی مَـلـَسی در خواهد آمد.این سوای از بول و غائطی بود که زمین به هنگام تناول آن تکریمش میکرد.پدر و مادرش بسیار دوست داشتند که مسعود دکتر بشود،چون آنها استعدادهای سلاخی را در وجود این نازنین دیده بودند و تنها رسالتشان این بود که آن را بالفعل کنند.احتمالا مسعود درهمان آمپولبازی های بسیار پاک کودکانهاش با پسر دخترهای فامیل نشان داده بود که چقدر کار با آمپول را بلد است.او دوست داشت تا آخرین قطرۀ آمپولش به دختر و پسرها آمپول بزند.
اما سرنوشت خواب دیگری برای او دیده بود.مسعود در 15 سالگی به جبهه رفت و تا آخرین ثانیۀ جنگ در جبهه ماند.او دلاوری بود که زیر پای سم او و اسبش، علفهای بیابان او را تسمیح میکردند.خدا خواست که مسعود بماند و آب سرچشمۀ فیوضاتش را به زمینهای بایر فرهنگ فرو کند.
وقتی پس از جنگ به تهران آمد تخم زنان بدحجاب را در زمان کوتاهی ملخ خورد،البته منظورم آن تخم نیست.مسعود از انسانهای بسیار شریفی بود که کاربرد نرینگی را تنها در بقای انسان و خصوصا اسلام جایز میشمرد و بیحجابی را پلۀ شیطان برای زنا،این کار بسیار بیتربیتی میدانست.اصولا فحشا تاثیر دردناکی روی قلب مسعود جان میگذاشت و اگر نمیدانید قلب مسعود در اثر موج جنگی و عوارض ناگذیر جبهه میان رانهایش بود.1اگر میان زنهای باحجاب امروز زنانی را دیدهاید که کاکل سرشان کچل است کار مسعود اینهاست.اینها موی زنهای بیحجاب بد را را آنچنان میکشیدند که حتی موی زهارشان هم به همراه آن کشیده و کنده میشد.این یه جور اپیلاسیون مجانی هم محسوب میشد و عین کوپن از تسهیلات فراگیر اما مختص زنها بود تا نگویند به ما نمیرسند.مردان امروز پاکی چشمانشان را مدیون امثال مسعودند نه پاکی فطریشان.
مسعود اینها اون روزها به چند سینما و مرکز فرهنگی حمله کردند،چرا که جرثومههای فساد به سرکردگی شیطان لئیم در آنجا لانه کرده بودند و بذرهای بد در جوانان خوب میکاشتند.بله آقا آن روزها مثل الان سینما خوب نبود که مسعود شروع به فیلم ساختن کرد.یکی از عینیترین چالشهای فراروی انصار حزبالله در دهۀ هفتاد جدایی مسعود بود.یکی از معدود جاهایی که تا آن زمان به مدفوع معطر مسعود آغشته نشده بود روزنامه بود.این بود که رسالت مسعود او را ناگزیر از جدایی از اون جوونهای باخدا کرد.
مسعود به همراه جمعی از انسانهای شریف و جنتمکان و خلدآشیان از جمله یوسفعلی میرشکاک که اسم باکلاسش ژوزفعلی بود و مهدی نصیری و چند تا آدم خوب دیگه که سر سفرۀ پدر و مادر نشسته بودند نشریات مختلفی را اداره میکرد.
در زمانی که واحد روزنامه بر ثانیه یاN/S در تمام جهان به عنوان نماد تعداد روزنامههایی که یک حکومت خوب میتوانست در ثانیه از صحنه روزگار محو کند مسعود جان پای ثابت مدعیالعمومها بود.خوب دلش میسوخت و نمیخواست اسرائیل با کمک عناصر چاچولباز و دستنشاندههای وطنی توی مغز پاک این ملت بریند.
مسعود و دوستانش بعدها آنقدر روی دیوارهایی خیابانها خطخطی کردند تا کرباسچی را وادار به اختصاص مکانهایی برای کار فرهنگی کردند.یکی از چالشهای زندگی مسعود درگیری او و دوستانش با فائزه هاشمی بود.از آنجایی که فائزه برای زنها فعالیتهای سازندهای میکرد و مسعود با این تیریپ کارها حال نمیکرد بر آن شد که حالی اساسی به فائزه بدهد.کار آنها به درگیری فیزیکی کشیده نشد اما گروهی جای کبودی قدیمی روی بدن مسعود را جای کتانیچینی فائزه میدانند.
از جمله افتخارات مسعود حضور او برای بازجویی در رابطه با حادثۀ 18 تیر بود که هرچند به دلایلی نامعلوم!!! ادامه نیافت اما چیزی از ارزشهای او کاسته نشد.مسعود پس از آنکه نشریات مختلفی که مفتخر به همکاری با او بودند را توقیف شده دید،بیخیال روزنامه شد.
مدتی با ژوزفعلی کتابمتاب خواند و بعد تصمیم مهم زندگیش را گرفت.یه چیز که خیلی مسعود رو ناراحت میکرد مسألۀ فاحشه بود.پیشتر گفتم که فاحشگان قلب فروافتادۀ مسعود را بسیار برانگیخته میکردند.این بود که آغاز فیلمسازی او با فیلم مستند فقر و فحشا بود.مسعود به خاطر فیلم تا فیهاخالدون فحشا و فاحشهها را بررسی کرده بود و آرشیو نیرومندی از اطلاعات مربوط به زنان فاحشه داشت.به طور مثال اگر کسی از او میپرسید که نام فلان فاحشه که اونجاش سه تا خال داره چیه سریع پاسخ میداد که زری خالخالیه و موارد مشابه.البته همه اینها به خاطر هنر بود و مسعود و فاحشهها از هم بدشون میومد.مسعود با فیلم کدام استقلال و کدام پیروزی علاوه بر ایجاد نوعی ایهام در نام و ایجاد تعلیق تا تماشای فیلم به سینمای غیر متعهد تـِـر زد.
مسعود در دفتر خاطراتش میگوید:"از بچگی عشق هندیکن داشتم اما آقام نمیخرید برام و بعدها که دوربین دستم اومد کیف کردم."
در مورد او میگویند که مسعود حتی با یک دیلدو میتواند یک فیلم معناگرا بسازد.مسعود در ادامۀ روند رو به رشد خویش فیلم شاخ اخراجیها را به روی پرده برد.فیلم همزمان به دغدغههای پاک مسعود مثل دفاع مقدس و شاد کردن مردم میپردازد.مسعود که گروهی به دروغ او را ازعوامل اصلی خفقان میدانند از کسانیست که داعیۀ شاد کردن ملت را دارد و عشق به مردم به دیدگان قشنگش اشک میآورد.سینمای مسعود نوعی سینمای پستمدرن ساختارشکن است.همزمان نگاهی هزال و معناگرا را در فیلم میچپاند.نوع سخیف این سینما را در آثار فدریکو فلینی و تارکوفسکی میتوان دید.جالب است بدانید این دو مسعود را الگوی فیلمسازی خویش معرفی کردهاند.
آخرین فیلم مسعود که به زودی اکران میشود فاحشه نام داشت که گویای عشق قدیمی مسعود به فاحشگان است،هرچند سانسورچیان گوریل که مسعود از آنها زخم بسیار خورده و مخالف قدیمی ایشان است او را مجبور به تغییر نام فاحشه به رسوا کردهاند.
من به عنوان یکی از حامیان مسعود اعلام میدارم که به عنوان یک شهروند برای آنکه به همه بگوییم مسعود خوب است و هرکاری که تا الان کرده خوب کرده باید فیلمش را در سینما ببینیم و از کپی غیرمجاز بپرهیزیم.مسعود آدم خوبیه مگه نه!!؟؟!؟؟؟
1.اصطلاح از ترس قلبم توی شرتم افتاد،یه جورایی از اون روزها گرفته شده است.(منبع: فرهنگ سکسی اخلاقی مهین) |