مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1386
برای تو که دیگر نمی­نویسی!

پیش­نوشت:خیلی پیش­تر برآن بودم که این نوشته را روی پوزخند بگذارم.اما افسوس که گریبانم را یکی از آن افسردگیهای کوتاه­مدت که تا افسردگی بعدی طول می­کشد چسبیده است.روی صحبت در این نگاشته بیشتر سوی خویشتن است.بیم آن داشتم که تردیدهایم برای نوشتن بسیار شخصی باشد وتعمیم آن به شخصی دیگر آزاردهنده باشد.اما واقعیت این است که این مطلب با یاد سعید کریمی  روی کاغذ آمد که نوشتن برایش سوداییست برآمده از جان،نه نیاز به قضای حاجت مغزی.دوست دانشمندی که چندی­پیش عطای نوشتن را به لقایش بخشید.کسی که خوب نقد می­کرد،خوب داستان می­نوشت وبسیار خوب شعر می­گفت،حالا دیگر نمی­نویسد.اینکه چرا...؟!؟!

 

برای تو که دیگر نمی­نویسی!

حالا نمی­توان به عادت مألوف به تو سر زد و نوشته­ای تازه را که بر دل بنشیند،خواند.درک نوشتن واژۀ وداع بر این صفحات دیجیتالی چندان دشوار نیست.روی صحبتم تنها با تو نیست.حکایت خداحافظی در این وادی ناگزیر است.اما چگونه به آن رسیدن خود حکایت دیگری است.

ما چه کرده­ایم؟من چه کرده­ام؟من که این روزها ناچار به خوردن مدفوعی هستم که دیریست از نگاه به آن سرپیچیده­ام.چون سگی که فرش را نجس کرده و صاحب مهربان برای عبرت، پوزه­اش را در مدفوع فرو می­کند،دست طبیعت برآن است که با من چنین کند.

من برآن بوده­ام که خلاف جریان رودخانه شنا کنم.تا آن جا که توان بازوانم یاریم کنند.در دهانۀ رودخانه و پای کوهستان،آنجا که جای آب روان کوسه­های پوزخند به رودخانه می­ریزند،هراسان بازگشتن و شنا کردن چه سودی دارد.همه از من پیش­تر رفته­اند.هیچ یاری دستم را نمی­گیرد.رفیقانم کوسه­هایی هستند که در پی من می­آیند،کفتارانی که از دو سوی رودخانه دندان­هایشان را نشان می­دهند و کرکس­هایی که بر فراز سرم پرواز می­کنند.هردم طنین هراس­انگیز برخوردن دندان­های کوسه­ای،بوی اشمئزازآور دهان کفتاری یا نوای شوم کرکسی از فاصله­ای بس نزدیک رعشه بر اندامم می­اندازد و به یادم می­آورد که آری،پایان راه می­رسد.

در این بی­آبان بی­پایان،این دَدِستان ددپرور،این شورستان ِ شورسـِتان،نوشتن برای چیست.این چه راهی است که برگزیده­ایم.در میان کسانی که شاید نوشته­هایت ثانیه­ای یا دست­آخر روزی فکرشان را به خود مشغول می­دارد،در دنیایی که نوشتن ما را از پرداختن به هرچیز مزخرف اما ضروری باز می­دارد،چرا بنویسیم.از این مار هزارسر چندین بار نیش بخوریم.

به خود خیانت کرده­ایم.من با ترسیم فرجام هرگز دست به آغاز نزده­ام.کتابخانه­ای پر اما دلی خالی و هراسان و پشتی لرزان دارم.در سرزمینی که قلم تنها چاقویی است که در زخم­های پوسیده و تازه بازی می­کند،نوشتن نوعی خودزنی است.از بذرهای پوسیده­ای که ساده­لوحانه در این شورزار مرگ­زای افکندیم چه­چیز عایدمان شد.چرا بی­تفاوت از بوی تعفن لاشۀ اسب مفلوک اندیشه،در گورستان بی­گورکن مغزهایمان گذشتیم.ما با خود چه کرده­ایم.کولۀ تجربۀ­مان خالیست اما سینۀ اندوهمان خوب پرپیمان است.

ما از عشق ورزیدن اجتناب ورزیدیم.ما دستی را به گرمی نگرفتیم،مبادا که از آتش ریاکاری گرم باشد.ما بر لبی بوسه ندادیم،مبادا جای بوسه گاز بگیرد.ما دیگر جایی برای هیولاهای غول­پیکری که از نطفۀ بدخیالی بر زمین مستعد مغزمان کاشته­ایم نداریم.ما دیگر از خود می­هراسیم.

حقیقت چه بود.ما حقیقت بودیم.اینک خزان جوانی است و آغاز میانسالی و پیری.ما جوانیمان را تباه کردیم.زمان را کـُـشتیم.نه روی و نه راه بازگشتی­است.نوشتن مرحمی بود بر زخم گندیده­ای که درد را ساکن می­کرد اما زخم را بیشتر می­پوساند.حالا بر فراز قـُلـّـِۀ پندار می­بینیم که هیچ فرازی در این وادی نشیبی امن را نظاره­گر نخواهد بود.حالا تو می­روی و من با مفلوک محتضر پوزخند روی شانه­ام تا چندی خواهم نوشت.

می­ترسم.می­دانم نه شهامت وداع و نه جرأت دیگرگونه زیستن را دارم.من همواره با تجسم نان خون­آلود مسموم به تیر نگاهی پُرسان از جستجویش سربرتافته­ام.راه ناگزیر بقا از میان لجنزار و نه از میان شعرها و نوشته­های من می­گذرد.حال تو رفته­ای و من ساده­لوحانه مانده­ام.کسی مرا درک نمی­کند.جمع دوستانم روزبه­روز پراکنده­­تر می­­شوند.من هیولایی هستم که مسیر پویایی از کنارم نمی­گذرد.حتی سرانگشت ریاکاری بالش خیس از اشک مرا لمس نمی­کند.من بر این تنهایی آزارنده خو کرده­ام.من آزارنداده،خیانت نکرده،دیده­ام.گونه­ام به اشک،مغزم به خیال رنج­آلود و عبث،قلبم به لهیب گاه­گاه درد و سینه­ام به سیگار زهرآلود بی­لذت خو کرده است.به دستان بزرگم نگاه می­کنم.چه عجیب خالیند.

من خسته­ام.از شب و روز،از آسمان و زمین،از خدا و شیطان،از زمان و مکان،از زهر و پادزهر،از هستی و مرگ خسته­ام.از ماندن و رفتن خسته­ام.من از دیدن هرروزۀ خندۀ زشت میمونی که چوپان گوسفندهاست خسته­ام.از گوسفند بودن خسته­ام.دوباره می­گویم که من بهتر از هرکس می­دانم معنای خسته چیست.


یکشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1386
مادر

پیش­نوشت:متن زیر را روزی میان یادداشت­های پدرم پیدا کردم.این روزها مادر سعید رنگبست که قدیمی­ترین دوستم برای تمام عمر است در بستر بیماری­است.مسأله بی­شک چیز تازه­ای نیست،اما مسأله­ای است که هرگز دوست نداریم بدان بیندیشیم و بنابراین هرگز آمادۀ مواجهه با آن نخواهیم بود.با آروزی سلامتی دوباره ...

مادر

مادر

تمام محبتها و عشقها،گذشتها و فداکاریها،انسانیتها،سازندگیها و بالندگیها،ثانیه ها،لحظه ها و زمانها از آن تست.

مادر

غمها و غصه ها،بی تابیها و بی قراریها،رنجها و عشقها،شب زنده داریها و دلنگرانیها از آن تست.

مادر

قصه های شیرین،افسانه های دیرین،شعرها و نغمه های بی قرین از آن تست.

مادر

جوانی و زندگانیت،راحتی و شادمانیت،آزادی و مهربانیت را هدیه نمودی.

مادر

تو معلم تاریخی،منشاء هر حرکتی،تو امیدی،صافی چون آینه،زلالی چون چشمه سار.

مادر

صدای قلبت زندگانی،نگاهت مهربانی،دیدنت شادمانی،لبخندت امید،دعایت برکت،دوریت سخت،آمدنت بهار،رفتنت خزان،ماندنت آرامش و بدرقه ات سکوت.

مادر

دوریت سخت،بی تو بودنم ملال انگیز،انتظارت طولانی،استقامتت ماندنی،توقعت کم،بخششت زیاد،تلاشت طاقت فرسا و بهره ات ناچیز.


جمعه 7 اردیبهشت ماه سال 1386
نرگس(قسمت آخر)

از میان خیابانها می­گذرند.دختر احساس تازه­ای دارد.اینکه زمان کوتاهی که بگذرد،کودکی صورت تپلش را میان صندلی­های جلو برده و کنجکاوی می­کند،او هم پرتقال پوست می­کند.رویاهای او از این دایره فراتر نمی­روند.

پسر غرق افکار دیگریست.اتومبیل را به مقصدی که دختر نشان می­دهد هدایت می­کند.بر سر کو­چۀ­شان می­ایستد.پس خانۀ دختر اینجاست!

-         فردا می­بینمت.گل نرگس هم بیار.من گل نرگس خیلی دوست دارم.

-         خداحافظ

-         خداحافظ

-         فردا حتما میای؟

-         میام!هنوز با هم کار داریم.

دختر یقین می­کند که پسر نیز مایل به آن چیزیست که او می­خواهد.شوقی نرم،گونه­اش را سرخ می­کند.  

دکمۀ زنگ بلبلی خانه را فشار می­دهد.مادر در مستطیل جزامی در ظاهر می­شود.حیرتش را از زود آمدن او به خانه پنهان نمی­کند.دختر پول را نشان می­دهد و آغوش مادر را دوباره تجربه می­کند.

مادر تغییر رخ داده در رخسار دختر را دریافته است.با خود می­اندیشد که شاید نرگس،با یک فال­فروش،آدامس­فروش یا ترازویی عهدی عاشقانه بسته است.حوصلۀ آن را ندارد که پرس­و­جو کند و او را به حال خود رها می­کند.علی با یک آهنربا و چند مهرۀ شطرنج مشغول بازی روی پستی­بلندی­های لحاف مخمل قرمزش است.مدت زیادیست که این بازی را تکرار می­کند،ولی خسته نمی­شود.

دختر دوباره در چنگال ترسیم آیندۀ طلایی خویش گرفتار می­شود.هرکدام بر ضلعی از مستطیل سفرۀ ناهار نشسته­اند.سفره از آن سفره­های قدیمیست با نقش رنگارنگ چلوکباب و میوه­های رویایی،اما روی سفره دنیایی بسیار متفاوت است.مادر غذای آنها را می­کشد و باز قابلمه را پیش روی خود می­گذارد.انتظار آمدن دختر را نداشته است،گرچه نرگس به کار او خوب آگاه است.پیشتر فکر می­کرد که مادر تنها به فکر شکم خویش است و قابلمه و قسمت بیشتر غذا را برای خود برمی­دارد.این کار را بسیار نفرت­انگیز تلقی می­کرد.یک­بار که کنجکاوی کرده بود و برآن شده بود که با هر ترفندی که شده داخل قابلمه را ببیند،بیش از هر زمانی در زندگیش پشیمان شده یود.آرزو کرده بود بمیرد و نبیند و نداند.قابلمه خالی بود و مادر تنها ادای خوردن را در­می­آورد.با زیرکی قاشق خالی را در فواصلی که دیده­ای بر او خیره نبود به دهان می­برد.مادر...

دختر غمگین است.تردیدی وجود دارد و درکش نمی­کند،اما پیروز می­شود و تردیدها را می­راند.آسمان تیره است و بارانی غریب می­بارد.از آن روزهایی که خواب بعدازظهر بسیار شیرین است.لحاف را تا زیر چانه می­کشد.به سوراخ شیشۀ پنجره که پارچه­ای کهنه پُـرَش کرده نگاه می­کند،تا آن دم که به خواب می­رود.

صبح است.هوا سرد و جای دختر گرم است.کنار پسر نشسته است و همۀ نرگس­ها را پسر با بهایی بیش از روزهای گذشته خریده است.

-         دوست داری بیای خونۀ ما؟

-         ها...؟

-         میگم دوست داری بیای خونۀ ما؟

-         آره

-         خوب بریم.

چقدر دوست داشت که پسر دوباره برایش پیتزا بخرد.اما خجالت کشید که بگوید.پسر از میان اتومبیل­ها با سرعت رد­می­شود.چیزی به تصادفی وحشتناک نمانده که انگار خدا نجاتشان می­دهد.

-         این کوچۀ ماست.

کوچه­ای زیبا با چنارهای قدیمی بسیار بزرگ و قشنگ است.پیاده می­شوند و پسر زنگ خانه­ای را می­فشارد.صدای پسر جوانی به گوش می­رسد،لابد برادرش است.

- چقدر دیر کردی؟!بیاید بالا.

پنج مرد که یکی از آنها را می­شناسد.همان فروشندۀ پیتزا که که معنای شوخیش را کمی دیر می­فهمد.دختر بهایی ارزان نمی­پردازد.

پنج مرد که از مردانگی تنها نرینگی­های افراشته میان رانهایشان را به ارث برده­اند.هرچه قطورتر مردانه­تر.دختر تاوان پس می­دهد.تاوان لذتی که طبیعت برای تداوم نسل با مَکر بسیار در انسان فرو کرده است.لذتی که بقا نتیجۀ فرعی آن است.

نرگس پرپر و زخمیست.رویایش بوی خون می­دهد.گوشۀ اتاق نرگس­هایش روی زمین افتاده­اند و پشت پردۀ ضخیم اشک  انگار که در باد می­رقصند.گیج و کم­هوش است و هرکس به تناوب از او لذت می­برد.صدای ناله­های شهوتناک و وحشتناک و نوای خس­خس می­آید.پسر کجاست؟میان آنهاست و رویایش را سلاخی می­کند.درک آنچه رخ داده برایش دشوار است.

تنها سه روز از نخستین دیدار گذشته است.دختر روی تخت آهنی زشتی به پشت دراز کشیده است.نگاهش افقی فراتر از سقف را خیره است.تمام رویاهای دلنشینش رنگ باخته است.انگار از میان به دو نیم شده است.

تنش دردآلود است. بوی عرق،ادرار،مدفوع،فریفتگی،ساده­لوحی،بزاق و بذر انسانی مشامش را می­آزارد.دلش برای مادر وقابلمه­اش بیش از هرچیز تنگ می­شود.

24 بهمن 1385


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18421


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها