از میان خیابانها میگذرند.دختر احساس تازهای دارد.اینکه زمان کوتاهی که بگذرد،کودکی صورت تپلش را میان صندلیهای جلو برده و کنجکاوی میکند،او هم پرتقال پوست میکند.رویاهای او از این دایره فراتر نمیروند.
پسر غرق افکار دیگریست.اتومبیل را به مقصدی که دختر نشان میدهد هدایت میکند.بر سر کوچۀشان میایستد.پس خانۀ دختر اینجاست!
- فردا میبینمت.گل نرگس هم بیار.من گل نرگس خیلی دوست دارم.
- خداحافظ
- خداحافظ
- فردا حتما میای؟
- میام!هنوز با هم کار داریم.
دختر یقین میکند که پسر نیز مایل به آن چیزیست که او میخواهد.شوقی نرم،گونهاش را سرخ میکند.
دکمۀ زنگ بلبلی خانه را فشار میدهد.مادر در مستطیل جزامی در ظاهر میشود.حیرتش را از زود آمدن او به خانه پنهان نمیکند.دختر پول را نشان میدهد و آغوش مادر را دوباره تجربه میکند.
مادر تغییر رخ داده در رخسار دختر را دریافته است.با خود میاندیشد که شاید نرگس،با یک فالفروش،آدامسفروش یا ترازویی عهدی عاشقانه بسته است.حوصلۀ آن را ندارد که پرسوجو کند و او را به حال خود رها میکند.علی با یک آهنربا و چند مهرۀ شطرنج مشغول بازی روی پستیبلندیهای لحاف مخمل قرمزش است.مدت زیادیست که این بازی را تکرار میکند،ولی خسته نمیشود.
دختر دوباره در چنگال ترسیم آیندۀ طلایی خویش گرفتار میشود.هرکدام بر ضلعی از مستطیل سفرۀ ناهار نشستهاند.سفره از آن سفرههای قدیمیست با نقش رنگارنگ چلوکباب و میوههای رویایی،اما روی سفره دنیایی بسیار متفاوت است.مادر غذای آنها را میکشد و باز قابلمه را پیش روی خود میگذارد.انتظار آمدن دختر را نداشته است،گرچه نرگس به کار او خوب آگاه است.پیشتر فکر میکرد که مادر تنها به فکر شکم خویش است و قابلمه و قسمت بیشتر غذا را برای خود برمیدارد.این کار را بسیار نفرتانگیز تلقی میکرد.یکبار که کنجکاوی کرده بود و برآن شده بود که با هر ترفندی که شده داخل قابلمه را ببیند،بیش از هر زمانی در زندگیش پشیمان شده یود.آرزو کرده بود بمیرد و نبیند و نداند.قابلمه خالی بود و مادر تنها ادای خوردن را درمیآورد.با زیرکی قاشق خالی را در فواصلی که دیدهای بر او خیره نبود به دهان میبرد.مادر...
دختر غمگین است.تردیدی وجود دارد و درکش نمیکند،اما پیروز میشود و تردیدها را میراند.آسمان تیره است و بارانی غریب میبارد.از آن روزهایی که خواب بعدازظهر بسیار شیرین است.لحاف را تا زیر چانه میکشد.به سوراخ شیشۀ پنجره که پارچهای کهنه پُـرَش کرده نگاه میکند،تا آن دم که به خواب میرود.
صبح است.هوا سرد و جای دختر گرم است.کنار پسر نشسته است و همۀ نرگسها را پسر با بهایی بیش از روزهای گذشته خریده است.
- دوست داری بیای خونۀ ما؟
- ها...؟
- میگم دوست داری بیای خونۀ ما؟
- آره
- خوب بریم.
چقدر دوست داشت که پسر دوباره برایش پیتزا بخرد.اما خجالت کشید که بگوید.پسر از میان اتومبیلها با سرعت ردمیشود.چیزی به تصادفی وحشتناک نمانده که انگار خدا نجاتشان میدهد.
- این کوچۀ ماست.
کوچهای زیبا با چنارهای قدیمی بسیار بزرگ و قشنگ است.پیاده میشوند و پسر زنگ خانهای را میفشارد.صدای پسر جوانی به گوش میرسد،لابد برادرش است.
- چقدر دیر کردی؟!بیاید بالا.
پنج مرد که یکی از آنها را میشناسد.همان فروشندۀ پیتزا که که معنای شوخیش را کمی دیر میفهمد.دختر بهایی ارزان نمیپردازد.
پنج مرد که از مردانگی تنها نرینگیهای افراشته میان رانهایشان را به ارث بردهاند.هرچه قطورتر مردانهتر.دختر تاوان پس میدهد.تاوان لذتی که طبیعت برای تداوم نسل با مَکر بسیار در انسان فرو کرده است.لذتی که بقا نتیجۀ فرعی آن است.
نرگس پرپر و زخمیست.رویایش بوی خون میدهد.گوشۀ اتاق نرگسهایش روی زمین افتادهاند و پشت پردۀ ضخیم اشک انگار که در باد میرقصند.گیج و کمهوش است و هرکس به تناوب از او لذت میبرد.صدای نالههای شهوتناک و وحشتناک و نوای خسخس میآید.پسر کجاست؟میان آنهاست و رویایش را سلاخی میکند.درک آنچه رخ داده برایش دشوار است.
تنها سه روز از نخستین دیدار گذشته است.دختر روی تخت آهنی زشتی به پشت دراز کشیده است.نگاهش افقی فراتر از سقف را خیره است.تمام رویاهای دلنشینش رنگ باخته است.انگار از میان به دو نیم شده است.
تنش دردآلود است. بوی عرق،ادرار،مدفوع،فریفتگی،سادهلوحی،بزاق و بذر انسانی مشامش را میآزارد.دلش برای مادر وقابلمهاش بیش از هرچیز تنگ میشود.
24 بهمن 1385 |