مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 خرداد ماه سال 1386
بچه ها بیاین بازی

خوب گمان نمی­کردم که سعید کریمی مایل به بازی باشد.حالا که هست او را به همراه دو تن از دوستان دیگر دعوت می­کنم.به همراه او سعید رنگبست و بهزاد لطفی را نیز به بازی دعوت می­کنم.دوستان به این بازی خوش آمدید. 


دوشنبه 28 خرداد ماه سال 1386
آنچه بر من تأثیر گذاشت

پیش­نوشت:به دعوت دوست نازنین نادیده­ام،فروزان به این بازی دعوت شدم؛اینکه آنچه بر من تأثیر گذاشته­اند را در اینجا ذکر کنم.بازی برایم چندان خوشایند نبود،چرا که کندوکاو در روزها و سالهایی که گذشته­اند و در خود چیز ارزنده­ای ندارند،آزارنده است.مثل عکس­های آلبوم قدیمی که گهگاه لبخند بَرلب و بیشتر نم بر دیده می­نشانند.میان نوشتن یا ننوشتن این حکایت سرگردان بودم،چرا که نوشتن آنهایی که بر "من"  تأثیر گذاشته­اند "من" را در موضع مزخرفی قرار می­دهد.اینکه چند بزرگ ادیب معروف هم این کار را کرده­اند هم دلیل محکمی به­شمار نمی­رود.اما به­هرحال دعوت­کننده عزیز بود و سرپیچی سخت.

نخستین کسانی که بر من تأثیر گذاشتند پدر و دایی­ام بودند.دوران پیش از مدرسه را پدر با کتابهای داستان کودکان شیرین ساخت.بیشتر از اسباب­بازی به همان کتابها علاقه داشتم و خصوصا "گربۀ من نازنازیه" اوج آن کتابها بود.دوران مدرسه نیز از آن جهت باشکوه بود که دیگر بی­یاری دیگران می­توانستم بخوانم.دایی مهربان و چاقم در کنار اینکه با نان­خامه­ای­های بزرگ رسالت ما نسبت به شکممان را بی­پاسخ نمی­گذاشت،کتابهای باشکوه دوران کودکی را به من هدیه کرد.

ژول­ورن،نخستین نویسنده­ای بود که شناختم.در انتهای سال اول ابتدایی  با او به ماه سفر کردم.ناخدای پانزده ساله شدم و کشتی پلی­گرین را از میان آب­های خروشان گذر دادم و به صخره­ها کوبیدم.زشتی برده­داری و پستی انسان­ها را بسیار زود دیدم.آفریقا را با هرکول درنوردیدیم.او بهترین نویسنده برای آن روزها بود.بسیار پاک و شریف بود و این باور را در من قوت بخشید،که همیشه آدم­های خوب در پایان قصه به فرجامی خوش می­رسند و رنج وتلاش، اقتضای آن پایان نیک است.گرچه این روزها جور دیگری می­اندیشم،اما آن روزها برای اینگونه اندیشیدن زود بود.

مارک­تواین و تام­سایر راه جزایر نامکشوفه­ای را بر من گشودند.طعم عشق در دوران نوجوانی،شیطنت­ها،بوسه­ها و آغوش­ها، باورنکردنی ولی باشکوه بود.چیزی بود که نداشتیم و تجربه نمی­کردیم،ولی شیفته­اش می­شدیم.تام­سایر اوج بی­خیالی و رخوت ولذت بردن از نوجوانی را تصویر می­کرد.

"مردی که می­خندد" از ویکتور هوگو در 9 سالگی تأثیر دردناکی بر من گذاشت.حکایت دلقک اندوهگینی که به دلیل جبری انسانی چهره­ای همیشه خندان و متغایر با درون فرسوده­اش داشت.عشق او به دختری کور و آرزویش برای بازگشت بینایی دختر و در عین­حال ترس از بازگشت بینایی و دلزدگی او از چهرۀ دلقکی­اش بسیار دردناک بود.تا آنجا که هم­ذات پنداری با همان دلقک باعث انتخاب نام وبلاگ شد.

سال­های انتهایی دهۀ هفتاد و رنج جان­فرسای زندگی یکی از چیزهای دردناکی است که گذشته است.من از یادآوری آن سالها بیزارم.آن سالها "کیهان بچه­ها" کعبۀ آمال به ظاهر ارزان من بود.حسرت یک پنج تومانی برای کیهان بچه­ها و عدم تطابق دردناکش با پول­تو­جیبی حالم را به هم می­زد.دلم به هم می­خورد که عده­ای لاقیدانه آن را می­خریدند و نمی­خواندند.چه حیله­های ظریفی را می­بایست به کار ببندیم تا کیهان را دست آنها بخوانیم و هم خود ببینیم و هم او بشنود.

ایزاک­آسیموف و آرتور­سی­کلارک در سالهای بعد مردان رویاهای من بودند.لذت جاودانه­ای از نوشته­هایشان بردم ودر آن سالها بسیار دوست داشتم که داستانهایی از آن سنخ بنویسم.

آشنایی­ام با سعید رنگبست در دوران دبیرستان هم نوید روزهایی خوش را داد.بیشتر از ده­سال است که با هم هستیم و از این به بعد هم خواهیم بود.نمی­دانستم؛ ولی انگار در مورد او نوشتن برایم خیلی سخت است.هرچه هست این حکایت برایم روشن است که او بهترین دوستم برای همۀ عمر است.

رومن­رولان محبوب­ترین نویسندۀ من برای همیشه است.در مطلبی که راجع به به­آذین نوشتم،در مورد ژان­کریستف و رومن­رولان هم اشاراتی داشتم.یادم نمی­رود،کتابدار دختر بسیار لاغری بود که چشمهای سبز درخشان داشت.آن روزهایی که من وسعید برای کنکور به کتابخانه می­رفتیم و هر کاری جز درس خواندن برای کنکور می­کردیم.او بود که کتاب را به من پیشنهاد کرد.لطف او را فراموش نخواهم کرد.من مدیون رومن رولان هستم.او کسی است که می­تواند سرودی در ستایش زندگی بیاورد و هرگز به ورطۀ ابتذال نیفتد.با او زندگی زیبا بود.خیلی زیبا...

دانشگاه همان محیط مزخرفی بود که باید می­بود.نفرت امروز را مدیون دوستان مبارزی هستم که در کنار هم در نشریۀ وزین چ قلم می­زدیم.آوردن نام نشریه و خصوصا نام آنها همه چیز را آلوده می­کند،اما به لطف الهی و مدد سرنوشت جمعی از پست­ترین انسانهای زمین در قالب ناجیان کشتی به گل­نشستۀ مبارزه در این کاغذ­توالت­نامه جمع شده بودند.چ بزرگترین ساده­لوحی من بود  و تنها یک چیز به من آموخت.اینکه تنها احمقها هستند که نیرویشان را صرف بیرون می­کنند و در نهایت درونشان ترد وشکننده برجای می­ماند.احمقهایی که همه چیزهای بی­اهمیت را جدی می­گیرند و وقتی از محیط استریل تفکراتشان به هردلیل بیرون کشیده می­شوند،هیچ گهی نمی­توانند بخورند و بیمار می­شوند.

نویسندگان و دوستان بسیار دیگری به من کمک کرده یا بر من تأثیر گذاشته­اند.از اسم نویسندگان می­گذرم،چرا که تعدادشان زیاد است و هر کدام مطلبی جدا می­طلبد.اما به سعید کریمی اشاره می­کنم.به خاطر نگاه جدی­تر او به چیزی که ادبیات به­خورد مغزش می­دهد.بسیاری از کتابهایم را به سفارش او خریده­ام.اهمیت ترجمه برای خرید کتاب را از او آموخته­ام.چیزی که تا پیش از آشنایی با او مهم نمی­پنداشتم.

باز هم از شماری از دوستان تشکر می­کنم.از مهدی حکمت وبزرگواری­اش،از فرید صادقپور به خاطر شبی که هوا 14 درجه سردتر شد و محبتش را به سختی محک زد و از بهزاد دوست جوانم،به خاطر نشناختن خستگی و دوستی بی­چشمداشتش سپاسگذارم.از به ظاهر دوستان پفیوزی که دیگر نمی­بینم هم بی­نهایت سپاسگذارم.بدون وجود آنها نمی­توانستم این­چنین از همه­چیز بیزار شوم و بدون نفرت قادر به نوشتن نبودم.


دوشنبه 28 خرداد ماه سال 1386
حالم به هم می خوره

استخوان این قهرمانی برای سگهای مادریدی تا خوب لیسش بزنند.این روزها حالم از همه چیز به­هم می­خورد.


جمعه 18 خرداد ماه سال 1386
پستان بندِ شوم

پستان­بندِ شوم

آسمان خاکستری و تیره بود و نوید بارانی شدید می­داد.منظره شاخه­های لخت درختان در آسمان غمگین حالتی مرموز داشت.خدمۀ خانۀ بزرگ ویلایی واقع در باغ بزرگ خارج شهر،در تکاپوی مهیا کردن جشنی عظیم بودند.تنها پسر آقای رادمرد از سفر تحصیلی­اش  به فرنگ بازگشته بود و به همین مناسبت جشنی باشکوه را تدارک دیده بودند.باربد خسته بود و برآن بود که بخوابد.اما مادر و پدر اصرار داشتند که این جشن برای او و تنها برای او تدارک دیده شده است.پدر دور از چشم مادر به او گفت که می­توانند با دختران زیبایی که به جشن می­آیند،حسابی گرم بگیرند و شبی رویایی داشته باشند.باربد اما در ظاهر به جشن بی­اعتنا بود و خود را با کتابی قطور سرگرم ساخته بود.ورود نخستین مهمانان اعلام شد و خواهرش بیتا شتابان نزد او آمد که برای خوش­آمد گویی مهمانان به طبقۀ پایین بیاید.

رحیمی،تاجر بزرگ فرش با همسرش رویا و دختر تازه­بالغش ثریا مشغول خوش­و­بش با رادمرد و همسرش بودند.

-   خوب این آقای مهندس کجاست؟بابا ما به خاطر تو اومدیم.رویا این پسره به نظر تو کجاست؟هه­هه.ثریا با بیتا برین بازی کنین.مثل اون دفعه سینه­های عروسکش رو نبری.

-        بابا اون قضیه مال ده سال پیشه؟هر دفعه این شوخی بی­مزه رو تکرار می­کنی که چی بشه؟!

-        اِاِاِ...،خوب باشه،باشه...

کلفت خانه برای گرفتن کلاه­ها،پالتوها و چترها نزد مهمانان آمد.خانم رادمرد هم با مهربانی اشاره کرد:

-        ثریا جان مانتوتو دربیار.راحت باش عزیزم.

رادمرد کف دستانش را به هم مالید و با شور­و­شوق گفت:

-        خیلی وقت بود که منتظر چنین لحظۀ باشکوهی بودم.

رحیمی که دایره شوخی­های زننده­اش آنقدر بزرگ بود که همسر و دخترش را دربـَرمی­گرفت در پاسخ گفت:

-        منتظر چی؟!که رویا و ثریا مانتوشونو دربیارن؟!

رویا خنده­ای شیطانی سـَرداد وثریا نخودی خندید.رادمرد با دستپاچگی ساختگی نگاهی به همسرش انداخت و با لحنی مزورانه گفت:

-   تا وقتی هرشب ونوس رو میان بازوان خودم دارم،نه.منظورم این بود که به خاطر بازگشت باربد جشن بگیریم.وصدایش را طنین مضحکی بخشید و فریاد خفیفی زد که:باربد جان،باربد،پسرم...  

باربد لاقیدانه خود را به آنها رساند.کراوات نبسته بود و دوتا از دکمه­های یقۀ پیراهنش را باز گذاشته بود.کت­و­شلوار و پیراهنش در رنگ تطابق زیبایی داشتند،اما سهل­انگاری در پوشیدنشان مشهود بود.رحیمی خود را به او رساند.از سالها پیش که او را ندیده بود تغییرات بسیاری کرده بود.موهایش ریخته بود وسرش مثل توپ بیلیارد صاف شده بود.دندان جلوییش افتاده بود و موقع خنده زبانش با حالت مضحکی از سوراخش بیرون می­زد. به رغم این قضایا ابروهای پرپشتش برای مودار کردن چند کچل کفایت می­کرد. به علاوه­ بوی سیر تندی از جامه­اش به مشام می­رسید.

-   اوه هو­هو.باربد کوچولو واسه خودش چه غولی شده!باباش،چرا دکمه­هاشو نبسته؟پسر این پشمای سینه­ات اصلا نظر یه لیدی رو جلب نمی­کنه.البته فانتزی­ها فرق می­کنه.بیا بیا عمو رحیمی رو ببوس.آها اینجا یه دونه کنار غبغبغم.وقتی رویا اینجارو می­بوسه نمی­دونی چقدر خوشم میاد.البته جاهای دیگه رو هم می­بوسه،هه­هه ولی بماند.خوب خارج درس می­خوندی یا...لیسانس گرفتی،ها؟آفرین.

ثریا ناشیانه خود را به آنها نزدیک کرد.

-   اوه این خرگوش کوچولوی من ثریاست.ثریا،این باربده،یادته که روی پاش می­نشستی.اون موقع تو پنج سالت بود.الان اگه روی پاش بشینی بابا غیرتی میشه.رویا بیا.باربد یادته که روپای رویا می­نشستی.اون موقع تو پنج­سالت بود.با این هیکل دیگه نمی­تونی روی پاش بشینی.

رادمرد که دید رحیمی افسار شوخی­های بی­مزه­اش را شل کرده و عنقریب پاره­ای رازهای مگو را افشا می­کند،دست باربد را از او جدا کرد و رحیمی را کشان­کشان با خود برد.

-   کوزه­هه رو از باغچه درآوردم.الان شیریِن ِ شیرین شده.تلخیش رفته به کوزه و شیرینیش مونده به شراب.

-        از هرچه بگذریم سخن شراب خوشتر است.راستی نجس که نیست،ها؟ها­ها­­ها...

باربد لختی نگاههای محجوبانۀ ثریا و مادرزنانۀ رویا را تحمل کرد وبعد گوشه­ای روی یکی از مبلها خود را رها کرد.

پسرعموی پدرش با چهار دختر وحشتناک و زن کوتوله­اش از راه رسید.شعبان مردی بود کوسه که تنها روی چانه و پشت لبش مو داشت.چهار دختر داشت که بسیار بلندقد و بسیار لاغر بودند.مردها به خوش­و­بش مشغول شدند و پری همسر شعبان با لهجۀ شمالی­اش که ناهمگونی مضحکی با ادب بورژوازی داشت،شروع به خوش­و­بش کرد:

-   باربود جَـن،خوبی پــِسـِـر،دیگه باید زن بگیریا پــِسـِـر،آی قربون تو پــِسـِـر،دخترا بیـاین سلام کنین.شعبون بیا اینجا.

باربد با بی­حوصلگی منظرۀ خال گوشتی بالای لب پری که لرزش دهشتناکی داشت نگاه می­کرد.روی خال گوشتی چند تار مو به کلفتی سبیل پدرش درآمده بود که انگار با دقت شانه شده بود.رحیمی دور از چشم شعبان به رادمرد می­گفت:

-   این دخترها رو ببین.خیلی لاغرن.از حق نباید گذشت،خیلی هم درازن.ببین آخه یعنی چی؟اینا فاقد اون برجستگی­های زنانۀ لازم هستن.خوب اون برجستگی­ها دلخوشی زندگیه،باعث دوام و قوام زندگیه،شعلۀ عشق رو در دل مرد روشن نگه­ می­داره،آتش عشق رو در....

-   رحیمی جون مادرت خفه شو،میخوام یه جشن آبرومندانه بشه.ولی تو با این رفتارت آبروی منو می­بری.

-   تو رو خدا نیگا کن.خدا به این خانواده تمام نقائص طبیعت رو با گشاده­دستی هدیه کرده.شعبون که کوسه­اس.پری با اون خال گوشتی به قدر کافی مسخره­اس،حالا اون مشکای گنده که ازش آویزونه به کنار،در عوض دخترا....

-        بسه رحیمی،بذار آخرشب راجع بهشون حرف می­زنیم.

شعبان خودش را به آنها رساند و با محبت عجیبی دستانش را روی شانه­هایشان انداخت و گفت:

-        به چی میگین می­خندین،به ما هم بگین بخندیم.

رحیمی نگاهی موذیانه به او انداخت و گفت:

-        بهت بگیم از خنده روده­بر میشی!

-        پس بگو...

-        پری رو نیگا کن...

رادمرد از آن جمع سه­نفره دور شد و شعبان تا آخر مهمانی از خشم قرمز ماند.

تقریبا ساعتی از مهمانی به همین ترتیب گذشت و فرد تازه­ای به آن جمع اضافه نشد،اما به یکباره درب بزرگ عمارت با نهایت ظرفیت عبور مهمانان را تجربه کرد.

عمو و زن­عموی مهربان و چاقش را بعد از سالها دوباره دیدار کرد.دخترعموی هیزش که چشمهایش همیشه برق می­زد و بسیار باز بود.سه­تن از دوستان پدرش با نامهای فرشید،علی و هادی که شعرهای مبتذل سه­نفره می­گفتند و از ترکیب اسمهایشان نام شافع را به عنوان تخلص برگزیده­ بودند.ناهید یکی از دوستان مادرش که سینه­اش مثل دماغۀ کشتی جلو آمده بود و خوانندۀ تنور بود.کامبیز یکی از دوستان پدرش که تنبور می­زد و به ادعای پدر نوای ساز او اگر با صدای ناهید ترکیب می­شد،ترکیب اعجاب­آور تنور و تنبور را به همه نشان می­داد.مادربزرگ صدساله­اش که نیمی از تنش در رویای جهان دیگر سیر می­کرد.چند پسر و دختر جوان،پسربچه و دختربچۀ شیطان،چند تن از شرکای پدر،کارخانه­دارهای بزرگ متمول و یک دوست آمریکایی که تنها به خاطر این جشن از تگزاس آمده بود و کنار کفش­هایش فرفره داشت،اما کت­و­شلوار شیکی به تن کرده بود و پاپیون بسته بود.اتفاقا تا حدودی فارسی هم بلد بود.

مهمانی مثل همۀ مهمانی­های باشکوه رویایی و مزخرف پر از رقص و ترانه و بوسه­های آشکار و پنهانی و خنده­های مستانه بود.مردها مشروب می­خوردند،رحیمی مشمای کالباسی را از جیب کتش مثل یک گنج بیرون کشید و مشخص شد که چرا از ابتدای جشن بوی سیر می­داده است.بعد اشاره کرد که بدون کالباس نمی­تواند مشروب بخورد و حاضران را به خنده انداخت.

آنگونه که اقتضای تمام جشن­های فرهیخته بود،بعد از مدتی چرت­وپرت­گویی بحث باید جدی می­شد تا مردها راهکارهای عملی و تئوریک خود را دربارۀ مسائل مختلف داخلی و جهانی ابراز دارند.رحیمی دستش را از روی کفل یکی از همکلاسی­های بیتا برداشت و روی یکی از میزها کوبید و بحث را چنین آغاز کرد.

-        وضعیت مملکت چه­جوریه؟

در این مواقع همه با هم شروع به صحبت می­کردند و نوعی مسابقه درمی­گرفت.هرکس زودتر از دهانش صدایی خارج می­شد،ولو یک صدای کوچک،شروع به صحبت می­کرد و بقیه با نزاکت دهانشان را می­بستند.در این میان آمریکایی هم هرازگاهی افاضات خود را به زبان فارسی یا انگلیسی رها می­کرد.

-        مملکت همون آشغال گهیه که هممون می­دونیم.

-        اخیرا یه مطلبی توی روزنامۀ تایمز می­خوندم.توش گفته بود اینو.

-        به راستی چرا؟

-   فقدان امنیت برای سرمایه­گذاری،این نوعی چالش دردناک برای تودۀ رنجبریه که امیدشون به طبقۀ اشتغال­زاست.

-        بوی گندشون بلند شده آقا.

-        به راستی چرا؟

-        اما باید از همین امروز برای تغییر وضعیت کاری بکنیم.

- Today is first day of the rest of your life.

-  باید پول رو به چرخش بندازیم،می­دونی چی می­خوام بگم؟

-        اخیرا یه مطلبی توی روزنامۀ تایمز می­خوندم.توش گفته بود اینو.

-  راجع به قضیۀ این زنه،رئیس جمهور زنگبار چیزی شنیدین.

-  نه

-  نه

-  NO

-  نه

-  چی کار کرده کمونیست بلشویک پارتیزان بلگراد کوبیسم کثافت.  

-  با منشی­اش که یه پیرمرد بی­تربیت بوده چیز کرده.بعد به مردم دروغ گفته.

-        اخیرا یه مطلبی توی روزنامۀ تایمز می­خوندم.توش گفته بود اینو.

-        بسه،دست از این مسائل پایین­تنه­ای برداریم،بیاین قضیه رو جدی بگیریم.

-  Yes be serious, today is first day of the rest of your life. And now be serious, forget fucking joke

-        جدیت رمز پیروزیه، می­دونی چی می­خوام بگم؟

-   تودۀ رنجبر نان را به خون خویش می­آلاید.هربار پرچمی جدید با نقش مزورانۀ نان،این گله را به سوی خویش می­کشد و دست­آخر به جای نان با چماق مرکز کرسنگی را در مغزشان مختل و ایشان را سیر می­کند.چه بایستی کرد؟

-   ببینید رمز موفقیت خصوصی­سازیه،باید با زیرکی بستر رو مهیای پذیرش فرصت­های دولتی بکنیم.

-        پستون فرصت­های دولتی رو تا قطرۀ آخر میک زدن،چیزی واسۀ من و تو نمونده.

-        باید به کارگر کمک کرد، می­دونی چی می­خوام بگم؟

-        اخیرا یه مطلبی توی روزنامۀ تایمز می­خوندم.توش گفته بود اینو.

-   این حرفها چرنده،زمانی توی روسیه برده­ها رو با زمین می-فروختن،الان برده­داری مدرنه!کارگرها فقط 8 ساعت توی کارخونه هستن،هه...،اما روحشونو...

- Fucking Russian, today is first day of the rest your life.

-        به کارگر نباید کمک کرد،می­دونی چی می­خوام بگم.

-   تودۀ رنجبر در انزوای متعفن خویش یارای اندیشیدن به رهایی ندارد،چه رسد به تلاش برای رهایی.

-        می­گفتم...،هه...،اما روحشونو توی کارخونه جا میذارن.بهشون حقوق بخورنمیری میدن،آه...

-        جدی حقوق کم میدن؟

-        به راستی چه باید کرد؟

-   می­گفتم...،بهشون حقوق بخورنمیری میدن،آه...یک سری کثافتها توی یه سری کارخونه­ها تعاونی­های آشغالی دارن که جنس رو با قیمت­ها و قسط­های کثیف به این کارگرها میدن!تبدیل برده به مشتری.خدای من،این آخرین ورسیون لجنبازیه!

-        می­دونی چی می­خوام بگم؟

-  Fucking version today is first day of the rest of your life.

-        اخیرا یه مطلبی توی روزنامۀ تایمز می­خوندم.توش گفته بود اینو.

-        چی رو گفته بود؟

-        اینو دیگه...

-        چی رو؟

        --   What Fucking thing. Today is first day of the rest of your life.

-        همینو دیگه،اِ ...گیر دادیا؟چکت مثل اینکه پیش من مونده!

-        آها،آره،درست گفتی،توی روزنامه نوشته بود.

-        به راستی چه باید کرد؟

-        تودۀ رنجبر مولود تفکری نادرست در ارکان زیرین و زبرین دستگاه حاکم است.

-   وقتی انسان به مصیبتی عظیم گرفتار می­آید،روحش اشتهای عظیمی به بدبختی بیشتر پیدا می­کند.

-  Fucking poetical poem. Today is first day of the rest of your life.

-        نباید این تودۀ رنجبر را به حال خویش رها کرد.

-        باید پوست کلشونو کند.تکون خوردن چوب تو آستینشون بکنید.

-   تودۀ رنجبر را می­بایستی نجات داد،باید ریشۀ این بی­پدرها را سوزاند،نسلشان را مقطوع کرد،خلاصه عزیزان،خوار و مارشان را آزرد.

صدای آروغ بلندی از گلوی رحیمی شنیده شد و رادمرد افسار افتتاحییۀ بحث را در سیطرۀ نیرومند کلام نافذش گرفت.

-   همیشه از خودم می­پرسم چرا با کارگر به عنوان موجودی مجرد برخورد می­کنیم؟چرا برای او به عنوان موجودی با سطح فرهنگ،تحصیلات،شعور وعقل پایین­تر،دایره­ای وسیع­تر و ضریبی بالاتر از اشتباهات قائل نیستیم؟کارگرانم از من می­پرسند،چرا تو اینقدر با ما مهربانی؟چرا هر گهی که می­خوریم باز ما را می­بخشی؟پاسخشان بسیار ساده است.عزیزانم شما نیز انسانید.حرکت چرخ­های کارخانه منبعث از روح نیرومند بازوان شماست.من نیز چون شمایم.از صفر اغاز کرده­ام و سیمان پله­های این کارخانه را به خون خویش ملات کرده­ام.حال پای خود را روی این پله­ها بگذارید و بالا بروید.من با غول سختی­ها جنگیده­ام و حالا من و غول،هردو خسته و نفس­زنان از این کارزار نشسته­ایم.بر شماست که این غول را شکست دهید.بر شماست که یاریگر من باشید و بر من که یاری­رسان شما باشم و از خطاهای بزرگ شما در راه آرمان بزرگترمان چشم­پوشی کنم.

-        آفرین.

-        آفرین.

-        آفرین.

-        خوب حرف زد،می­دونی چی می­خوام بگم؟

-        آفرین.

- Very fucking nice. Today is first day of the rest of your life.

-        آفرین.اخیرا یه مطلبی توی روزنامۀ تایمز می­خوندم.توش گفته بود اینو.

-        آفرین.

قرار بود که جشن با اجرای هنری مشترک تنور ناهید و تنبور کامبیز مزین شود.باران کم­کم شروع شده بود و نم­نم ظریفش با نوای این دو موسیقی الهام­بخش وروحانی،وجدی سودایی و عرفانی به محفل بخشیده بود.جذبه­ای کهربایی در دیدگان مهمانان به چشم می­خورد و هارمونی تنبور و تنور،استعداد نامکشوفۀ موسیقایی بانی این اثر شگفت،یعنی رادمرد راآشکار ساخته بود.هرچند لحظه یک­نفر نفس عمیقی می­کشید که گویای این بود که نفس کشیدن از یادش رفته است.

در لحظۀ اوج کار این دو بزرگ،ناهید نعره­ای از عمیق­ترین زوایای جان برآورد و دهانش را آنقدر گشود که کورسوی نوری از دیگر روزنه­های انتهای بدنش به چشم خورد.صدایش خانه را لرزاند.آوای مهیب رعد­ شدیدی از بیرون شنیده شد و همزمان برق خانه رفت.ناگهان برای لحظه­ای کوتاه برق آسمان چشمها را خیره کرد.به ناگاه درب خانه باز شد و مردی درشت­اندام و خیس،با چکمه­های گل­آلود بلند روی قالیچۀ گرانبهای خانه ظاهر شد.صدایی بم و لهجه­دار از سوی او به گوش رسید.

-        اتـَفاقَ نامَـیمونی اِفتادَه.

زنها جیغ کشیدند و مردها نعره­های شجاعانه سردادند.رادمرد همه را به سکوت دعوت کرد:

-   چیزی نیست.چیزی نیست.ابراهیم سرایدار و باغبان اینجاست.ابراهیم جان،چرا اینجا آمدی؟حوریه اون چراغای گازی را روشن کن،ابراهیم جان چرا آمدی؟مگه نمی­بینی مهمانی­است اینجا؟

-        اتـَفاقَ نامَـیمونی اِفتادَه.

-        چی شده عزیزم،بگو.

در دست راست ابراهیم،سینه­بندی به چشم می­خورد که خیس و گل­آلود بود.

-   پستان­بند خانـِـم توی گل افتادَه بود،کثیف و آلودَه شدَه بود،در معرضَ دیدَ نامحرمان اِفتادَه بود،می­بایست چه می­کردم ارباب؟

صدای قهقهه به گوش رسید و شوخی­های زنندۀ رحیمی در شرف آغاز بود.رادمرد مستأصل شده بود.

-        برو ابراهیم جان،برو بعدا رسیدگی می­کنم.

-        صحیح نیست پستان­بند خانــِم دست من باشَـه،باید پیش خودتان باشَه.

-        ببرش برای خودت،اون که دیگه کثیفه ابراهیم جان،اصلا ببر بندازش سطل­آشغال.

-        نـَمیشه آقا،به درد من که نـَمیخورَه.چکارَش کنم.

-        بده به زنت،برو بیرون،برو..

-   این به پستان اقدس من نـَمیخورَه.هرکدام از جاپستانی­های این پستان­بند قد یک طالبیَ درشتـَه.پستان اقدس من قد لیمویه.این به او نـَمی­خورَه.

-        بهت گفتم که احمق بیشعور،ابراهیم جان بندازش سطل­آشغال.

-   شاید این پستان­بند محبوب خانِم باشَه.شاید این فقط به پستانش جور و چفت باشَه.شاید دلگیر بشَه.

-        بدش به من،بدش به من پفیوز.گمشو برو بیرون،خودم می­دمش به خانم.

صدای موذیانۀ رحیمی به گوش رسید که:

-        از سایزش مشخصه .به نظر من فقط به خودش می­خوره.

رادمرد فریاد کشید:

-        بدش به من ابراهیم.میدمش به خانم.

-   این آلودَۀَ ارباب.برای پوست پستان خانـِم ضرر دارَه.پوستش آلودَه میشَه.جوش میزنـَه.گناه داره حیوانی!

رحیمی دوباره به حرف آمد که:

-   راست میگه بنده­خدا،اگه پوست پستون خانوم آلوده بشه،تو هم ناراحتی معده می­گیری بدبخت.شاید کس دیگه­ای هم ناراحتی معده بگیره..،نه اشتباه کردم،بچه­ها که دیگه از شیر افتادن.آقا ابراهیم اینو بده به دخترت.

-   یعنی چی آقا.او هشت سالشَه.طفلـَه.پستان ندارَه.اینَ نمی­تانـَه به کار ببَرَه.کجاش وصل کنـَه.شرتش هم بـِکنـَه جور درنمیاد.

رادمرد نزدیک ابراهیم شد.چند سیلی پیاپی بر صورت او وارد کرد:

-   گمشو برو بیرون نفهم ِ مادرسگِ تخم­حروم.برو پایین وسایلتو جمع کن.دیگه نباید اینجا باشی،اخراجی.برای همیشه برو.

-        یعنی چه؟من خیرَتانَ می­جُستم.

رادمرد با تلاش بسیار ابراهیم را بیرون انداخت.قبل از رفتن به کامبیز و ناهید اشاره کرد که بنوازند.نوای موسیقی مانع از شنیدن صدای گریۀ زن و دختر ابراهیم در آن شب بارانی سرد نبود.صدای فریاد ابراهیم هم به گوش می­رسید.

-   پستان ِ خانِم اینقدر ارزش داشت که من ِ از اینجا اخراج کِنی،ارباب؟دو تا تِکـــَّـه گوشتَ قـُلِـمبَۀِ بی­ارزش.ای تـُف به پستان خانِم،تـُف...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18432


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها