پستانبندِ شوم
آسمان خاکستری و تیره بود و نوید بارانی شدید میداد.منظره شاخههای لخت درختان در آسمان غمگین حالتی مرموز داشت.خدمۀ خانۀ بزرگ ویلایی واقع در باغ بزرگ خارج شهر،در تکاپوی مهیا کردن جشنی عظیم بودند.تنها پسر آقای رادمرد از سفر تحصیلیاش به فرنگ بازگشته بود و به همین مناسبت جشنی باشکوه را تدارک دیده بودند.باربد خسته بود و برآن بود که بخوابد.اما مادر و پدر اصرار داشتند که این جشن برای او و تنها برای او تدارک دیده شده است.پدر دور از چشم مادر به او گفت که میتوانند با دختران زیبایی که به جشن میآیند،حسابی گرم بگیرند و شبی رویایی داشته باشند.باربد اما در ظاهر به جشن بیاعتنا بود و خود را با کتابی قطور سرگرم ساخته بود.ورود نخستین مهمانان اعلام شد و خواهرش بیتا شتابان نزد او آمد که برای خوشآمد گویی مهمانان به طبقۀ پایین بیاید.
رحیمی،تاجر بزرگ فرش با همسرش رویا و دختر تازهبالغش ثریا مشغول خوشوبش با رادمرد و همسرش بودند.
- خوب این آقای مهندس کجاست؟بابا ما به خاطر تو اومدیم.رویا این پسره به نظر تو کجاست؟هههه.ثریا با بیتا برین بازی کنین.مثل اون دفعه سینههای عروسکش رو نبری.
- بابا اون قضیه مال ده سال پیشه؟هر دفعه این شوخی بیمزه رو تکرار میکنی که چی بشه؟!
- اِاِاِ...،خوب باشه،باشه...
کلفت خانه برای گرفتن کلاهها،پالتوها و چترها نزد مهمانان آمد.خانم رادمرد هم با مهربانی اشاره کرد:
- ثریا جان مانتوتو دربیار.راحت باش عزیزم.
رادمرد کف دستانش را به هم مالید و با شوروشوق گفت:
- خیلی وقت بود که منتظر چنین لحظۀ باشکوهی بودم.
رحیمی که دایره شوخیهای زنندهاش آنقدر بزرگ بود که همسر و دخترش را دربـَرمیگرفت در پاسخ گفت:
- منتظر چی؟!که رویا و ثریا مانتوشونو دربیارن؟!
رویا خندهای شیطانی سـَرداد وثریا نخودی خندید.رادمرد با دستپاچگی ساختگی نگاهی به همسرش انداخت و با لحنی مزورانه گفت:
- تا وقتی هرشب ونوس رو میان بازوان خودم دارم،نه.منظورم این بود که به خاطر بازگشت باربد جشن بگیریم.وصدایش را طنین مضحکی بخشید و فریاد خفیفی زد که:باربد جان،باربد،پسرم...
باربد لاقیدانه خود را به آنها رساند.کراوات نبسته بود و دوتا از دکمههای یقۀ پیراهنش را باز گذاشته بود.کتوشلوار و پیراهنش در رنگ تطابق زیبایی داشتند،اما سهلانگاری در پوشیدنشان مشهود بود.رحیمی خود را به او رساند.از سالها پیش که او را ندیده بود تغییرات بسیاری کرده بود.موهایش ریخته بود وسرش مثل توپ بیلیارد صاف شده بود.دندان جلوییش افتاده بود و موقع خنده زبانش با حالت مضحکی از سوراخش بیرون میزد. به رغم این قضایا ابروهای پرپشتش برای مودار کردن چند کچل کفایت میکرد. به علاوه بوی سیر تندی از جامهاش به مشام میرسید.
- اوه هوهو.باربد کوچولو واسه خودش چه غولی شده!باباش،چرا دکمههاشو نبسته؟پسر این پشمای سینهات اصلا نظر یه لیدی رو جلب نمیکنه.البته فانتزیها فرق میکنه.بیا بیا عمو رحیمی رو ببوس.آها اینجا یه دونه کنار غبغبغم.وقتی رویا اینجارو میبوسه نمیدونی چقدر خوشم میاد.البته جاهای دیگه رو هم میبوسه،هههه ولی بماند.خوب خارج درس میخوندی یا...لیسانس گرفتی،ها؟آفرین.
ثریا ناشیانه خود را به آنها نزدیک کرد.
- اوه این خرگوش کوچولوی من ثریاست.ثریا،این باربده،یادته که روی پاش مینشستی.اون موقع تو پنج سالت بود.الان اگه روی پاش بشینی بابا غیرتی میشه.رویا بیا.باربد یادته که روپای رویا مینشستی.اون موقع تو پنجسالت بود.با این هیکل دیگه نمیتونی روی پاش بشینی.
رادمرد که دید رحیمی افسار شوخیهای بیمزهاش را شل کرده و عنقریب پارهای رازهای مگو را افشا میکند،دست باربد را از او جدا کرد و رحیمی را کشانکشان با خود برد.
- کوزههه رو از باغچه درآوردم.الان شیریِن ِ شیرین شده.تلخیش رفته به کوزه و شیرینیش مونده به شراب.
- از هرچه بگذریم سخن شراب خوشتر است.راستی نجس که نیست،ها؟هاهاها...
باربد لختی نگاههای محجوبانۀ ثریا و مادرزنانۀ رویا را تحمل کرد وبعد گوشهای روی یکی از مبلها خود را رها کرد.
پسرعموی پدرش با چهار دختر وحشتناک و زن کوتولهاش از راه رسید.شعبان مردی بود کوسه که تنها روی چانه و پشت لبش مو داشت.چهار دختر داشت که بسیار بلندقد و بسیار لاغر بودند.مردها به خوشوبش مشغول شدند و پری همسر شعبان با لهجۀ شمالیاش که ناهمگونی مضحکی با ادب بورژوازی داشت،شروع به خوشوبش کرد:
- باربود جَـن،خوبی پــِسـِـر،دیگه باید زن بگیریا پــِسـِـر،آی قربون تو پــِسـِـر،دخترا بیـاین سلام کنین.شعبون بیا اینجا.
باربد با بیحوصلگی منظرۀ خال گوشتی بالای لب پری که لرزش دهشتناکی داشت نگاه میکرد.روی خال گوشتی چند تار مو به کلفتی سبیل پدرش درآمده بود که انگار با دقت شانه شده بود.رحیمی دور از چشم شعبان به رادمرد میگفت:
- این دخترها رو ببین.خیلی لاغرن.از حق نباید گذشت،خیلی هم درازن.ببین آخه یعنی چی؟اینا فاقد اون برجستگیهای زنانۀ لازم هستن.خوب اون برجستگیها دلخوشی زندگیه،باعث دوام و قوام زندگیه،شعلۀ عشق رو در دل مرد روشن نگه میداره،آتش عشق رو در....
- رحیمی جون مادرت خفه شو،میخوام یه جشن آبرومندانه بشه.ولی تو با این رفتارت آبروی منو میبری.
- تو رو خدا نیگا کن.خدا به این خانواده تمام نقائص طبیعت رو با گشادهدستی هدیه کرده.شعبون که کوسهاس.پری با اون خال گوشتی به قدر کافی مسخرهاس،حالا اون مشکای گنده که ازش آویزونه به کنار،در عوض دخترا....
- بسه رحیمی،بذار آخرشب راجع بهشون حرف میزنیم.
شعبان خودش را به آنها رساند و با محبت عجیبی دستانش را روی شانههایشان انداخت و گفت:
- به چی میگین میخندین،به ما هم بگین بخندیم.
رحیمی نگاهی موذیانه به او انداخت و گفت:
- بهت بگیم از خنده رودهبر میشی!
- پس بگو...
- پری رو نیگا کن...
رادمرد از آن جمع سهنفره دور شد و شعبان تا آخر مهمانی از خشم قرمز ماند.
تقریبا ساعتی از مهمانی به همین ترتیب گذشت و فرد تازهای به آن جمع اضافه نشد،اما به یکباره درب بزرگ عمارت با نهایت ظرفیت عبور مهمانان را تجربه کرد.
عمو و زنعموی مهربان و چاقش را بعد از سالها دوباره دیدار کرد.دخترعموی هیزش که چشمهایش همیشه برق میزد و بسیار باز بود.سهتن از دوستان پدرش با نامهای فرشید،علی و هادی که شعرهای مبتذل سهنفره میگفتند و از ترکیب اسمهایشان نام شافع را به عنوان تخلص برگزیده بودند.ناهید یکی از دوستان مادرش که سینهاش مثل دماغۀ کشتی جلو آمده بود و خوانندۀ تنور بود.کامبیز یکی از دوستان پدرش که تنبور میزد و به ادعای پدر نوای ساز او اگر با صدای ناهید ترکیب میشد،ترکیب اعجابآور تنور و تنبور را به همه نشان میداد.مادربزرگ صدسالهاش که نیمی از تنش در رویای جهان دیگر سیر میکرد.چند پسر و دختر جوان،پسربچه و دختربچۀ شیطان،چند تن از شرکای پدر،کارخانهدارهای بزرگ متمول و یک دوست آمریکایی که تنها به خاطر این جشن از تگزاس آمده بود و کنار کفشهایش فرفره داشت،اما کتوشلوار شیکی به تن کرده بود و پاپیون بسته بود.اتفاقا تا حدودی فارسی هم بلد بود.
مهمانی مثل همۀ مهمانیهای باشکوه رویایی و مزخرف پر از رقص و ترانه و بوسههای آشکار و پنهانی و خندههای مستانه بود.مردها مشروب میخوردند،رحیمی مشمای کالباسی را از جیب کتش مثل یک گنج بیرون کشید و مشخص شد که چرا از ابتدای جشن بوی سیر میداده است.بعد اشاره کرد که بدون کالباس نمیتواند مشروب بخورد و حاضران را به خنده انداخت.
آنگونه که اقتضای تمام جشنهای فرهیخته بود،بعد از مدتی چرتوپرتگویی بحث باید جدی میشد تا مردها راهکارهای عملی و تئوریک خود را دربارۀ مسائل مختلف داخلی و جهانی ابراز دارند.رحیمی دستش را از روی کفل یکی از همکلاسیهای بیتا برداشت و روی یکی از میزها کوبید و بحث را چنین آغاز کرد.
- وضعیت مملکت چهجوریه؟
در این مواقع همه با هم شروع به صحبت میکردند و نوعی مسابقه درمیگرفت.هرکس زودتر از دهانش صدایی خارج میشد،ولو یک صدای کوچک،شروع به صحبت میکرد و بقیه با نزاکت دهانشان را میبستند.در این میان آمریکایی هم هرازگاهی افاضات خود را به زبان فارسی یا انگلیسی رها میکرد.
- مملکت همون آشغال گهیه که هممون میدونیم.
- اخیرا یه مطلبی توی روزنامۀ تایمز میخوندم.توش گفته بود اینو.
- به راستی چرا؟
- فقدان امنیت برای سرمایهگذاری،این نوعی چالش دردناک برای تودۀ رنجبریه که امیدشون به طبقۀ اشتغالزاست.
- بوی گندشون بلند شده آقا.
- به راستی چرا؟
- اما باید از همین امروز برای تغییر وضعیت کاری بکنیم.
- Today is first day of the rest of your life.
- باید پول رو به چرخش بندازیم،میدونی چی میخوام بگم؟
- اخیرا یه مطلبی توی روزنامۀ تایمز میخوندم.توش گفته بود اینو.
- راجع به قضیۀ این زنه،رئیس جمهور زنگبار چیزی شنیدین.
- نه
- نه
- NO
- نه
- چی کار کرده کمونیست بلشویک پارتیزان بلگراد کوبیسم کثافت.
- با منشیاش که یه پیرمرد بیتربیت بوده چیز کرده.بعد به مردم دروغ گفته.
- اخیرا یه مطلبی توی روزنامۀ تایمز میخوندم.توش گفته بود اینو.
- بسه،دست از این مسائل پایینتنهای برداریم،بیاین قضیه رو جدی بگیریم.
- Yes be serious, today is first day of the rest of your life. And now be serious, forget fucking joke
- جدیت رمز پیروزیه، میدونی چی میخوام بگم؟
- تودۀ رنجبر نان را به خون خویش میآلاید.هربار پرچمی جدید با نقش مزورانۀ نان،این گله را به سوی خویش میکشد و دستآخر به جای نان با چماق مرکز کرسنگی را در مغزشان مختل و ایشان را سیر میکند.چه بایستی کرد؟
- ببینید رمز موفقیت خصوصیسازیه،باید با زیرکی بستر رو مهیای پذیرش فرصتهای دولتی بکنیم.
- پستون فرصتهای دولتی رو تا قطرۀ آخر میک زدن،چیزی واسۀ من و تو نمونده.
- باید به کارگر کمک کرد، میدونی چی میخوام بگم؟
- اخیرا یه مطلبی توی روزنامۀ تایمز میخوندم.توش گفته بود اینو.
- این حرفها چرنده،زمانی توی روسیه بردهها رو با زمین می-فروختن،الان بردهداری مدرنه!کارگرها فقط 8 ساعت توی کارخونه هستن،هه...،اما روحشونو...
- Fucking Russian, today is first day of the rest your life.
- به کارگر نباید کمک کرد،میدونی چی میخوام بگم.
- تودۀ رنجبر در انزوای متعفن خویش یارای اندیشیدن به رهایی ندارد،چه رسد به تلاش برای رهایی.
- میگفتم...،هه...،اما روحشونو توی کارخونه جا میذارن.بهشون حقوق بخورنمیری میدن،آه...
- جدی حقوق کم میدن؟
- به راستی چه باید کرد؟
- میگفتم...،بهشون حقوق بخورنمیری میدن،آه...یک سری کثافتها توی یه سری کارخونهها تعاونیهای آشغالی دارن که جنس رو با قیمتها و قسطهای کثیف به این کارگرها میدن!تبدیل برده به مشتری.خدای من،این آخرین ورسیون لجنبازیه!
- میدونی چی میخوام بگم؟
- Fucking version today is first day of the rest of your life.
- اخیرا یه مطلبی توی روزنامۀ تایمز میخوندم.توش گفته بود اینو.
- چی رو گفته بود؟
- اینو دیگه...
- چی رو؟
-- What Fucking thing. Today is first day of the rest of your life.
- همینو دیگه،اِ ...گیر دادیا؟چکت مثل اینکه پیش من مونده!
- آها،آره،درست گفتی،توی روزنامه نوشته بود.
- به راستی چه باید کرد؟
- تودۀ رنجبر مولود تفکری نادرست در ارکان زیرین و زبرین دستگاه حاکم است.
- وقتی انسان به مصیبتی عظیم گرفتار میآید،روحش اشتهای عظیمی به بدبختی بیشتر پیدا میکند.
- Fucking poetical poem. Today is first day of the rest of your life.
- نباید این تودۀ رنجبر را به حال خویش رها کرد.
- باید پوست کلشونو کند.تکون خوردن چوب تو آستینشون بکنید.
- تودۀ رنجبر را میبایستی نجات داد،باید ریشۀ این بیپدرها را سوزاند،نسلشان را مقطوع کرد،خلاصه عزیزان،خوار و مارشان را آزرد.
صدای آروغ بلندی از گلوی رحیمی شنیده شد و رادمرد افسار افتتاحییۀ بحث را در سیطرۀ نیرومند کلام نافذش گرفت.
- همیشه از خودم میپرسم چرا با کارگر به عنوان موجودی مجرد برخورد میکنیم؟چرا برای او به عنوان موجودی با سطح فرهنگ،تحصیلات،شعور وعقل پایینتر،دایرهای وسیعتر و ضریبی بالاتر از اشتباهات قائل نیستیم؟کارگرانم از من میپرسند،چرا تو اینقدر با ما مهربانی؟چرا هر گهی که میخوریم باز ما را میبخشی؟پاسخشان بسیار ساده است.عزیزانم شما نیز انسانید.حرکت چرخهای کارخانه منبعث از روح نیرومند بازوان شماست.من نیز چون شمایم.از صفر اغاز کردهام و سیمان پلههای این کارخانه را به خون خویش ملات کردهام.حال پای خود را روی این پلهها بگذارید و بالا بروید.من با غول سختیها جنگیدهام و حالا من و غول،هردو خسته و نفسزنان از این کارزار نشستهایم.بر شماست که این غول را شکست دهید.بر شماست که یاریگر من باشید و بر من که یاریرسان شما باشم و از خطاهای بزرگ شما در راه آرمان بزرگترمان چشمپوشی کنم.
- آفرین.
- آفرین.
- آفرین.
- خوب حرف زد،میدونی چی میخوام بگم؟
- آفرین.
- Very fucking nice. Today is first day of the rest of your life.
- آفرین.اخیرا یه مطلبی توی روزنامۀ تایمز میخوندم.توش گفته بود اینو.
- آفرین.
قرار بود که جشن با اجرای هنری مشترک تنور ناهید و تنبور کامبیز مزین شود.باران کمکم شروع شده بود و نمنم ظریفش با نوای این دو موسیقی الهامبخش وروحانی،وجدی سودایی و عرفانی به محفل بخشیده بود.جذبهای کهربایی در دیدگان مهمانان به چشم میخورد و هارمونی تنبور و تنور،استعداد نامکشوفۀ موسیقایی بانی این اثر شگفت،یعنی رادمرد راآشکار ساخته بود.هرچند لحظه یکنفر نفس عمیقی میکشید که گویای این بود که نفس کشیدن از یادش رفته است.
در لحظۀ اوج کار این دو بزرگ،ناهید نعرهای از عمیقترین زوایای جان برآورد و دهانش را آنقدر گشود که کورسوی نوری از دیگر روزنههای انتهای بدنش به چشم خورد.صدایش خانه را لرزاند.آوای مهیب رعد شدیدی از بیرون شنیده شد و همزمان برق خانه رفت.ناگهان برای لحظهای کوتاه برق آسمان چشمها را خیره کرد.به ناگاه درب خانه باز شد و مردی درشتاندام و خیس،با چکمههای گلآلود بلند روی قالیچۀ گرانبهای خانه ظاهر شد.صدایی بم و لهجهدار از سوی او به گوش رسید.
- اتـَفاقَ نامَـیمونی اِفتادَه.
زنها جیغ کشیدند و مردها نعرههای شجاعانه سردادند.رادمرد همه را به سکوت دعوت کرد:
- چیزی نیست.چیزی نیست.ابراهیم سرایدار و باغبان اینجاست.ابراهیم جان،چرا اینجا آمدی؟حوریه اون چراغای گازی را روشن کن،ابراهیم جان چرا آمدی؟مگه نمیبینی مهمانیاست اینجا؟
- اتـَفاقَ نامَـیمونی اِفتادَه.
- چی شده عزیزم،بگو.
در دست راست ابراهیم،سینهبندی به چشم میخورد که خیس و گلآلود بود.
- پستانبند خانـِـم توی گل افتادَه بود،کثیف و آلودَه شدَه بود،در معرضَ دیدَ نامحرمان اِفتادَه بود،میبایست چه میکردم ارباب؟
صدای قهقهه به گوش رسید و شوخیهای زنندۀ رحیمی در شرف آغاز بود.رادمرد مستأصل شده بود.
- برو ابراهیم جان،برو بعدا رسیدگی میکنم.
- صحیح نیست پستانبند خانــِم دست من باشَـه،باید پیش خودتان باشَه.
- ببرش برای خودت،اون که دیگه کثیفه ابراهیم جان،اصلا ببر بندازش سطلآشغال.
- نـَمیشه آقا،به درد من که نـَمیخورَه.چکارَش کنم.
- بده به زنت،برو بیرون،برو..
- این به پستان اقدس من نـَمیخورَه.هرکدام از جاپستانیهای این پستانبند قد یک طالبیَ درشتـَه.پستان اقدس من قد لیمویه.این به او نـَمیخورَه.
- بهت گفتم که احمق بیشعور،ابراهیم جان بندازش سطلآشغال.
- شاید این پستانبند محبوب خانِم باشَه.شاید این فقط به پستانش جور و چفت باشَه.شاید دلگیر بشَه.
- بدش به من،بدش به من پفیوز.گمشو برو بیرون،خودم میدمش به خانم.
صدای موذیانۀ رحیمی به گوش رسید که:
- از سایزش مشخصه .به نظر من فقط به خودش میخوره.
رادمرد فریاد کشید:
- بدش به من ابراهیم.میدمش به خانم.
- این آلودَۀَ ارباب.برای پوست پستان خانـِم ضرر دارَه.پوستش آلودَه میشَه.جوش میزنـَه.گناه داره حیوانی!
رحیمی دوباره به حرف آمد که:
- راست میگه بندهخدا،اگه پوست پستون خانوم آلوده بشه،تو هم ناراحتی معده میگیری بدبخت.شاید کس دیگهای هم ناراحتی معده بگیره..،نه اشتباه کردم،بچهها که دیگه از شیر افتادن.آقا ابراهیم اینو بده به دخترت.
- یعنی چی آقا.او هشت سالشَه.طفلـَه.پستان ندارَه.اینَ نمیتانـَه به کار ببَرَه.کجاش وصل کنـَه.شرتش هم بـِکنـَه جور درنمیاد.
رادمرد نزدیک ابراهیم شد.چند سیلی پیاپی بر صورت او وارد کرد:
- گمشو برو بیرون نفهم ِ مادرسگِ تخمحروم.برو پایین وسایلتو جمع کن.دیگه نباید اینجا باشی،اخراجی.برای همیشه برو.
- یعنی چه؟من خیرَتانَ میجُستم.
رادمرد با تلاش بسیار ابراهیم را بیرون انداخت.قبل از رفتن به کامبیز و ناهید اشاره کرد که بنوازند.نوای موسیقی مانع از شنیدن صدای گریۀ زن و دختر ابراهیم در آن شب بارانی سرد نبود.صدای فریاد ابراهیم هم به گوش میرسید.
- پستان ِ خانِم اینقدر ارزش داشت که من ِ از اینجا اخراج کِنی،ارباب؟دو تا تِکـــَّـه گوشتَ قـُلِـمبَۀِ بیارزش.ای تـُف به پستان خانِم،تـُف... |