مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو

جومونگ همه قسمت ها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 خرداد ماه سال 1386
آنچه بر من تأثیر گذاشت

پیش­نوشت:به دعوت دوست نازنین نادیده­ام،فروزان به این بازی دعوت شدم؛اینکه آنچه بر من تأثیر گذاشته­اند را در اینجا ذکر کنم.بازی برایم چندان خوشایند نبود،چرا که کندوکاو در روزها و سالهایی که گذشته­اند و در خود چیز ارزنده­ای ندارند،آزارنده است.مثل عکس­های آلبوم قدیمی که گهگاه لبخند بَرلب و بیشتر نم بر دیده می­نشانند.میان نوشتن یا ننوشتن این حکایت سرگردان بودم،چرا که نوشتن آنهایی که بر "من"  تأثیر گذاشته­اند "من" را در موضع مزخرفی قرار می­دهد.اینکه چند بزرگ ادیب معروف هم این کار را کرده­اند هم دلیل محکمی به­شمار نمی­رود.اما به­هرحال دعوت­کننده عزیز بود و سرپیچی سخت.

نخستین کسانی که بر من تأثیر گذاشتند پدر و دایی­ام بودند.دوران پیش از مدرسه را پدر با کتابهای داستان کودکان شیرین ساخت.بیشتر از اسباب­بازی به همان کتابها علاقه داشتم و خصوصا "گربۀ من نازنازیه" اوج آن کتابها بود.دوران مدرسه نیز از آن جهت باشکوه بود که دیگر بی­یاری دیگران می­توانستم بخوانم.دایی مهربان و چاقم در کنار اینکه با نان­خامه­ای­های بزرگ رسالت ما نسبت به شکممان را بی­پاسخ نمی­گذاشت،کتابهای باشکوه دوران کودکی را به من هدیه کرد.

ژول­ورن،نخستین نویسنده­ای بود که شناختم.در انتهای سال اول ابتدایی  با او به ماه سفر کردم.ناخدای پانزده ساله شدم و کشتی پلی­گرین را از میان آب­های خروشان گذر دادم و به صخره­ها کوبیدم.زشتی برده­داری و پستی انسان­ها را بسیار زود دیدم.آفریقا را با هرکول درنوردیدیم.او بهترین نویسنده برای آن روزها بود.بسیار پاک و شریف بود و این باور را در من قوت بخشید،که همیشه آدم­های خوب در پایان قصه به فرجامی خوش می­رسند و رنج وتلاش، اقتضای آن پایان نیک است.گرچه این روزها جور دیگری می­اندیشم،اما آن روزها برای اینگونه اندیشیدن زود بود.

مارک­تواین و تام­سایر راه جزایر نامکشوفه­ای را بر من گشودند.طعم عشق در دوران نوجوانی،شیطنت­ها،بوسه­ها و آغوش­ها، باورنکردنی ولی باشکوه بود.چیزی بود که نداشتیم و تجربه نمی­کردیم،ولی شیفته­اش می­شدیم.تام­سایر اوج بی­خیالی و رخوت ولذت بردن از نوجوانی را تصویر می­کرد.

"مردی که می­خندد" از ویکتور هوگو در 9 سالگی تأثیر دردناکی بر من گذاشت.حکایت دلقک اندوهگینی که به دلیل جبری انسانی چهره­ای همیشه خندان و متغایر با درون فرسوده­اش داشت.عشق او به دختری کور و آرزویش برای بازگشت بینایی دختر و در عین­حال ترس از بازگشت بینایی و دلزدگی او از چهرۀ دلقکی­اش بسیار دردناک بود.تا آنجا که هم­ذات پنداری با همان دلقک باعث انتخاب نام وبلاگ شد.

سال­های انتهایی دهۀ هفتاد و رنج جان­فرسای زندگی یکی از چیزهای دردناکی است که گذشته است.من از یادآوری آن سالها بیزارم.آن سالها "کیهان بچه­ها" کعبۀ آمال به ظاهر ارزان من بود.حسرت یک پنج تومانی برای کیهان بچه­ها و عدم تطابق دردناکش با پول­تو­جیبی حالم را به هم می­زد.دلم به هم می­خورد که عده­ای لاقیدانه آن را می­خریدند و نمی­خواندند.چه حیله­های ظریفی را می­بایست به کار ببندیم تا کیهان را دست آنها بخوانیم و هم خود ببینیم و هم او بشنود.

ایزاک­آسیموف و آرتور­سی­کلارک در سالهای بعد مردان رویاهای من بودند.لذت جاودانه­ای از نوشته­هایشان بردم ودر آن سالها بسیار دوست داشتم که داستانهایی از آن سنخ بنویسم.

آشنایی­ام با سعید رنگبست در دوران دبیرستان هم نوید روزهایی خوش را داد.بیشتر از ده­سال است که با هم هستیم و از این به بعد هم خواهیم بود.نمی­دانستم؛ ولی انگار در مورد او نوشتن برایم خیلی سخت است.هرچه هست این حکایت برایم روشن است که او بهترین دوستم برای همۀ عمر است.

رومن­رولان محبوب­ترین نویسندۀ من برای همیشه است.در مطلبی که راجع به به­آذین نوشتم،در مورد ژان­کریستف و رومن­رولان هم اشاراتی داشتم.یادم نمی­رود،کتابدار دختر بسیار لاغری بود که چشمهای سبز درخشان داشت.آن روزهایی که من وسعید برای کنکور به کتابخانه می­رفتیم و هر کاری جز درس خواندن برای کنکور می­کردیم.او بود که کتاب را به من پیشنهاد کرد.لطف او را فراموش نخواهم کرد.من مدیون رومن رولان هستم.او کسی است که می­تواند سرودی در ستایش زندگی بیاورد و هرگز به ورطۀ ابتذال نیفتد.با او زندگی زیبا بود.خیلی زیبا...

دانشگاه همان محیط مزخرفی بود که باید می­بود.نفرت امروز را مدیون دوستان مبارزی هستم که در کنار هم در نشریۀ وزین چ قلم می­زدیم.آوردن نام نشریه و خصوصا نام آنها همه چیز را آلوده می­کند،اما به لطف الهی و مدد سرنوشت جمعی از پست­ترین انسانهای زمین در قالب ناجیان کشتی به گل­نشستۀ مبارزه در این کاغذ­توالت­نامه جمع شده بودند.چ بزرگترین ساده­لوحی من بود  و تنها یک چیز به من آموخت.اینکه تنها احمقها هستند که نیرویشان را صرف بیرون می­کنند و در نهایت درونشان ترد وشکننده برجای می­ماند.احمقهایی که همه چیزهای بی­اهمیت را جدی می­گیرند و وقتی از محیط استریل تفکراتشان به هردلیل بیرون کشیده می­شوند،هیچ گهی نمی­توانند بخورند و بیمار می­شوند.

نویسندگان و دوستان بسیار دیگری به من کمک کرده یا بر من تأثیر گذاشته­اند.از اسم نویسندگان می­گذرم،چرا که تعدادشان زیاد است و هر کدام مطلبی جدا می­طلبد.اما به سعید کریمی اشاره می­کنم.به خاطر نگاه جدی­تر او به چیزی که ادبیات به­خورد مغزش می­دهد.بسیاری از کتابهایم را به سفارش او خریده­ام.اهمیت ترجمه برای خرید کتاب را از او آموخته­ام.چیزی که تا پیش از آشنایی با او مهم نمی­پنداشتم.

باز هم از شماری از دوستان تشکر می­کنم.از مهدی حکمت وبزرگواری­اش،از فرید صادقپور به خاطر شبی که هوا 14 درجه سردتر شد و محبتش را به سختی محک زد و از بهزاد دوست جوانم،به خاطر نشناختن خستگی و دوستی بی­چشمداشتش سپاسگذارم.از به ظاهر دوستان پفیوزی که دیگر نمی­بینم هم بی­نهایت سپاسگذارم.بدون وجود آنها نمی­توانستم این­چنین از همه­چیز بیزار شوم و بدون نفرت قادر به نوشتن نبودم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 23829


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها