پیشنوشت:به دعوت دوست نازنین نادیدهام،فروزان به این بازی دعوت شدم؛اینکه آنچه بر من تأثیر گذاشتهاند را در اینجا ذکر کنم.بازی برایم چندان خوشایند نبود،چرا که کندوکاو در روزها و سالهایی که گذشتهاند و در خود چیز ارزندهای ندارند،آزارنده است.مثل عکسهای آلبوم قدیمی که گهگاه لبخند بَرلب و بیشتر نم بر دیده مینشانند.میان نوشتن یا ننوشتن این حکایت سرگردان بودم،چرا که نوشتن آنهایی که بر "من" تأثیر گذاشتهاند "من" را در موضع مزخرفی قرار میدهد.اینکه چند بزرگ ادیب معروف هم این کار را کردهاند هم دلیل محکمی بهشمار نمیرود.اما بههرحال دعوتکننده عزیز بود و سرپیچی سخت.
نخستین کسانی که بر من تأثیر گذاشتند پدر و داییام بودند.دوران پیش از مدرسه را پدر با کتابهای داستان کودکان شیرین ساخت.بیشتر از اسباببازی به همان کتابها علاقه داشتم و خصوصا "گربۀ من نازنازیه" اوج آن کتابها بود.دوران مدرسه نیز از آن جهت باشکوه بود که دیگر بییاری دیگران میتوانستم بخوانم.دایی مهربان و چاقم در کنار اینکه با نانخامهایهای بزرگ رسالت ما نسبت به شکممان را بیپاسخ نمیگذاشت،کتابهای باشکوه دوران کودکی را به من هدیه کرد.
ژولورن،نخستین نویسندهای بود که شناختم.در انتهای سال اول ابتدایی با او به ماه سفر کردم.ناخدای پانزده ساله شدم و کشتی پلیگرین را از میان آبهای خروشان گذر دادم و به صخرهها کوبیدم.زشتی بردهداری و پستی انسانها را بسیار زود دیدم.آفریقا را با هرکول درنوردیدیم.او بهترین نویسنده برای آن روزها بود.بسیار پاک و شریف بود و این باور را در من قوت بخشید،که همیشه آدمهای خوب در پایان قصه به فرجامی خوش میرسند و رنج وتلاش، اقتضای آن پایان نیک است.گرچه این روزها جور دیگری میاندیشم،اما آن روزها برای اینگونه اندیشیدن زود بود.
مارکتواین و تامسایر راه جزایر نامکشوفهای را بر من گشودند.طعم عشق در دوران نوجوانی،شیطنتها،بوسهها و آغوشها، باورنکردنی ولی باشکوه بود.چیزی بود که نداشتیم و تجربه نمیکردیم،ولی شیفتهاش میشدیم.تامسایر اوج بیخیالی و رخوت ولذت بردن از نوجوانی را تصویر میکرد.
"مردی که میخندد" از ویکتور هوگو در 9 سالگی تأثیر دردناکی بر من گذاشت.حکایت دلقک اندوهگینی که به دلیل جبری انسانی چهرهای همیشه خندان و متغایر با درون فرسودهاش داشت.عشق او به دختری کور و آرزویش برای بازگشت بینایی دختر و در عینحال ترس از بازگشت بینایی و دلزدگی او از چهرۀ دلقکیاش بسیار دردناک بود.تا آنجا که همذات پنداری با همان دلقک باعث انتخاب نام وبلاگ شد.
سالهای انتهایی دهۀ هفتاد و رنج جانفرسای زندگی یکی از چیزهای دردناکی است که گذشته است.من از یادآوری آن سالها بیزارم.آن سالها "کیهان بچهها" کعبۀ آمال به ظاهر ارزان من بود.حسرت یک پنج تومانی برای کیهان بچهها و عدم تطابق دردناکش با پولتوجیبی حالم را به هم میزد.دلم به هم میخورد که عدهای لاقیدانه آن را میخریدند و نمیخواندند.چه حیلههای ظریفی را میبایست به کار ببندیم تا کیهان را دست آنها بخوانیم و هم خود ببینیم و هم او بشنود.
ایزاکآسیموف و آرتورسیکلارک در سالهای بعد مردان رویاهای من بودند.لذت جاودانهای از نوشتههایشان بردم ودر آن سالها بسیار دوست داشتم که داستانهایی از آن سنخ بنویسم.
آشناییام با سعید رنگبست در دوران دبیرستان هم نوید روزهایی خوش را داد.بیشتر از دهسال است که با هم هستیم و از این به بعد هم خواهیم بود.نمیدانستم؛ ولی انگار در مورد او نوشتن برایم خیلی سخت است.هرچه هست این حکایت برایم روشن است که او بهترین دوستم برای همۀ عمر است.
رومنرولان محبوبترین نویسندۀ من برای همیشه است.در مطلبی که راجع به بهآذین نوشتم،در مورد ژانکریستف و رومنرولان هم اشاراتی داشتم.یادم نمیرود،کتابدار دختر بسیار لاغری بود که چشمهای سبز درخشان داشت.آن روزهایی که من وسعید برای کنکور به کتابخانه میرفتیم و هر کاری جز درس خواندن برای کنکور میکردیم.او بود که کتاب را به من پیشنهاد کرد.لطف او را فراموش نخواهم کرد.من مدیون رومن رولان هستم.او کسی است که میتواند سرودی در ستایش زندگی بیاورد و هرگز به ورطۀ ابتذال نیفتد.با او زندگی زیبا بود.خیلی زیبا...
دانشگاه همان محیط مزخرفی بود که باید میبود.نفرت امروز را مدیون دوستان مبارزی هستم که در کنار هم در نشریۀ وزین چ قلم میزدیم.آوردن نام نشریه و خصوصا نام آنها همه چیز را آلوده میکند،اما به لطف الهی و مدد سرنوشت جمعی از پستترین انسانهای زمین در قالب ناجیان کشتی به گلنشستۀ مبارزه در این کاغذتوالتنامه جمع شده بودند.چ بزرگترین سادهلوحی من بود و تنها یک چیز به من آموخت.اینکه تنها احمقها هستند که نیرویشان را صرف بیرون میکنند و در نهایت درونشان ترد وشکننده برجای میماند.احمقهایی که همه چیزهای بیاهمیت را جدی میگیرند و وقتی از محیط استریل تفکراتشان به هردلیل بیرون کشیده میشوند،هیچ گهی نمیتوانند بخورند و بیمار میشوند.
نویسندگان و دوستان بسیار دیگری به من کمک کرده یا بر من تأثیر گذاشتهاند.از اسم نویسندگان میگذرم،چرا که تعدادشان زیاد است و هر کدام مطلبی جدا میطلبد.اما به سعید کریمی اشاره میکنم.به خاطر نگاه جدیتر او به چیزی که ادبیات بهخورد مغزش میدهد.بسیاری از کتابهایم را به سفارش او خریدهام.اهمیت ترجمه برای خرید کتاب را از او آموختهام.چیزی که تا پیش از آشنایی با او مهم نمیپنداشتم.
باز هم از شماری از دوستان تشکر میکنم.از مهدی حکمت وبزرگواریاش،از فرید صادقپور به خاطر شبی که هوا 14 درجه سردتر شد و محبتش را به سختی محک زد و از بهزاد دوست جوانم،به خاطر نشناختن خستگی و دوستی بیچشمداشتش سپاسگذارم.از به ظاهر دوستان پفیوزی که دیگر نمیبینم هم بینهایت سپاسگذارم.بدون وجود آنها نمیتوانستم اینچنین از همهچیز بیزار شوم و بدون نفرت قادر به نوشتن نبودم. |