- چند بار بگم دکتر؟صدا دیوونم میکنه،نمیتونم بخوابم.
- آخه شب که دیگه صدایی نیست؟
- همون صدای ساییدن گوشم روی بالش،صدای نفسهام،صدای جیرجیرک،صدای پشهها،صدای..
- مجردی؟
- یعنی چی دکتر؟من مشکلم خوابه،نه زن.
- آخه پسر خوب،وقتی میخوابی باید خسته باشی،کوفته باشی تا بتونی بخوابی،همینجوری الکی نیست که،هههههه...
- دست بردار دکتر،حقوق من کفاف نصف هیکلمو نمیده،زن میخوام چیکار؟
دکتر یه حالت موذیانه توی چهرهاش پیدا میشه،انگار میخواد یه شوخی مثلا بامزه بکنه..
- بعضی زنها هستن که حاضرن نیم ساعت با آدم ازدواج کنن،بعدشم میرن سی ِ کار خودشون،یه دونه از اونها بگیر.
- دکتر من مشکلم خوابه،چرا منو اذیت میکنی،دیگه داری عصبانیم میکنی.
- باشه بابا،هش پسر،این نسخه رو برو از داروخونه بگیر.یادت باشه هر موقع واقعا نمیتونی بخوابی،یه دونه بالا بندازی،فقط یه دونه،ولی نه هر موقع میخوای بخوابی،هرموقع نمیتونی بخوابی.
یه مشما قرص صورتی ریز دستمه.به نظر نمیاد هیچ غلطی بتونن بکنن.صدتا قرص که آخرش قراره صدبار خواب راحت به من بـِدَن.یا شاید اینم از اون دروغهای حالبههمزن و کثیف روانشناسهاس،قرصها هم همش اسمارتیزه.
گاهی اوقات حالم بهتره وصداها اذیتم نمیکنه.اصلا برام مهم نیست.ولی گاهی اوقات که این اواخر شده اکثر اوقات،صداها دیوونم میکنه.
***
یه بعدازظهر گرم تابستونی مثل همهی بعدازظهرهاست.عرق از زیر بغلم سر میخوره و روی دندههام پایین میاد.کولر خرابه،مثل همیشه تنهای تنهام.میخوام بخوابم.یه عادت مسخره از بچگی با من مونده که موقع خواب باید حتما یه پتویی،ملافهای چیزی روی خودم بندازم.حتی اگه گرم باشه،باز بدون اینها خوابم نمیبره.هوا خیلی گرمه..
کمکم پلکهام داره سنگین میشه،یه صدایی از گلوم درمیاد که باعث میشه از سنگینی خوابم کم بشه.صدای منظم ساعت بـِهـِش اضافه میشه.یه بار تو یه کتاب خوندم که صدای ساعت آدمو میتونه به خلسه فروببره.سعی میکنم بخوابم.به صدای ساعت هم فکر میکنم.گرممه،عرقگیرم خیس عرقه.نمیتونم بخوابم.صدای ساعت داره دیوونم میکنه.نمیتونم تحمل کنم.باز از هر چی صداس بدم میاد.باید از خونه بزنم بیرون.
سرم رو زیر شیر آب سرد میگیرم،انگار آب سرد حالمو جامیاره.از خونه میزنم بیرون،باد گرمی میزنه که توی حالت عادی عذابآوره،اما چون سرم خیسه،خوشم میاد.فکر که میکنم برم همون پارک همیشگی یه سیگار بکشم.تا سیگارو آتیش میزنم صدای متهی برقی روی آسفالت گوشم رو پر میکنه.صدای تِرتِر منبع تغذیه از اون هم عذابآورتره.
تررررررررررر
هوم هوم هوم هوم هوم هوم
نمیدونم سیگارو چهجوری بکشم.برمیگردم خونه.شهر مثل همیشه است.همون خیابونها و بزرگراهها،تقریبا همون آدمها،همون پلهای بزرگ با ستونهای کلفت و بیاحساس،همه سرجاشونن.من مثل یه مورچه این وسط دارم راه میرم.جز خود آدم هیچکس دیگهای براش ارزش قائل نیست.کسی دوستش نداره.وقتی مورچه باشم بودن یا نبودنم چقدر فرق میکنه؟توی راه،صدای آدمها،ماشینها،نور چراغهای خیابون که یکدفعه با هم روشن میشن،نوربالای چند تا ماشین و...،همه با هم باعث میشن که سردرد وحشتناکی سراغم بیاد.خودمو به خونه میرسونم.
بچهها توی کوچه شروع به یه بازی احمقانه کردن.موقعی که از پلهها بالا میرم،یکی از همسایهها با تموم غیرت و مردونگیش شروع به فین کردن میکنه،انگار میخواد مغزشو فین کنه!
سکوت توی خونه بد نیست.دراز کشیدم و دارم فکر میکنم،هرچند دیگه نمیخوام فکر کنم.یاد صحبتهای مهرداد میفتم که از مزایای زن گرفتن ساعتها حرف میزد.ولی...
دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ....
از خواب میپرم،صدای این ساعت وحشتناکه،حتی اگه توی خواب مرده باشم،بازهم بیدارم میکنه.باید عوضش کنم،این سومین سالیه که هرروز صبح اینو به خودم میگم.
توی همون کارخونهی همیشگی،پشت همون دستگاه همیشگی،همون صروصدای همیشگی که فکر میکردم برام عادیه،ولی نیست.دستگاهها و لولهها مثل پیچک جنگلهای آفریقایی توی هم پیچیدن.صداها منظم و وحشتناکن.اول یه صدای بوم گنده از دستگاه مهدی جازیست،بعد یه تق کوچولو از دستگاه روبروی جواد،هزمان با هم جیرجیر دستگاههای مهرداد و تاپتاپ دستگاه روبروی من..موسیقی بدون کلام نیست.به غیر از آوازهای مزخرفی که هرازگاهی کی زیر لبش زمزمه میکنه باید یکی دیگه رو هم تحمل کنم.
کنارم حسین با همون هیکل چاق همیشگی،با قطرههای درشت عرق روی پیشونی و دایرههای گنده عرق زیر بغلهاش و روی خشتکش وایستاده.همون صدای نفسنفس زدن و هنوهن موقع کار کردن ازش به گوش میرسه.
هِه هِه هِه هِه هِه هِه هِه....
دوباره به خونه میرسم،بچهها توی کوچه دارن زو بازی میکنن.یه زمان این بازی رو دوست داشتم.وقتی با مریم اینها زو بازی میکردیم.مریم کلاسپنجم بود ولی سینههای درشتی داشت.بعد زو کشیدن نفسش میبرید و مجبور بود تند تند نفس بکشه،اونوقت سینههاش با یه حالت باشکوه بالا و پایین میپریدن،اعتراضی به من که بهشون زل میزدم نداشت...
تلویزیونو روشن میکنم.بعد چند دقیقه خاموشش میکنم.ساعت ده شبه،بهتره که بخوابم.باز خوابم نمیاد.با اینکه خیلی خسته شدم،ولی خوابم نمیبره.شاید به خاطر این پشههای کثافتن که اطراف گوشم وزوز میکنن.دستمو کنار گوشم حلقه میکنم.درست لحظهای که احساس میکنم،پشه قراره از کنار گوشم رد بشه،دستمو مشت میکنم.سهچهار بار این کارو تکرار میکنم.اما هیچ پشهای رو نمیتونم بگیرم.گرمه،ولی لحافو تا روی گوشم بالا میکشم.
وز وز وز وز وز وز وز وزززززززززز ...
یهدفعه پامیشم و برقو روشن میکنم.اطرافو بادقت نگاه میکنم،لای پرده،روی دیوار،کنار پنجره... . پشههه اونجاست،روی سقف،کنار لامپ.با تمام خشمم پشه رو روی دیوار له میکنم.کاش میشد زجرش بدم،هزاربار بکشمش،توی گوشش وز وز کنم.
پشه مزخرفترین مخلوق خداست،احتمالا وقتی داشته با گل بقیهی موجوداتو خلق میکرده،اون خوردهگـِلهایی که رو زمین ریخته بوده و به هیچ دردی نمیخورده،برای جلوگیری از اسراف تبدیل به پشه کرده.برقو خاموش میکنم،دیگه کمکم داره پلکهام سنگیم میشه.
وز وز...
از جام پا میشم.دیگه تحملشو ندارم.تلویزیونو روشن میکنم.شاید سرم گرم بشه.یه برنامهی درست وحسابی نداره،هیچ برنامهای.یه مستند راجع به قورباغههای چشمآبی زنگبار رو انتخاب میکنم.کمکم خوابم میبره.باید سریع برم سر جام بخوابم.از یه فاصلهی خیلی دور صدای خوانندهی یه جشن میاد:
- هالالای لالای لالای لالای لالای لای،یار دلدار،پیش من چادرو بردار.
چند دقیقه میشه که این ترانه رو میخونه،خدا کنه طرفش بفهمه و چادرشو برداره.اگه اونجا بودم چارو از سرش میکندم.
روی تخت ولو میشم.باز خوابم پریده،باز وزوز پشه،باز ردخونم روی دیوار پخش میشه،باز بالشو اینوراونور میکنم.گرمه،گرمه... .یاد قرصهای صورتیرنگ و اون دکتر مزخرف میفتم.چرا یادم رفته بود؟
- فقط یهدونه باید بخوری،هردفعه یهدونه..
پنجتا قرص صورتی رو با دوتا لیوان آب سرمیکشم.خیلی زود بین خواب و گیجوویج هذیون سرگردون میشم.دهنم خشک شده و انگار زبونم مثل چرم سفت شده.سرم مثل یه باکنک باد میکنه.چشمام قرمز میشن و رگای سرخ درشت از توش بیرون میزنن.مریم نفسنفس میزنه و سینههای درشتش بالا و پایین میپره،جای زو فین میکشه.سرم میترکه و باز وزوز هزار تا پشه حجم اتاقو پر میکنه.
وزوز زووووووو وزوزوز تاپتاپ هنهن هههه دیندیندین دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ.... |