مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 20 مرداد ماه سال 1386
دروگران پگاه

پیش­نوشت: دوست ندارم در ابتدا بیاورم که این شعر سهراب است. کسی که نفهمد، بهتر است نفهمد. اما متأسفانه دفعه­ی پیش بعد از اینکه یکی از شعرهای سهراب را اینجا آوردم، عزیزی گفت که؛ " این شعر خودت بود؟ "به خاطر این که دوباره به سهراب توهین نشود، می­گویم که شعر، شعر سهراب است. سهرابی که هرگز کهنه نمی­شود.

 

دروگران پگاه

پنجره را به پهنای جهان می­گشایم:

جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.

ساقه نمی­لرزد، آب از رفتن خسته است: تو نیستی، نوسان نیست.

تو نیستی و تپیدن گردابی است.

تو نیستی و غریو رودها گویا نیست. و دره­ها ناخواناست.

می­آیی: شب از چهره­ها برمی­خیزد، راز از هستی می­پرد.

می­روی: چمن تاریک می­شود، جوشش چشمه می­شکند.

چشمانت را می­بندی: ابهام به علف می­پیچد.

سیمای تو می­وزد، و آب بیدار می­شود.

می­گذری، و آیینه نفس می­کشد.

جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت، و چشمم به راه تو نیست.

پگاه دروگران از جاده­ی روبرو سرمی­رسند. رسیدگی خوشه­هایم را به رؤیا دیده­اند.

 


پنجشنبه 4 مرداد ماه سال 1386
این تویی یا من؟

این تویی یا من؟

من تو را می­بینم

در آینه با آن صورت بیزار و آشنا

آن چشم­های سرخ

لب­های آویزان

در من خنده­ای کمرنگ را حتی به التماس نشسته­ای

 

من تو را می­بینم

زاییده و زایشگر زمهریر

بر آستان دره­ی سرنوشت

با کوله­باری پوسیده وپاره

نیمه­خالی از تجربه­های بیهوده

در قفا نیم دیگر به خاک افتاده

 

این تویی

خسته

ماده­گاو بی­شیر

گاو نر اخته اما پر از شهوت

زنبور بی­عسل

پوچ

ناپخته سوخته

سپوخته

 

این تویی

با آن نگاه سرد ولی خنگ و ساده­لوح

از گاو نر شیر می­خواهی

از آسمان کویر در تابستان چشم بارش داری

در پاکت مگنا پی وینستون می­گردی

از نارفیقان انتظار رفاقت داری

از آینه می­خواهی جور دیگرت نشان بدهد

از پدر می­خواهی لب به نصیحت نگشاید

از عقربه­ها می­خواهی بایستند

یا آنکه با چندبرابر سرعت بگردند

از سیگار می­خواهی تمام نشود

در آسمان شب پی خورشید می­گردی

در آسمان روز به جستجوی ماه

از عفریته­ای مهر می­طلبی

در دیوانه­ای معرفت می­جویی

از بی­وفایی فاحشه­ی می­رنجی

از کتی پاره و نازک می­خواهی گرما ببخشد

از اشک­های ریخته می­خواهی برگردند

در میان پـِهـِن پی گندم می­گردی

 

این منم

بر لبم هزار حرف نگفته

در سینه­ام هزار آه نکشیده

بر گلویم هزار بغض نشکسته

بر گونه­ام هزار قطره اشک نسترده

پیش پایم

هزار راه نرفته

پیش رویم

هزار درد نکشیده

هزار کثافت نکرده

هزار دروغ نگفته

نیم قرن مُردگی

 

این تویی یا من

مأیوس

فرتوت

مطرود

گندیده

زندانبان،زندان وزندانی هزار پندار پوسیده

بیمناک و در گریز از خویش

فراری از تمام آینه­ها

از هرآنچه رخسارت را منعکس کنند.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18418


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها