مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 27 شهریور ماه سال 1386
صفحه­ی حوادث

 

صفحه­ی حوادث روزنامه­ها را که می­بینم، هرروز گروهی مسائل با تغییرات اندک در جزئیات تکرار می­شوند. باند عقرب به چهل زن تجاوز کرد، علی گاومیش از تجاوز به پنجاه زن خبر داد، دختر سیزده­ساله­ی فراری مورد محبت همزمان ده مرد قرار گرفت. پسری که مرتب زیر گوش دوست­دخترش می­خواند تا با فرار مزایای آزادی را به او نشان دهد، بعد از فرار چیزهای متنوع دیگری نشانش داد.

صفحه­ی حوادث روزنامه­ها را که باز می­کنیم بوی تند خون و منی مشاممان را پر می­کند. آخر این چه قبرستانی است که در آن زندگی می­کنیم. من بیش از دیدن این مسائل از تحلیل­های سخیف آزرده می­شوم. بیشتر زنان چون موجوداتی منزه و عاری از هر نیاز جنسی مردان را عامل اصلی گناه معرفی می­کنند. قضات محترم بی­توجه به عوامل پیدایش این مسائل متهمین را به دلیل نقض اصول پذیرفته شده در عرف و شرع ملت مسلمان ایرانی به اعدام محکوک می­کنند. مذهبیون نداشتن تقوا را عامل این عارضه می­دانند. تو گویی این مردان پلید از دیاری دیگر آمده­اند و کارهایی کرده­اند که مردم این مملکت خیلی بدشان می­آید. بسیاری از آنهایی  که اینها را با انزجار تمام نقد می­کنند، اگر به اجبار مدتی از خروجی­هایشان تنها برای ادرار استفاده کنند، گندی فجیعتر می­زنند.

این آدمها از مریخ نیامده­اند! اینها همان مشتی هستند که نمونه­ی خروارند. چه واژه­ای مناسب­تر از حشری می­توان بیابم. همه حشری هستند اما درصدش فرق می­کند. این مسئله گریبان معصوم هر زن و مردی را در این دیار می­چسبد. این آدمها بدبخت­ترین مردم این مملکت هستند که یک نیاز ساده­ی به لجن کشیده شده از وجود آنها بیرون زده است. اینها به هردلیل نتوانستند بر این نیاز افسار بزنند. بسیاری از منتقدین اینها از اکثریت بسیار پرجمعیتی هستند که به خاطر ترس، تربیت مزورانه وشایسته­تر، وجهه­ی اجتماعی، تحصیلات بالاتر از برآوردن این نیاز به این شکل سر باز زده­اند. در بروز  این مسائل همه، چه زنان و چه مردان و چه بالایی­ها مقصرند. فاحشه­خانه در این مملکت واجب­تر از فرهنگسرا و مسجد و .... است. چه به واسطه­ی آن بیشتر مسائل رخ داده در بالا دیگر رخ نمی­دهند. دیگر شاهد بیچاره شدن عده­ای شاید بی­گناه بر سر این نیاز نخواهیم بود. همچنین آن وقت می­توان به چند درصدی که این غلط­ها را می­کنند نام بیمار را اطلاق کرد. در این حالت من نمی­توانم همه­ی اینها را لجن اطلاق کنم. امید است که همه چیز درست شود.

 


پنجشنبه 22 شهریور ماه سال 1386
آمریکای بیشعور کثافت، تو بدی

 

یک پیرزن چشم­آبی شبیه شِربو، همان پیرزنی که دهن سیلاس و اسبش طوفان را سرویس کرد را تلویزیون نشان می­دهد. معلوم است که یه غلط­هایی کرده، چهر­ه­اش گویاست که پایان­نامه­ی کارشناسی ارشد شیطان، گمراه کردن او بوده است. کنارش یک گلدان قشنگ است و روی یک مبل راحتی نرم لم می­دهد، گاهی قسمت­هایی از عورتش مشخص می­شود، منظورم گردن و مچ دست­هایش است که به زعم اهل فن سرتاپای زن جز قرص صورت و مچ دست­ها عورت محسوب می­شود. بین راه یک نفر صدایش زده و گفته که:

-         حاج­خانم، حاج­خانم دمت گرم، حالا که رو آنتنی...

-         بیشعور خجالت بکش، من جای ننتم پدرسگ.

-         نه ننه هاله، منظورم اینکه حالا که تلویزیون نشونت می­ده این آب­معدنی رو هم تبلیغ کن.

-         باشه ننه جون، چشم...

از هاله اسفندیاری یک سری سؤال می­کنند و او هم جواب می­دهد.

-   می­دونستی چه کار بدی کردی، ای پیرزن بد، داشتی انقلاب مخملی می­کردی، شده بودی جاسوس آدم­های بیشعور، اشکال نداره ما می­بخشیمت، فقط به یه شرط، به مردم بگو که پشیمونی، که گولت زدن.

-   آقا به خدا نمی­دونستیم، جرج بوش اینا گولم زدن، من پیرزن بدی نیستم، کمک کنید به اجتماع برگردم، اگه یه وام بدین برم زیر پوشش کمیته­ی امداد عالی میشه. یه دستگاه سبزی­خوردکنی می­خرم و به مردم سرویس میدم، می­دونم کارم زشت بوده، ببخشید.

-         باشه می­بخشیم.

-         مرسی عمو، بذار بوستون کنم، شما خیلی مهربونید...

-         اِ برو پیرزن داغ بد، فرهنگ آمریکا بدت کرده ...

یک آدم کچل خبیث، اسمش رامینه و خیلی پسر بدیه. پاشو جلوی باباش دراز می­کنه، استبرا نمی­کنه، غسل جنابت بلد نیست، و ... واه واه واه . بین راه یک نفر صدایش زده و گفته که:

-         رامین داداش ...

-         نوکرتم، چیه...

-         حالا که میری این آب­معدنی ما رو هم تبلیغ کن رو آنتن...

-         نوکرتم....

روی یه مبل نرم میشینه، کنارش یه سری کتاب  و جزوه و این چیزاست، معلومه که جای امن و خوبیه.

-         رامین!!! هیچ می­دونستی چیکار می­کردی.

-   آقا ببخشید، بخدا ما نمی­دونستیم. ما انقلاب ابریشمی نکردیم. آقا بخدا صبحی­ها بودن، ما بابامون مریض بود، مامانم رفت دکتر، خالم مرده، ببخشید. انقلاب ابریشمی چیه؟ ما رو گول زدن. من همیشه واسه­ی همه­ی کوچه نون می­گیرم، به من کمک کنید به اجتماع برگردم، می­خوام یه فلافلی توی دوراهی­قپون یا بریانک بزنم و به بچه­های لوطی و باصفا و بامرام جنوب شهر سرویس بدم.

-         قول میدی جاسوسی نکنی رامین؟

-         ها آها آقا

-         آها نه بله...

-         بله آقا

-         باشه باباش، من این پسر رو می­بخشم.

بعد اینکه تو این قضایا کلی ملتفت شدیم، نوبت یازده سپتامبره. این تلویزیون خوب کمک می­کنه تا آدم­هایی مثل ما روشن بشن. این برنامه­ها خیلی کمک می­کنن. این روزها فهمیدم یازده سپتامبر کار خود آمریکا ایناست. وگرنه بعد ده سپتامبر توی تقویم دوازده سپتامبره. من اینجوری فهمیدم. یه چیزهای دیگه هم فهمیدم. از وقتی که فهمیدم یازده سپتامبر کار خود آمریکا ایناست، سهمیه­ی بنزینم زیاد شده، بیکاری به صفر رسیده، ورم تورم کم شده و دیگه تابلو نیست، سن فحشا و بزهکاری از 14 سال به 140 سال رسیده، دیگه دخترهای خوب ایرانی نمیرن پیش عربها کارهای بد بکنن، دخترهای عربی میان اینجا، برنامه­ی پنج ساله­ی شماره­ی خیلی زیادی رو تو پنج دقیقه انجام دادن، و هزاران دستاورد ارزنده­ی دیگر که شرح آنها از حوصله­ی این بحث خارج است. از این به بعد این تحلیل­های آدم­روشن­کن رو براتون زیاد میارم. به امید دیدار...


یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386
تو بابای آشغالی هستی

تو بابای آشغالی هستی

پدر به خانه می­آید. مثل همیشه، همه خوابیده­اند. به پشتی کهنه تکیه می­دهد. دفتر انشای نرگس گوشه­ای افتاده است. دخترش بسیار زیبا می­نویسد. هربار انشاهای او را می­خواند و لذت می­برد. همیشه بیست می­گیرد و شاید این تنها چیزی است که این روزها خرسندش می­کند. دفتر را برمی­دارد و با لذت ورق می­زند. از "علم بهتر است یا ثروت" تا "تعطیلات تابستانی خود را چگونه گذراندید"، همه را با ولع و دوباره می­خواند. نمره­های بیست را دوباره می­بیند. میان دفتر برگی کنده شده است. انگار مچاله شده ولی از دور انداختنش صرف نظر شده است. عنوان انشا هم چنین است: "تو بابای آشغالی هستی"!

دل پدر می­لرزد. با دستان لرزان و چشمانی آماده­ی باران آغاز به خواندن می­کند.

من دیگه ازت خوشم نمیاد. از شوخی­های بی­مزه­ی تو بدم میاد، از سیبیلت خیلی بدم میاد. تو خیلی لاغر و زشتی. هیچ­وقت پول نداری که اون چیزهایی که من دوست دارم برام بخری. تو زورت کمه. بابای مریم خیلی گنده­ست. اون دفعه توی پارک، مثل آب خوردن گذاشتش رو خر پنج تومنی. ولی تو همیشه کمرت درد می­کنه. مریم میگه باباش مهندسه. اونا هرروز ناهار نوشابه می­خورن. تازه اگه بخوان هم می­تونن زرد بخورن هم مشکی. اونا خیلی پولدارن.

من از تو بدم میاد. فکر می­کنی  با یه پنجاه­تومنی توی هفته می­تونم  چیکار کنم؟ اگه کیهان بچه­ها بخرم دیگه هیچ چیز نمی­تونم بخرم. خوب بچه­ها هرروز جلوی مدرسه از علی قنـّاد زولبیا می­خرن. من تا الان از بوفه هیچ­چیز نخریدم. خسته شدم از بس کتاب­های داستان بقیه­ی بچه­ها رو تو دستشون خوندم. من دوست دارم خودم کتاب داشته باشم. بابای مریم هرروز بهش صد تومن میده. تازه مریم میگه که شب بهش پونصد تومن دیگه هم میده. تازه مریم یه قُلـّک داره که توش کلی پول داره.

مریم اینا ادکلن دارن نه عطر مشهدی. مریم میگه هر هفته میرن شهربازی. من دلم می­خواد هشت تا جوراب داشته باشم. دوست دارم تو هم کت­شلوار بپوشی. همیشه با ماشین بیای دنبالم. مریم به من گفته که باغ مال ما نیست. ما سرایداریم. یعنی ما فقیریم. یکی دیگه از بچه­ها کفشش سوراخه. خیلی وقته با اون کفش داغون میاد. فکر کنم اونا هم سرایدارن. پس چرا گفتی باغ مال ماست. چرا گفتی اون درخت گردوی گنده مال تو باشه . تو همیشه دروغ میگی. بعد که می­فهمم با شوخی­های بی­مزه گولم می­زنی.

نمی­دونی نون خامه­ای چقدر خوشمزه­ست. کاکائو خیلی عالیه. تو خیلی بدی. فکر کردی من احمقم. اون دفعه توی سوپرمارکت وقتی دلم چیپس می­خواست گولم زدی. لابد توی دلت خیلی به من خندیدی بیشعور. به من گفتی که همه­ی اون چیپس­ها فلفلیه. من که خوندن بلد بودم! می­دونم اون چیپس­هایی که روش نوشته ساده ، فلفلی نیست. ولی تو گفتی همشون فلفلیه. می­دونی شب چقدر گریه کردم؟ من از نون و گوجه و خیار خیلی بدم میاد. نمی­دونی دلم چقدر کالباس می­خواد. دلم می­خواد توی قرمه سبزی گوشت گنده داشته باشه. من مطمئنم همه­ی سرایدار­ها میگن که سویا از گوشت خاصیتش بیشتره. مریم یه عروسک داره که تا دراز می­کشه چشماشو می­بنده و می­خوابه. من از اونا می­خوام. تازه میگه که یه عروسک دیگه داره که هر وقت دراز می­کشه خمیازه می­کشه. ریش­های صورت تو زبره. صورتت خیلی لاغره، بابای مریم فقط روی چونه مو داره و سیبیل داره. مریم میگه اسمش ریش پُرفُسُریه. صورت تو خیلی زشته. ولی صورت اون نرمه. مامان مریم خیلی قشنگه. لباش از لبای مامان خیلی قرمزتره. سینه­هاش هم کوچیکتره، هیچم آویزون نیست. مریم میگه هرروز صبح مامانش بهش شیرکاکائو میده. آخه از شیر زیاد خوشش نمیاد، ولی چون برای رشدش خوبه با کاکائو می­خوره. مریم مچ دستش خیلی از من کلفت­تره. من دوست دارم مثل مریم چاق باشم. همه­ی مامان­ها وقتی مریمو می­بینن میگن : وای چه تپله! چه نازه! کاش لپتو گاز بگیرم. مردم آدم­های چاق رو خیلی بیشتر دوست دارن. مریم اینا دوتا تلویزیون دارن. تو اصلا می­دونستی که شنل مورچه­ی سیاه قرمزه، مطمئنم که نمی­دونستی. توی تلویزیون ما که معلوم نیست. من مطمئنم که نمی­دونی استقلال کدومه و پیروزی کدومه. چون هردوشون توی تلویزیون شبیه هم هستن.

مریم اینا که جمعه­ها میرن پارک دَه تا بستنی می­خورن. یه بستنی دو کیلویی هم می­خرن با خودشون می­برن خونه. چون که اگه یکیشون نصفه­شب از خواب پا بشه و دلش بستنی بخواد، بستنی باشه تا بخوره. ولی ما که جمعه­ها میریم پارک هیچ کیف نمی­ده. من دیگه دوست ندارم توی پارک به مردم آدامس بفروشم. تازه دوست ندارم مثل اون دفعه که آدامس­ها رو خودم جویدم، دعوام کنی. کاش ما هم توی خونه حموم داشتیم. از حموم عمومی خیلی بدم میاد. اون دفعه اون دوستم رو که کفشش سوراخه توی حموم دیدم. هم من خجالت کشیدم، هم اون. اونا هم توی خونشون حموم ندارن. طفلکی­ها حتماً باباشون سرایداره.

مریم میگه داداشش هنوز زنده­ست. میگه بعضی اوقات مریض میشه ولی زود خوب میشه. ولی چرا داداش من وقتی مریض شد خوب نشد؟ چرا به من راستشو نمی­گی. چرا مریم کلی سی­دی کارتون داره و من ندارم؟ شما منو دوست ندارین. وگرنه می­دیدی که زیربغل لباسم سوراخه. من دوست دارم دوتا شرت زرد داشته باشم. اگه سه تا باشه خیلی بهتره. کاش پای مامان مثل پای مامان مریم مو نداشت. به نظر من پای اون خیلی قشنگتره. مامانش به مریم گفته، جمعه­ها می­تونه به ناخوناش لاک بزنه. روی لباس مریم عکس تام و جریه. من خیلی لباسشو دوست دارم. اون دفعه وقتی مریم گفت که چقدر لباسش به من میاد خوشم نیومد. دیگه دوست ندارم اونو بپوشم. اصلا چرا هیچ­وقت برام لباس نمی­خری. من دیگه دوست ندارم با خرس بچگی تو بازی کنم. دلم یه عروسک چشم­آبی می­خواد...

همه­جای انشا از اشک چشم­های پدر خیس می­شود. طاقت خواندن ادامه­ی انشا را دیگر ندارد. دفتر را گوشه­ای رها می­کند. می­رود و صورت نرگس را که بی­غم تمام چیزهای نوشته در انشا راحت خوابیده ، می­بوسد. نرگس که نمی­داند، او نیز همان شب گریسته است وصدای گریه­ی دختر را شنیده است. می­داند که هرگز قادر به برآوردن آروزهای دخترکش نیست. می­داند ونمی­داند که به چه امیدی زنده است. می­داند که بسیار از خویشتن بیزار است. ولی چه می­تواند بکند؟

نرگس صبح زود برمی­خیزد.دفترش باز مانده و گوشه­ای افتاده است. از پنجره حیاط را نگاه می­کند. پدر را می­بیند که باز یکی دیگر از شوخی­های بی­مزه­اش را تکرار کرده است. زبانش از دهان بیرون زده و چشمهایش باد کرده­اند. پاهایش از زمین فاصله دارد؟! چطور این کار را کرده است. بیشتر دقت می­کند. پدر خود را از درخت گردوی صاحبخانه، با طناب رخت­ها آویزان کرده و رخت­ها را گوشه­ای انداخته است. حتماً مادر خیلی عصبانی می­شود.

یکشنبه 18 شهریور ساعت 23:55


سه شنبه 6 شهریور ماه سال 1386
راه ما سوی بیابان، خود ترکستان است

امروز بسیار گریستم. دیگر چیزهای خوب برایم بد است. موسیقی خوب بیچاره­ام می­کند. دریا دیوانه­ام می­کند. جنگل خفه­ام می­کند و مِه زیبا نیست. چند سطر نخستین این شعر مربوط به زمستان سه سال پیش است. رمقی برای تکمیلش نبود. جز در وادی جنون و در هجوم بی­درمان استیصال قادر به پایان دادنش نبودم. از بختیاری این شعر بود که امروز بسیار ملول و اندوهگین بودم.

 

راه ما سوی بیابان، خود ترکستان است

 

 من و تو باز نشستیم و شراب

مزه­هامان همه تلخیده ز درد

ما چه مهجور و چه رنجیده و زرد

ز شرابی سر بیچاره­ی­مان خسته و سرد

 

در دل دایره­ایم

بی­ثمر در پی یک کنج که آسوده شویم

گـَه که شعری برسد

بر دو صد قافیه، بی­قافیه آلوده شویم

 

پشتمان خم شده است

بس که صافش بنمودیم از آن سوی دگر خم شده است

بس که بیراهه به اندیشه زدیم

حجم انبوهی از آن مغز نحیف

بر عبث کم شده است

 

زخممان کهنه شده­ست

درد هرروز ز دیروز ولی تازه­تر است

چشممان یکسره سرخ

گویی از اشک غمی تازه­ تر است

 

روزمان شب شده است

خوابمان صحنه­ی درگیری و کابوس و هراس است و جنون

آه ما آتش جان­سوز و پلید

اشکمان لخته­ی گندیده خون

 

کار هر روزه­ی­مان پوچ قلم فرساییست

رعشه­ی شعر نویی در سر فرسود­ه­ی­مان

رسم ِ پایان قشنگ

آخر هستی بیمار سیه­چهره­ی بیهوده­ی­مان

 

یاد دیروز به­خیر

پا به سر رخت سپیدی به دل گند و لجنزار زدیم

ساده بودیم و چو یک کودک چارساله در آن غلطیدیم

بی­ریا خندیدیم

روز دیگر که رسید

همچو دیوانه­ای از هیچ، ولی زار زدیم

 

تا که گرمای نگاهی دل ماتم­زده را می­لرزاند

بوی نا خانه­ی دل را پر کرد

تا که نانی به مشقت به دهان می­بردیم

فرصت شُکر نبود

چون که نان را غم نان آجر کرد

 

شور و حال دلمان را چه غم­انگیز و چه آسان غم برد

تشنه بودیم و به غم چون تن خود خو کردیم

گرچه دیری ز همین شادی باطل نگذشت

بختمان پوچ و خر از کُرگیـَُّش بی­دُم بود

غم درون دلمان از غم مرد

 

من کنون از نفس از آینه از چهره­ی خود می­ترسم

راه ما سوی بیابان، خود ترکستان است

وندر این وادی مرگ

زندگی سخت ولی مرثیه­گویی به زبان آسان است

 

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

گرچه در راز گل سرخ شنا هم عبث است

شاید این لحظه­ی مرگ است که من می­بینم

شاید این بازی دلگیر بس است

 


شنبه 3 شهریور ماه سال 1386
کسی دنبال ما نیست؟

هوای بیرون ابریست و علت تاریکی همین باید باشد. آنها از میان راهروی سردِ تاریک و نمور می­گذرند. هرکدام به تناوب و در فواصل نامشخص به پشتِ سرشان نگاه می­کنند. نباید کسی آنها را تعقیب کنند. به سمت میز همیشگی نزدیک می­شوند. یکی از آنها با احتیاط می­نشیند و دیگری پنجره­ی کرکره­ای را کمی باز می­کند. با دقت به بیرون نگاه می­کند. موفق نشدند رد آنها را بگیرند. مرد دیگر قبل از نشستن پایه­های صندلی را با نوکِ کفش آزمایش می­کند که شُل نباشند. خدمتکار برای آنها چای می­آورد. وقتی که به قدر کافی دور می­شود، محتویات زهر­آلود فنجان­ها را داخل گلدان روی میز می­ریزند. همیشه یک گام از آنها جلوتر هستند. می­توانند بحث را با رعایت تمام جوانب و رمزها شروع کنند.

-        باید چکار کنیم دکتر؟

-        به شما تذکر داده بودم ایکس! اینهمه بی­احتیاطی، آنهم وقتی که دشمن هر لحظه...

-        بله متوجه شدم، شما رو تنها آقا باید صدا کنم.

-   درسته، حالا بدون اینکه شک کسی برانگیخته بشود، زیر میز را نگاه کنید، سریعتر، بجنبید ایکس...

-        این زیر هیچ دستگاه شنودی نیست، نگران نباشید، من با دقت همه­جاشو بررسی کردم.

-   با این همه چون سال پیش اینجا نشسته بودیم، احتمال این مسأله وجود داره، بلند شو ایکس، باید کنار پنجره برویم.

دو مرد دوباره با احتیاط همه­ی اطراف را نگاه می­کنند، از میان کرکره بیرون را نگاه می­کنند. فرد مشکوکی دیده نمی­شود.

-        گوش کنید ایکس، مهمترین مسأله در حال حاضر چیه؟

-        من بینش وسیع شما رو ندارم، اگر مقدور هست شما بگید.

-   من متوجه­ی چیزی شدم، گل­های روی میز مصنوعی هستند، به خاطر اینکه وقتی ما چای زهرآلود ر­ا داخل آن بریزیم، خشک نشوند. در این صورت به خیال پوچشان ما متوجه­ی این کلک احمقانه­ می­شدیم.

-   من به این موضوع دقت نکردم، اگچه هوشیاری شما علیرغم تکرار متناوب، بازهم شگفت­زده­ام کرده آقا.

-        تملق کافیه ایکس.

-        خوب اخیراً متوجه­ی چیز مشکوکی نشدید.

-        نه آقا، هیچ چیز

-   خوب بحث را آغاز می­کنیم، امیدوارم راجع به سرفصل­هایی که به شما دادم به قدر کافی مطالعه کرده باشید. خوب از دوست عزیزمون مک­کلاسکی شروع می­کنیم.

-        بله، مک کلاسکی می­گفت که اقتصاد بیمار منبعث از...

-   چرا باید راجع به اون صحبت کنی؟ انگار متوجه نیستی، وضعیت نابهنجار اقتصادی در فجیع­ترین روزهای خودش قرار داره، این روزها حتی حرف­های مک­کلاسکی هم یاوه­ای بیش نیست.

-        آخه چرا؟ ما باید...

-   اقتصاد متأثر از سیاسته، چهارچوب نظام بیمار شده ایکس، هرکس یه تیشه دستش گرفته و به ریشه می­زنه، مسئله­ی آینده جُک سال شده، فیلسوف یونانی چی می­گفت؟

-        Carpe …

-        درسته، باید دم را غنیمت شمارد.

-        امشب یک هلیکوپتر بالای سقف اینجا فرود میاد، ما باید همراه آنها از اینجا بریم.

-        چرا؟

-        توطئه­ای برای قتل من طراحی شده، امروز اسهال داشتم!

-        خوب این چه ربطی داره؟

-   عوامل ناشناسی به تدریج آرسنیک را وارد غذای من می­کنن. من برای مداوا باید به آمریکا برم.

-        چه خوب، اونجا به کنسرت بریتنی هم تشریف می­برید؟

-        اوه بله البته..

-   باید زانوی مصدومم را به تیغ جراحان بسپارم، هرلحظه ممکنه احتیاج باشه که از دست دشمن فرار کنیم.

-        وضعیت کاسترو چطوره؟

-   اوه، وضع فیدل بد نیست، دیروز از یکی از مراجع معتمد هوگو اطلاعات خوبی راجع به سلامتیش کسب کردم، رائول مراقب همه چیز هست.

-        خدمتکار جدید اتاقتون مشکوک به نظر میاد.

-   درسته، مثل بوشوِگ به کون من چسبیده، از چشم­هاش خیلی خوشم میاد، شاید به نظرت مضحک باشه ایکس، اما برای من حالت نوستالژیکی داره، منو به روزهای کودکی می­بره، روزهای بدون دغدغه و آلایش، حالا متوجه شدم، چشم­هاش شبیه سرندی­پیتیه، سرندی­پیتی رو که یادت هست ایکس؟

-        بله آقا، مأمور مخصوص حاکم بزرگ

-        کاملاً درسته

-        دیشب تو راهروهای هتل صدای گریه می­آمد؟

-   آره، یکی از مأموران اطلاعات رو به قتل رسوندند، می­خواست که از اینجا فرار کنه، همسرش اینکار را کرده، یه سرنگ پر از ویروس سوزاک به کفلش تزریق کردند، کارش توی اون دنیا خیلی سخت شد.

-        خدای من این وحشتناکه، جنایته آقا، نه؟

-        درسته ایکس، متأسفانه کاملاً درسته، و این...، جنایته

-   آقا ما کاری از دستمون برنمیاد، نمی­خوام از یأس و نامیدی حرف بزنم، اما واقعیت اینه که قدرت آنها خیلی از ما بیشتره

-   قدرت کی بیشتره ایکس؟ تنها قدرت یک چیز بیشتره ایکس، فهمیدی؟ تنها قدرت یک چیز بیشتره

-        بله تنها قدرت یک چیز بیشتره

-   و اون چیز حقیقته، حقیقت تلخ، شاید پشت ابر مخفی بشه، شاید هیچ دهانی شهامت ابراز اون را نداشته باشه، ولی هست، باید این کثافت­ها را بکشیم ایکس، اینها خاطرات ما را نابود کردند، هرگونه شور حیات را در ما کشتند، پسرانمان را به بردگی گرفتند، نیزه در شکم زنان باردارمان کردند، گاوآهن به گرده­ی ما بستند، به این زمین زیر پایم قسم، به نام خدا و سیسیل همه­ی اینها را خواهم کشت، در خونشان شنا خواهم کرد.

-        آقا به خودتون مسلط باشید، ما نباید...

-        درسته معذرت می­خوام

زنی با جامه­ی سفید به میز ایشان نزدیک می­شود، برایشان شیر می­آورد و با مهربانی اشاره می­کند که بخورند.ایکس دست به سوی لیوان می­برد وآن را به لب­هایش نزدیک می­کند، مرد همراهش فریاد می­زند؛

-   نه ایکس، تو نباید اونو می­خوردی، اوه هملت راه آزادی، ژولیت مغروق در خون فرهاد، برخیز، به نام آزادی برخیز، گل­های بهار مشتاق سم اسب تو هستند.

لیوان از دست ایکس می­افتد، روی میز خم می­شود و به شدت استفراغ می­کند، آقا به سوی زن هجوم می­آورد و او را روی میز و استفراغ ایکس می­اندازد، یقه­اش را محکم می­چسبد و فریاد می­زند:

بگو کی تو رو فرستاده، بگو جاسوسه­ی پتیاره، یالا اسم رئیست رو استفراغ کن

ایکس دوباره سرحال می­شود و به زن هجوم می­آورد، چند مرد قوی هیکل مهاجمان را از زن دور می­کند، زن گریه می­کند، جامه­ی سپیدش پاره شده و آلوده به استفراغ شده است. از کار در تیمارستان بیزار است.

مردی که دفتری در دست دارد به همراه یکی از دوستانش از فاصله­ای دورتر به جریان بالا نگاه می­کنند، هردو لبخند به لب دارند و با خوش­خلقی از جریان پیش­آمده صحبت می­کنند.

-        دکتر همه­ی مریضهای شما اینجورین؟

-        اوه نه، این دوتا از همه بامزه­ترن، می­خوان مملکتو درست کنن، دوتا دیوانه

-        هه­هه، این روزها فقط دیوانه­ها به فکر درست کردن مملکت می­افتند.

سوم شهریور هشتاد و شش

 


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18449


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها