هوای بیرون ابریست و علت تاریکی همین باید باشد. آنها از میان راهروی سردِ تاریک و نمور میگذرند. هرکدام به تناوب و در فواصل نامشخص به پشتِ سرشان نگاه میکنند. نباید کسی آنها را تعقیب کنند. به سمت میز همیشگی نزدیک میشوند. یکی از آنها با احتیاط مینشیند و دیگری پنجرهی کرکرهای را کمی باز میکند. با دقت به بیرون نگاه میکند. موفق نشدند رد آنها را بگیرند. مرد دیگر قبل از نشستن پایههای صندلی را با نوکِ کفش آزمایش میکند که شُل نباشند. خدمتکار برای آنها چای میآورد. وقتی که به قدر کافی دور میشود، محتویات زهرآلود فنجانها را داخل گلدان روی میز میریزند. همیشه یک گام از آنها جلوتر هستند. میتوانند بحث را با رعایت تمام جوانب و رمزها شروع کنند.
- باید چکار کنیم دکتر؟
- به شما تذکر داده بودم ایکس! اینهمه بیاحتیاطی، آنهم وقتی که دشمن هر لحظه...
- بله متوجه شدم، شما رو تنها آقا باید صدا کنم.
- درسته، حالا بدون اینکه شک کسی برانگیخته بشود، زیر میز را نگاه کنید، سریعتر، بجنبید ایکس...
- این زیر هیچ دستگاه شنودی نیست، نگران نباشید، من با دقت همهجاشو بررسی کردم.
- با این همه چون سال پیش اینجا نشسته بودیم، احتمال این مسأله وجود داره، بلند شو ایکس، باید کنار پنجره برویم.
دو مرد دوباره با احتیاط همهی اطراف را نگاه میکنند، از میان کرکره بیرون را نگاه میکنند. فرد مشکوکی دیده نمیشود.
- گوش کنید ایکس، مهمترین مسأله در حال حاضر چیه؟
- من بینش وسیع شما رو ندارم، اگر مقدور هست شما بگید.
- من متوجهی چیزی شدم، گلهای روی میز مصنوعی هستند، به خاطر اینکه وقتی ما چای زهرآلود را داخل آن بریزیم، خشک نشوند. در این صورت به خیال پوچشان ما متوجهی این کلک احمقانه میشدیم.
- من به این موضوع دقت نکردم، اگچه هوشیاری شما علیرغم تکرار متناوب، بازهم شگفتزدهام کرده آقا.
- تملق کافیه ایکس.
- خوب اخیراً متوجهی چیز مشکوکی نشدید.
- نه آقا، هیچ چیز
- خوب بحث را آغاز میکنیم، امیدوارم راجع به سرفصلهایی که به شما دادم به قدر کافی مطالعه کرده باشید. خوب از دوست عزیزمون مککلاسکی شروع میکنیم.
- بله، مک کلاسکی میگفت که اقتصاد بیمار منبعث از...
- چرا باید راجع به اون صحبت کنی؟ انگار متوجه نیستی، وضعیت نابهنجار اقتصادی در فجیعترین روزهای خودش قرار داره، این روزها حتی حرفهای مککلاسکی هم یاوهای بیش نیست.
- آخه چرا؟ ما باید...
- اقتصاد متأثر از سیاسته، چهارچوب نظام بیمار شده ایکس، هرکس یه تیشه دستش گرفته و به ریشه میزنه، مسئلهی آینده جُک سال شده، فیلسوف یونانی چی میگفت؟
- Carpe …
- درسته، باید دم را غنیمت شمارد.
- امشب یک هلیکوپتر بالای سقف اینجا فرود میاد، ما باید همراه آنها از اینجا بریم.
- چرا؟
- توطئهای برای قتل من طراحی شده، امروز اسهال داشتم!
- خوب این چه ربطی داره؟
- عوامل ناشناسی به تدریج آرسنیک را وارد غذای من میکنن. من برای مداوا باید به آمریکا برم.
- چه خوب، اونجا به کنسرت بریتنی هم تشریف میبرید؟
- اوه بله البته..
- باید زانوی مصدومم را به تیغ جراحان بسپارم، هرلحظه ممکنه احتیاج باشه که از دست دشمن فرار کنیم.
- وضعیت کاسترو چطوره؟
- اوه، وضع فیدل بد نیست، دیروز از یکی از مراجع معتمد هوگو اطلاعات خوبی راجع به سلامتیش کسب کردم، رائول مراقب همه چیز هست.
- خدمتکار جدید اتاقتون مشکوک به نظر میاد.
- درسته، مثل بوشوِگ به کون من چسبیده، از چشمهاش خیلی خوشم میاد، شاید به نظرت مضحک باشه ایکس، اما برای من حالت نوستالژیکی داره، منو به روزهای کودکی میبره، روزهای بدون دغدغه و آلایش، حالا متوجه شدم، چشمهاش شبیه سرندیپیتیه، سرندیپیتی رو که یادت هست ایکس؟
- بله آقا، مأمور مخصوص حاکم بزرگ
- کاملاً درسته
- دیشب تو راهروهای هتل صدای گریه میآمد؟
- آره، یکی از مأموران اطلاعات رو به قتل رسوندند، میخواست که از اینجا فرار کنه، همسرش اینکار را کرده، یه سرنگ پر از ویروس سوزاک به کفلش تزریق کردند، کارش توی اون دنیا خیلی سخت شد.
- خدای من این وحشتناکه، جنایته آقا، نه؟
- درسته ایکس، متأسفانه کاملاً درسته، و این...، جنایته
- آقا ما کاری از دستمون برنمیاد، نمیخوام از یأس و نامیدی حرف بزنم، اما واقعیت اینه که قدرت آنها خیلی از ما بیشتره
- قدرت کی بیشتره ایکس؟ تنها قدرت یک چیز بیشتره ایکس، فهمیدی؟ تنها قدرت یک چیز بیشتره
- بله تنها قدرت یک چیز بیشتره
- و اون چیز حقیقته، حقیقت تلخ، شاید پشت ابر مخفی بشه، شاید هیچ دهانی شهامت ابراز اون را نداشته باشه، ولی هست، باید این کثافتها را بکشیم ایکس، اینها خاطرات ما را نابود کردند، هرگونه شور حیات را در ما کشتند، پسرانمان را به بردگی گرفتند، نیزه در شکم زنان باردارمان کردند، گاوآهن به گردهی ما بستند، به این زمین زیر پایم قسم، به نام خدا و سیسیل همهی اینها را خواهم کشت، در خونشان شنا خواهم کرد.
- آقا به خودتون مسلط باشید، ما نباید...
- درسته معذرت میخوام
زنی با جامهی سفید به میز ایشان نزدیک میشود، برایشان شیر میآورد و با مهربانی اشاره میکند که بخورند.ایکس دست به سوی لیوان میبرد وآن را به لبهایش نزدیک میکند، مرد همراهش فریاد میزند؛
- نه ایکس، تو نباید اونو میخوردی، اوه هملت راه آزادی، ژولیت مغروق در خون فرهاد، برخیز، به نام آزادی برخیز، گلهای بهار مشتاق سم اسب تو هستند.
لیوان از دست ایکس میافتد، روی میز خم میشود و به شدت استفراغ میکند، آقا به سوی زن هجوم میآورد و او را روی میز و استفراغ ایکس میاندازد، یقهاش را محکم میچسبد و فریاد میزند:
بگو کی تو رو فرستاده، بگو جاسوسهی پتیاره، یالا اسم رئیست رو استفراغ کن
ایکس دوباره سرحال میشود و به زن هجوم میآورد، چند مرد قوی هیکل مهاجمان را از زن دور میکند، زن گریه میکند، جامهی سپیدش پاره شده و آلوده به استفراغ شده است. از کار در تیمارستان بیزار است.
مردی که دفتری در دست دارد به همراه یکی از دوستانش از فاصلهای دورتر به جریان بالا نگاه میکنند، هردو لبخند به لب دارند و با خوشخلقی از جریان پیشآمده صحبت میکنند.
- دکتر همهی مریضهای شما اینجورین؟
- اوه نه، این دوتا از همه بامزهترن، میخوان مملکتو درست کنن، دوتا دیوانه
- هههه، این روزها فقط دیوانهها به فکر درست کردن مملکت میافتند.
سوم شهریور هشتاد و شش
|