برای امیرحسین نوجوان که دیگر نیست
دراین تاریخ ننگین، نیمهی دلگیر شهریور
زمین گرد است و شب تاریک، اما مثل دیشب نیست
کلاغی از سیاهیهای رازآلود مرگی بیخبر با خود خبر آورد
صدای خندهای لرزید و آهی در گلو خشکید
چه بیرحمانه امشب خنده بر لب نیست
کسی چون پیک شومی نیمهشب بر کوبهی در زد
نگاهی منتظر آوای لبها را هراسان دید
پدر لرزید و خواهر گوشهای کز کرد
زمان ترسید و مشت سختی از آهن، به روی سینه و سر زد
کسی آمد، خبر آورد
پسر، این پارهی تن زیر سُمّ ِ اسبی از آهن
دو چشم نوجوانش را به روی چشم مادر بست
پدر از عمق هستی از جگر برمیکشد فریاد
و مادر لحظهای دَم میبرد از یاد
پدر مغضوب و نالان مویه میسازد:
خدایا، بخت من آخر چرا باید چنین باشد
چرا ای مهربان دادار
چرا باید نگاهت سوی ما از خشم و کین باشد
گذشت ایام و ساعتها
خرامان عقربکها بیتفاوت لحظهها را نرم چرخیدند
فضای خانه دهشتناک و کور و سرد و غمگین شد
نفس در سینهها گندید
تبسم از دهانها رفت و اشک دیده سنگین شد
زمانها رفت
و مادر پارهی تنپوش او را دمبهدم برکند و بازش دوخت
پدر از هیزم اشکی دو چشم کاسهخونش سوخت
و خواهر چشم خود را تا ابد بر سینهی در دوخت پنجشنبه بیست و نه شهریور هشتاد وشش |