پیش نوشت: به دعوت نگارندهی عزیز وبلاگ ارجمند کاشی کدر به این بازی مشغول میشویم. البته دلیل این بازی را نمیفهمم، چرا که این اطلاعات در مورد آدمهای گمنام به درد نمیخورد، اما دعوت کننده گرامی بود سرپیچی سخت.
خودت رو معرفی کن؟
هادی رضائی متولد 27 بهمن 1360
فصل و ماه و روزی که دوست داری
از انتهای مهر تا ابتدای اسفند که هوا سرده دوست دارم. حاضرم 8 ماه باقیش از زندگیم حذف بشه.روز تولدم و شب یلدا رو هم دوست دارم.
رنگ مورد علاقه؟
سیاه وسفید
موسیقی مورد علاقه؟
موسیقی شاد منو غمگین میکنه و ازش متنفرم. تعداد محبوبان من هم کم نیست و اگه اسم خولیو رو بیارم ممکنه لارا ناراحت بشه پس اسم نمیارم.
بدترین ضدحالی که خوردی؟
خیلی از ضدحالها بدترین بودند و من همیشه منتظر ضدحالهای تازه هستم
بزرگترین قولی که دادی؟
قولهام همه کوچیک و مزخرف بودن
بهترین خاطره زندگیت
وقتی بابام برام یه دوچرخهی قناری دست دوم خرید. دوچرخهای که باد چرخ عقبش یک کوچه دووم داشت و من هرگز تلمبه نداشتم.
لحظهای که آتاری خریده بودیم. خیلی خوشحال بودم
هر موقع یکی از کتابهای ویترین که چند ماه دید زده بودم به من هدیه میشد شاد میشدم
بدترین خاطرهی زندگیت
سالهای اواخر دههی شصت همه لجن وسیاه بودن. پدر با تخصص و تجربه ارزشمند ترجمه مشغول میوهفروشی بود، بدترین خاطره هم لحظهای بود که میخواستم از دخل یه پنج تومنی برای کیهان بچهها بردارم. وقتی دخل رو باز کردم فقط یه پنج تومنی دیدم. این کثافتترین خاطره منه.
وقتی فهمیدم یک جفت چشم سبز دروغگوی کثیف از همهی شعرهای قشنگ دنیا قشنگتره و دیگه دیر شده.
وقتی کیهان بچهها تموم میشد ویک هقته انتظار سخت در پیش بود
و هزار تا خاطرهی آشغال دیگه...
شخصی که بخوای ملاقاتش کنی؟
سعید رنگبست رو حتی نصفهشب موقع خواب هم حاضرم ملاقات کنم. دوست دارم یه بار هم تو رو ببینم فروزان
برای کی دعا میکنی؟
من دعا نمیکنم
به کی نفرین میکنی؟
به نفرین معتقد نیستم، چون اگه جواب میداد رئیس محبوب دولت نهم الان کنار حوریهای بهشتی بود.
وضعیت در ده سال آینده؟
در فرانسه هستم، توی یه کافهی دنج در حالیکه دستای سعید رنگبست دستمه و عاشقانه به هم نگاه میکنیم.
حرف دل؟
من اینجا بس دلم تنگ است |