به سعید رنگبست یگانه
خبرنگار روبروی پسربچههای پرورشگاهی نشست. به او مأموریت داده بودند که دلایل خودکشی پسربچهای پرورشگاهی را بررسی کند و گزارش مناسبی از آن بنویسد.
- خوب پسرها، میخوام هرکدوم که صحبت میکنید تنها واقعیت رو بگید، از خودتون چیزی درنیارید، وقتی خواستید حرف بزنید اگه دوست داشتید خودتون رو معرفی کنید، بعد خاطره یا چیزی که به نظرتون مفید میرسه برای من بگید.
حسین یکی از پسرها بود، اصرار عجیبی داشت که زودتر از بقیه حرف بزند.چندتا از بچهها غرولند مبهمی کردند اما بالاخره به او این فرصت را دادند که قبل از همه حرف بزند. بعد از صاف کردن سینه و کمی مِنومِن شروع به صحبت کرد.
- حقیقتش آقا، علی دیگه خیلی ناامید شده بود، مطمئن بود که هیچکس اونو به فرزندی قبول نمیکنه، آخه دیگه نمیشد گفت که بچهاست، این بود که خودشو کشت.
- خوب خیلیها رو به فرزندی قبول نمیکنن! علی هم یکی از اونها، اون مسلماً این قضیه رو درک میکرد.
- آخه آقا، شما که نمیدونین برای رفتن از اینجا چه کارهایی کرد، چقدر تلاش کرد ولی هیچ کسی اونو قبول نکرد، البته کمی بدشانس هم بود، کمی که نه خیلی بدشانس بود.
- خوب برام تعریف کنین.
- آخه زیاده.
- چند تاشو تعریف کنین.
و بچهها یکی پس از دیگری شروع به صحبت کردند، ماجراهای زیادی پیش آمده بود و حکایت، حکایتِ تلخی بود.
اینجا زندگی ما یه سری چیزهای مشخص داره. قرار نیست اتفاق ناجوری بیفته و قرار هم نیست که اتفاق خیلی خوبی بیفته. یه لحظاتی هست که هیـچ بچهای توی پرورشگاه نمیتونه نسبت بهش بیتفاوت باشه. مثلاً لحظهای که یه زوج برای قبول یه بچه به عنوان فرزند به اینجا میان، بیشتر اونها دنبال یه بچهی کوچیکن، تا به قول خودشون درست تربیتش کنن. دفعهی اولی که علی با این قضیه مواجه شد، خوب یادم هست. ما همیشه میدونستیم یه راه هست که از این پرورشگاه بیرون بریم. اینکه یه خانواده ما رو به فرزندی قبول کنن. همه منتظر یه فرصت بودن تا خودشون رو نشون بدن. وقتی یه زوج میآمدند، ما رو جلوی اونها به صف میکردند. هرکس توی دلش میگفت، منو ببر، خواهش میکنم منو ببر. ولی طبیعی بود که شانس تنها به یه نفر میرسید. معمولاً بچه خوشگلا توی اولویت بودن. ما تمام انرژی خودمون رو برای اون لحظات نگه میداشتیم. بهترین لباسهامون رو میپوشیدیم و با دقت موهامون رو شونه میکردیم. جز یه نفر همه شکست میخوردند و به امید شانس بعدی منتظر میموندند. شانسی که همیشه خیلی کمه، یا بهتر بگم ، در حد صفره.
بچهها همه به فکر فرو رفتند. هرکدام یاد خاطرات تلخ و عبث خود افتادند، یاد تلاشهای بیهودهای که هیچکدام به بار ننشسته بود، درد صورتی که هرروز در آینه میدیدند و بلوغ همهی شانسهایش را نابود میکرد. حسرت کودکی از کفرفته و این نگرانی که شاید آنگونه که شایسته بود تلاش نکردهاند. هرکس شروع به تعریف خاطرهای کرد، یکی پس از دیگری و دیگر کسی خودش را معرفی نمیکرد. یکی دیگر از پسرها به تلخی حسین شروع به صحبت کرد:
دفعهی اول که یه زوج باکلاس اومده بودن اینجا، همه به تکاپو افتادیم. به نظر آدمهای پولداری بودند و رقابت، رقابت سختی بود. همه به فکر غذای خانگی و هدیهی تولد و بابای مهربون و مامان خوشگل لبگـُلی از خودشون بیخود شده بودن. ما رو به صف کرده بودند. هرکس با خودش میگفت:" کاش منو ببره، کاش منو ببره". اون زن و مرد با دقت همهمون رو نگاه میکردند، مثل اینکه میخواستند بهترین جنس رو بخرند و باید دقت زیادی میکردند. زن اصرار داشت که یه بچهی نسبتاً تپل بردارند و مرد هم بیمیل نبود. این شد که یکی از پسربچهها که محسن گامبو صداش میکردیم رو انتخاب کردند و جلوی بقیه بچهها با اشتیاق زیادی نوازشش کردند. محسن گامبو میتونست از دیوارهای زشت پرورشگاه رد بشه و یه زندگی تازه رو شروع کنه. اما بقیه معلوم نبود که تا کی اونجا میموندند. زن روبروی محسن زانو زد وپرسید:
- اسمت چیه؟
- محسن گامبو خانوم.
- اِ محسن، هم اسم توئه! چه بامزه، میگه اسمش محسن گامبوئه.
- خوب محسن گامبو، فامیلیت چیه؟
محسن گامبو سرش رو خاروند و پدر جدیدش گفت:
- از این به بعد فامیلیلش فامیلیِ منه.
به هرحال اونها رفتند ولی علی نتونست قضیه رو فراموش کنه. این بود که دست به کارهای خیلی احمقانهای زد. کارهایی که هیچوقت نتیجه نداشت، ولی اون اصرار داشت که موفق میشه.
یکی دیگر از پسرها که به گفتهی خودش دوست صمیمی علی بود زودتر رشتهی کلام را به دست گرفت: آقا، علی شروع کرد به خوردن، از هرچی که میشد خورد، میخورد. توی تلویزیون نگاه میکرد که دکترها چی رو برای چاقها ممنوع میکنن، همونو میخورد. با آشپزها رفیق شـده بود. همیـشه یه بشقاب تهدیگ بـراش کنـار گذاشتـه بودن. همیشه تهدیگها رو توی یه مشمای فریزر همراه خودش میبرد، یه کاغذ به دیوارهای اتاق چسبونده بود که: " تو باید چاق بشی" شبها صدای خرتخرت تهدیگ زیر دندوناش نمیگذاشت که راحت بخوابیم. هرکس غذا زیاد میآورد اونو به علی میداد، اون هم تا لحظهای که غذا تا گلوش برسه میخورد. آشپزها حتی واسهی قرمهسبزی هم بهش کره میدادن. کمی هم چاق شد، هرچند که طفلکی در مجموع زیاد استعداد چاقی نداشت. البته خیلی زود هم متوجه شد که نقشهی بیهودهای کشیده، چون که خیلی زود یه زوج دیگه برای گرفتن بچه اومدن.
- خوب، لابد حکایت بامزهایه.
- نه آقا زیاد هم بامزه نیست.
خوب، دفعهی بعد کسی دنبال یه بچهی چاق نبود، فقط همینکه ظاهر مرتبی داشته باشه براشون کافی بود، علی اینقدر فکر چاق شدن بود که برای موهای سرش فکری نکرده بود، از بخت بد موهای فری داشت که وقتی بلند میشد شبیه یه کلاهگیس پشمالو بالای سرش میموند. زوج جدید تقریباً همهی بچهها رو با دقت برانداز کردن، فقط دهنهاشون رو باز نکردن! کلهی گندهی علی خیلی باعث سرگرمی شوهره شده بود، اومد و به سختی موهای فرفری علی رو ناز کرد، با اشتیاق بچهگانهای به زنش گفت:
- مریم، کلهی این بچه خیلی بامزهاست، یه دقیقه بیا...
مریم هم در حالی که بینی چاقشو چین انداخته بود جواب داد:
- وای نه، من دوست دارم سر پسرم رو خودم شونه کنم، این که شونه رو میشکنه.
به هرحال یکی دیگه از بچهها به اسم رضا مالدینی، که موهای قشنگی داشت با خودشون بردن. علی دیگه فکر اینجا رو نکرده بود. خیلی افسرده شد، میخواست بره سرشو بتراشه که یکی از بچهها به دادش رسید.
یکی دیگر از پسرها خود را جلو کشید و گفت:
- آقا ما کمکش کردیم.بهش کلی راهکار ماهکار دادیم.
- خوب بگو چی بود؟
- نصیحتش کردیم، گفتیم عروسش میکنیم، سالارش میکنیم. بگیم چیکار کردیم.
یه روز پاییزی بود، علی پنجههاشو توی موهاش فرو کرده بود و از پنجره بیرون رو نیگا میکرد، آقا فکر کنیم، یه دو ساعتی اونجوری مونده بود، گمونم پنجههاش توی موهاش گیر کرده بود. به هر حال رفتیم پیشش.
- آقا میخوای موهات صاف بشه.
- برو دست از سرم بردار.
- میخوای بشه یا نه، صافشون میکنم، بعد دستمو برمیدارم.
- چجوری؟
آقا ما به سرش گِـلـَت زدیم. سه تا قوطی خرج کلهش کردیم، استانداردش یکیه آقا. وضعیت آبرومندی پیدا کرد، برق شادی رو تو چشاش میدیدیم آقا، کلی بوسمون کرد، همیشه یه شونه دستش بود و موهاشو شونه میکرد. سرشو توی مسیر باد قرار میداد و از اینکه موهاش میریخت روی پیشونیش حال میکرد. وقتی صداش میکردیم، سرشو با یه حالت خاصی میچرخوند آقا، که موهاش تو هوا یه چرخ قشنگ بخورن. خیلی اعتماد به نفسش خرکی شده بود، دیگه مطمئن شده بود که میبرنش، هم تا حدودی تپل بود، هم اینکه موهای لختی داشت. آقا این بابا ننههه اومدن، از اون باکلاسا بودن. تیریپ دستمال گردن و این حرفها. زنه هم که اوف اوف. به جای مامانی خیلی مال بود آقا.
- حالا نمیخواد اوناشو بگی، اصل قضیه رو بگو.
- میگیم آقا، میخوایم بگیم که از دست دادن این فرصت به مفهوم یه شکست خَفَن بود آقا.
- بذار بقیهشو یکی دیگه بگه، سبک حرف زدنت خوانندههامو تحریک میکنه.
- واااا، چه بیجنبه...
یکی دیگر از بچهها بدون اجازه شروع به صحبت کرد:
اونا یه بچهی نمونه میخواستن. قبلش از مربیها پرسیده بودن که کدومیک از بچهها توی درسها مخصوصاً ریاضی قویه. چند نفری بودن، ولی از همه آبرومندانهتر یکی از بچهها به اسم رضا فیثاموسوی بود، ما که نبودیم. مخصوصاً علی هم نبود. خلاصه، اومدن بچهها رو نگاه کردن، خرخونها رو از قبل میشناختن. علی یه شونه توی دستاش بود و توی فواصل خیلی کوتاه به سرش میکشید. تقریباً جلوی موهاش بر اثر شونهی زیاد دو سانت عقب رفته بود، ولی اینقدر توی کارش غرق بود که توجهی به این مسائل نداشت. خیلی زود فیثاموسوی رو برداشتن و بردن. شونه، همراه با اشکهای علی افتاد رو زمین، اما کسی حالشو نداشت به دادش برسه.
- بعد خودکشی کرد؟
- نه
این را حسین با لحن محکمی گفت و دوباره رشتهی کلام را به دست گرفت: علی سعی کرد شرایط قبلی رو حفظ کنه و مزایای جدیدی به خودش اضافه کنه. یه عینک کائوچویی با قاب مشکی کلفت سیاه پیدا کرد. نمرهاش سه بود و سردرد و گیجی رو تحمل کرد تا بهش عادت کرد. میخواست یه پسر تپل موقشنگ خرخون به نظر بیاد. نمیخواست دیگه شکست بخوره. بالاخره روز سرنوشت رسید. علی دوتا کتاب از روی میز یکی از مربیها برداشت و جلوی زن و شوهری که اومده بودن خودش رو مشغول خوندن کتابها نشون داد. گوشاش از هیجان قرمز شده بود و از هولش کتاب رو برعکس گرفته بود. حتی متوجهی سایهی سر زنی که میتونست مادر آیندهاش باشه نشد. خانومه اومد بالای سرش و با لحن شیرینی پرسید:
- میتونم ببینم چه کتابهایی میخونید.
علی هل شده بود، من مطمئنم که دیگه خودشو پسر اون خانواده میدید. بالاخره تمام تلاشهاش نتیجه داده بود. اولین بار بود که زنی به این زیبایی بهش توجه نشون میداد. صورتش بدجوری قرمز شده بود و اسباب تفریح زن شده بود. شوهر اون زن هم خودش رو علاقهمند به این قضیه نشون داد؛ یه پسر خجالتی که دوتا کتاب کلفت داره و قرمز شده حتماً خیلی دوستداشتنیه. حتماً خیلی هم عاقل و فهمیده و درسخونه. یکی از کتابها را مرد گرفت و بعد از دیدن جلدش یه احسنت غلیظ گفت. بعد اسم کتاب رو با صدای بلند گفت رو به علی کرد:
- زرتشت رو دوست داری!؟ آفرین، از نیچه دیگه چه کتابی خوندی؟
زن به جلد کتاب دیگه نگاهی انداخت و از خجالت سرخ شد. با هیجان شوهرش رو صدا کرد و گفت:
- حمید این چیه؟
حمید نگاهی به کتاب " پاسخ به مسائل جنسی و زناشوئی" انداخت و مشتهایش را گره کرد و از خشم سرخ شد. رو به یکی از مربیها کرد و داد زد، آقا ما یه بچه میخوایم، نه یه فیلسوف حشری!!!
بیست و چهارم شهریور هشتاد و شش |