مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 17 دی ماه سال 1386
کاش منو ببره

 

به سعید رنگبست یگانه

خبرنگار روبروی پسربچه­های پرورشگاهی نشست. به او مأموریت داده بودند که دلایل خودکشی پسربچه­ای پرورشگاهی را بررسی کند و گزارش مناسبی از آن بنویسد.

-   خوب پسرها، می­خوام هرکدوم که صحبت می­کنید تنها واقعیت رو بگید، از خودتون چیزی درنیارید، وقتی خواستید حرف بزنید اگه دوست داشتید خودتون رو معرفی کنید، بعد خاطره یا چیزی که به نظرتون مفید می­رسه برای من بگید.

حسین یکی از پسرها بود، اصرار عجیبی داشت که زودتر از بقیه حرف بزند.چندتا از بچه­ها غرولند مبهمی کردند اما بالاخره به او این فرصت را دادند که قبل از همه حرف بزند. بعد از صاف کردن سینه و کمی مِن­ومِن شروع به صحبت کرد.

-   حقیقتش آقا، علی دیگه خیلی ناامید شده بود، مطمئن بود که هیچ­کس اونو به فرزندی قبول نمی­کنه، آخه دیگه نمی­شد گفت که بچه­است، این بود که خودشو کشت.

-         خوب خیلی­ها رو به فرزندی قبول نمی­کنن! علی هم یکی از اونها، اون مسلماً این قضیه رو درک می­کرد.

-   آخه آقا، شما که نمی­دونین برای رفتن از اینجا چه کارهایی کرد، چقدر تلاش کرد ولی هیچ کسی اونو قبول نکرد، البته کمی بدشانس هم بود، کمی که نه خیلی بدشانس بود.

-         خوب برام تعریف کنین.

-         آخه زیاده.

-         چند تاشو تعریف کنین.

و بچه­ها  یکی پس از دیگری شروع به صحبت کردند، ماجراهای زیادی پیش آمده بود و حکایت، حکایتِ تلخی بود.

اینجا زندگی ما یه سری چیزهای مشخص داره. قرار نیست اتفاق ناجوری بیفته و قرار هم نیست که اتفاق خیلی خوبی بیفته. یه لحظاتی هست که هیـچ بچه­ای توی پرورشگاه نمی­تونه نسبت بهش بی­تفاوت باشه. مثلاً لحظه­ای که یه زوج برای قبول یه بچه به عنوان فرزند به اینجا میان، بیشتر اونها دنبال یه بچه­ی کوچیکن، تا به قول خودشون درست تربیتش کنن. دفعه­ی اولی که علی با این قضیه مواجه شد، خوب یادم هست. ما همیشه می­دونستیم یه راه هست که از این پرورشگاه بیرون بریم. اینکه یه خانواده ما رو به فرزندی قبول کنن. همه منتظر یه فرصت بودن تا خودشون رو نشون بدن. وقتی یه زوج می­آمدند، ما رو جلوی اونها به صف می­کردند. هرکس توی دلش می­گفت، منو ببر، خواهش می­کنم منو ببر. ولی طبیعی بود که شانس تنها به یه نفر می­رسید. معمولاً بچه خوشگلا توی اولویت بودن. ما تمام انرژی خودمون رو برای اون لحظات نگه می­داشتیم. بهترین لباس­هامون رو می­پوشیدیم و با دقت موهامون رو شونه می­کردیم. جز یه نفر همه شکست می­خوردند و به امید شانس بعدی منتظر می­موندند. شانسی که همیشه خیلی کمه، یا بهتر بگم ، در حد صفره.

بچه­ها همه به فکر فرو رفتند. هرکدام یاد خاطرات تلخ و عبث خود افتادند، یاد تلاش­های بیهوده­ای که هیچ­کدام به بار ننشسته بود، درد صورتی که هرروز در آینه می­دیدند و بلوغ همه­ی شانس­هایش را نابود می­کرد. حسرت کودکی از کف­رفته و این نگرانی که شاید آنگونه که شایسته بود تلاش نکرده­اند. هرکس شروع به تعریف خاطره­ای کرد، یکی پس از دیگری و دیگر کسی خودش را معرفی نمی­کرد. یکی دیگر از پسرها به تلخی حسین شروع به صحبت کرد:

دفعه­ی اول که یه زوج باکلاس اومده بودن اینجا، همه به تکاپو افتادیم. به نظر آدم­های پولداری بودند و رقابت، رقابت سختی بود. همه به فکر غذای خانگی و هدیه­ی تولد و بابای مهربون و مامان خوشگل لب­گـُلی از خودشون بیخود شده بودن. ما رو به صف کرده بودند. هرکس با خودش می­گفت:" کاش منو ببره، کاش منو ببره". اون زن و مرد با دقت همه­مون رو نگاه می­کردند، مثل اینکه می­خواستند بهترین جنس رو بخرند و باید دقت زیادی می­کردند. زن اصرار داشت که یه بچه­ی نسبتاً تپل بردارند و مرد هم بی­میل نبود. این شد که یکی از پسربچه­ها که محسن گامبو صداش می­کردیم رو انتخاب کردند و جلوی بقیه بچه­ها با اشتیاق زیادی نوازشش کردند. محسن گامبو می­تونست از دیوارهای زشت پرورشگاه رد بشه و یه زندگی تازه رو شروع کنه. اما بقیه معلوم نبود که تا کی اونجا می­موندند. زن روبروی محسن زانو زد وپرسید:

-         اسمت چیه؟

-         محسن گامبو خانوم.

-         اِ محسن، هم اسم توئه! چه بامزه، میگه اسمش محسن گامبوئه.

-         خوب محسن گامبو، فامیلیت چیه؟

محسن گامبو سرش رو خاروند و پدر جدیدش گفت:

-         از این به بعد فامیلیلش فامیلیِ منه.

به هرحال اونها رفتند ولی علی نتونست قضیه رو فراموش کنه. این بود که دست به کارهای خیلی احمقانه­ای زد. کارهایی که هیچ­وقت نتیجه نداشت، ولی اون اصرار داشت که موفق میشه.

یکی دیگر از پسرها که به گفته­ی خودش دوست صمیمی علی بود زودتر رشته­ی کلام را به دست گرفت: آقا، علی شروع کرد به خوردن، از هرچی که می­شد خورد، می­خورد. توی تلویزیون نگاه می­کرد که دکترها چی رو برای چاق­ها ممنوع می­کنن، همونو می­خورد. با آشپزها رفیق شـده بود. همیـشه یه بشقاب ته­دیگ بـراش کنـار گذاشتـه بودن. همیشه ته­دیگ­ها رو توی یه مشمای فریزر همراه خودش می­برد، یه کاغذ به دیوارهای اتاق چسبونده بود که: " تو باید چاق بشی" شب­ها صدای خرت­خرت ته­دیگ زیر دندوناش نمی­گذاشت که راحت بخوابیم. هرکس غذا زیاد می­آورد اونو به علی می­داد، اون هم تا لحظه­ای که غذا تا گلوش برسه می­خورد. آشپز­ها حتی واسه­ی قرمه­سبزی هم بهش کره می­دادن. کمی هم چاق شد، هرچند که طفلکی در مجموع زیاد استعداد چاقی نداشت. البته خیلی زود هم متوجه شد که نقشه­ی بیهوده­ای کشیده، چون که خیلی زود یه زوج دیگه برای گرفتن بچه اومدن.

-         خوب، لابد حکایت بامزه­ایه.

-         نه آقا زیاد هم بامزه نیست.

خوب، دفعه­ی بعد کسی دنبال یه بچه­ی چاق نبود، فقط همینکه ظاهر مرتبی داشته باشه براشون کافی بود، علی اینقدر فکر چاق شدن بود که برای موهای سرش فکری نکرده بود، از بخت بد موهای فری داشت که وقتی بلند می­شد شبیه یه کلاه­گیس پشمالو بالای سرش می­موند. زوج جدید تقریباً همه­ی بچه­ها رو با دقت برانداز کردن، فقط دهن­هاشون رو باز نکردن! کله­ی گنده­ی علی خیلی باعث سرگرمی شوهره شده بود، اومد و به سختی موهای فرفری علی رو ناز کرد، با اشتیاق بچه­گانه­ای به زنش گفت:

-         مریم، کله­ی این بچه خیلی بامزه­است، یه دقیقه بیا...

مریم هم در حالی که بینی چاقشو چین انداخته بود جواب داد:

-         وای نه، من دوست دارم سر پسرم رو خودم شونه کنم، این که شونه رو می­شکنه.

به هرحال یکی دیگه از بچه­ها به اسم رضا مالدینی، که موهای قشنگی داشت با خودشون بردن. علی دیگه فکر اینجا رو نکرده بود. خیلی افسرده شد، می­خواست بره سرشو بتراشه که یکی از بچه­ها به دادش رسید.

یکی دیگر از پسرها خود را جلو کشید و گفت:

-         آقا ما کمکش کردیم.بهش کلی راهکار ماهکار دادیم.

-         خوب بگو چی بود؟

-         نصیحتش کردیم، گفتیم عروسش می­کنیم، سالارش می­کنیم. بگیم چیکار کردیم.

یه روز پاییزی بود، علی پنجه­هاشو توی موهاش فرو کرده بود و از پنجره بیرون رو نیگا می­کرد، آقا فکر کنیم، یه دو ساعتی اونجوری مونده بود، گمونم پنجه­هاش توی موهاش گیر کرده بود. به هر حال رفتیم پیشش.

-         آقا می­خوای موهات صاف بشه.

-         برو دست از سرم بردار.

-         می­خوای بشه یا نه، صافشون می­کنم، بعد دستمو برمی­دارم.

-         چجوری؟

آقا ما به سرش گِـلـَت زدیم. سه تا قوطی خرج کله­ش کردیم، استانداردش یکیه آقا. وضعیت آبرومندی پیدا کرد، برق شادی رو تو چشاش می­دیدیم آقا، کلی بوسمون کرد، همیشه یه شونه دستش بود و موهاشو شونه می­کرد. سرشو توی مسیر باد قرار می­داد و از اینکه موهاش می­ریخت روی پیشونیش حال می­کرد. وقتی صداش می­کردیم، سرشو با یه حالت خاصی می­چرخوند آقا، که موهاش تو هوا یه چرخ قشنگ بخورن. خیلی اعتماد به نفسش خرکی شده بود، دیگه مطمئن شده بود که می­برنش، هم تا حدودی تپل بود، هم اینکه موهای لختی داشت. آقا این بابا ننه­هه اومدن، از اون باکلاسا بودن. تیریپ دستمال گردن و این حرف­ها. زنه هم که اوف اوف. به جای مامانی خیلی مال بود آقا.

-         حالا نمی­خواد اوناشو بگی، اصل قضیه رو بگو.

-         میگیم آقا، می­خوایم بگیم که از دست دادن این فرصت به مفهوم یه شکست خَفَن بود آقا.

-         بذار بقیه­شو یکی دیگه بگه، سبک حرف زدنت خواننده­هامو تحریک می­کنه.

-         واااا، چه بی­جنبه­...

یکی دیگر از بچه­ها بدون اجازه شروع به صحبت کرد:

اونا یه بچه­ی نمونه می­خواستن. قبلش از مربی­ها پرسیده بودن که کدوم­یک از بچه­ها توی درس­ها مخصوصاً ریاضی قویه. چند نفری بودن، ولی از همه آبرومندانه­تر یکی از بچه­ها به اسم رضا فیثاموسوی بود، ما که نبودیم. مخصوصاً علی هم نبود. خلاصه، اومدن بچه­ها رو نگاه کردن، خرخون­ها رو از قبل می­شناختن. علی یه شونه توی دستاش بود و توی فواصل خیلی کوتاه به سرش می­کشید. تقریباً جلوی موهاش بر اثر شونه­ی زیاد دو سانت عقب رفته بود، ولی اینقدر توی کارش غرق بود که توجهی به این مسائل نداشت. خیلی زود فیثاموسوی رو برداشتن و بردن. شونه، همراه با اشک­های علی افتاد رو زمین، اما کسی حالشو نداشت به دادش برسه.

-         بعد خودکشی کرد؟

-         نه

این را حسین با لحن محکمی گفت و دوباره رشته­ی کلام را به دست گرفت: علی سعی کرد شرایط قبلی رو حفظ کنه و مزایای جدیدی به خودش اضافه کنه. یه عینک کائوچویی با قاب مشکی کلفت سیاه پیدا کرد. نمره­اش سه بود و سردرد و گیجی رو تحمل کرد تا بهش عادت کرد. می­خواست یه پسر تپل موقشنگ خرخون به نظر بیاد. نمی­خواست دیگه شکست بخوره. بالاخره روز سرنوشت رسید. علی دوتا کتاب از روی میز یکی از مربیها برداشت و جلوی زن و شوهری که اومده بودن خودش رو مشغول خوندن کتاب­ها نشون داد. گوشاش از هیجان قرمز شده بود و از هولش کتاب رو برعکس گرفته بود. حتی  متوجه­ی سایه­ی سر زنی که می­تونست مادر آینده­اش باشه نشد. خانومه اومد بالای سرش و با لحن شیرینی پرسید:

-         می­تونم ببینم چه کتاب­هایی می­خونید.

علی هل شده بود، من مطمئنم که دیگه خودشو پسر اون خانواده می­دید. بالاخره تمام تلاشهاش نتیجه داده بود.  اولین بار بود که زنی به این زیبایی بهش توجه نشون می­داد. صورتش بدجوری قرمز شده بود و اسباب تفریح زن شده بود. شوهر اون زن هم خودش رو علاقه­مند به این قضیه نشون داد؛ یه پسر خجالتی که دوتا کتاب کلفت داره و قرمز شده حتماً خیلی دوست­داشتنیه. حتماً خیلی هم عاقل و فهمیده و درسخونه. یکی از کتاب­ها را مرد گرفت و بعد از دیدن جلدش یه احسنت غلیظ گفت. بعد اسم کتاب رو با صدای بلند گفت رو به علی کرد:

- زرتشت رو دوست داری!؟ آفرین، از نیچه دیگه چه کتابی خوندی؟

زن به جلد کتاب دیگه نگاهی انداخت و از خجالت سرخ شد. با هیجان شوهرش رو صدا کرد و گفت:

-         حمید این چیه؟

حمید نگاهی به کتاب " پاسخ به مسائل جنسی و زناشوئی" انداخت و مشت­هایش را گره کرد و از خشم سرخ شد. رو به یکی از مربیها کرد  و داد زد، آقا ما یه بچه می­خوایم، نه یه فیلسوف حشری!!!

بیست و چهارم شهریور هشتاد و شش


دوشنبه 10 دی ماه سال 1386
به ایوب عزیز

شعر را به ایوب آزاده تقدیم می­کنم. امید که به دیدگان مهربانش مقبول افتد.

پرواز

رویای ابلهانه­ی مرغان خانگی

 پشت پرده­ی نگاهی خیس بر سقف کوتاهی

سوسوی ستاره­ای در شکافی

سودای ساده­لوحانه­ی دیده­ کوری

در آسمان ابری شبی

آواز

رویای الکن غمگینی

بغض گلوی گنگی

خس­خس سینه­ی مسلولی

آزادی

طنین صدای زندانی تنهایی دخمه­ی سوتی

گاه رشک بردن به گرمای دست زندانبانی

گاه گوش سپردن به آوای پای سالهای دوری

گاه طنین فریادی بر لیز دیوار دره­ای

زایش

رویای زهدان یائسه­ای

مغز فرتوت و گندیده­ای

تنهایی

حکایت دیرینه­ای

جفت بی­حوصله­ای

بگومگوی پوچی

نیاز

افسانه­ی کهنه­ای

سجده بر مدفوع خشکیده­ای

تن فروختن به حریص بیمار آلوده­ای

التماس بر قانون بیهوده­ای

زندگی

نجوای ترسان شبانه­ی بی­حوصله­ای

گریختن از پنجه­ی اژدهایی

دویدن به کنام هیولای درنده­ای

جستن به مغاک بی­امنی


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18428


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها