مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386
اکنون آنچه روزی نبود، هست

اکنون آنچه روزی نبود، هست

فردا شاهد حضور پرشور مردم در انتخابات هستیم.فردا روز تایید این ادعاست که حال همه­ی ما خوب است و تو باید باور کنی.این روزها شاهد تبلیغات ارزنده­ای در مدح نظام فعلی و تقبیح نظام قبلی هستیم. چیزهای مفیدی خواندم و دریافتم که قدیما، البته نه خیلی قدیم، 31 سال پیش توی همین سرزمین گل وبلبل کلی کثافتکاری بوده است. ایش، ایش، حتی تصورش هم اسهالیم می­کند. برخی از مظاهر این کثافتکاریها را در زیر می­آورم و با مدرک اثبات می­کنم که الان همه چیز مرتب است.

ج:

نکته، مورد ج اینقدر شرم آور است که آنرا قبل از الف می آورم.

لواط، زنا، و .....: شاه آدم بدی بود، توی روزنامه­ای خواندم که حتی وقتی با فرح ازدواج کرده بود، سر و گوش و چیزش خیلی جنبنده بود، او وقتی می­رفت مسافرت­های خارج، با فواحش مو طلایی که حتی تصورش آدم را ناراحت می­کند از اون کارها می­کرده است.

اشرف، اوف اوف اوف، این از اون ماده­سگ ها بوده است. همین است که فحش خارک... ( چند حرف در اینجا جا چاپ نشده است) خیلی به شاه می­ آمده است. شاه بی غیرت می دانست که اشرف حجابش را درست رعایت نمی­کند، پروپاچه اش را با متعلقات در معرض دید می­گذارد، اما عین خیالش نبوده است.

روایت فرعی ولی مرتبط: یه روز گرم تابستان اشرف از پنجره داشته باغ رو نگاه می­کرده، باغبان رو می بینه که به خاطر گرما با یک شرت و عرق گیر نازک مشغول باغبانی است، از قضا باغبان نرینگی بلند و ماده پلنگ افکنی داشته که از پایین شرت بیرون زده بود، اشرف مرد را به اتاق خویش دعوت می کند و فعل زنا با یاروئه می­کند، روایت است که این مرد بعدا یکی از مقتدرترین مردان تارخ ایران شده است.منبع روایت مرد مطمئنی بود به جان خودم.

به روایت روزنامه­ی دولیگرام سرویس و به نقل از سازمان افشای اسناد جنده­بازی رژیم پهلوی اشرف فاحشه بوده است. می­گویند او پسر­خوشگل ها را می­برده و به آنها تجاوز می­کرده است،( شاید 99% مردها بگویند که این تجاوز خیلی شیرین به نظر میاید، برای آنها متاسفم، ولی بر این عقیده ام که این تجاوز خشن به نظر نمیاید)

فرح زن شاه که چیز مالی هم بود در کتاب پر تیراژ "سالهای دودول بازی در غربت" (که البته در ایران به دلیل مصور بودن یا قدرت تخیل تصویری مردم یا شهوت انگیز بودن یا اینکه مردم نگویند چه باحال یا هر چیز دیگر چاپ نشد) به روزهای تلخی اشاره کرده است که بعد از طلاق گرفتن از شاه با مردانی که شاه نبوده­اند روابط جسمی داشته است. فرح در فصل 6 بخش 7 صفحه وسط چنین می گوید:

"من فقط به چیز شاه عادت داشتم و دیگر نمی توانستم با چیزهای غیرشاهانه حال کنم، آن روزها خیلی تلخ بود، خیلی تلخ، اوه من غمگینم، و آن زن قشنگی که روزی با شاه می­خوابید اکنون زنی تنهاست، یا به هرحال با مردانیست که زیاد باحال نیستند"

من از فرح خیلی بدم اومد، وقتی این جملات رو خوندم، حالم به هم خورد،

الف: اشرف آخرت مواد مخدر پخش و ساقی الساقیون این مملکت بوده است، او می خواست مردم را معتاد کند.

مسائل فرعی ولی مرتبط: زمان شاه استخرها مختلط بود، زمان شاه یه جایی بود که زنای بد توش بودن، زمان شاه مردم عرق می­خوردن، زمان شاه مردم این مردم نبودن، دخترا پاهاشون قشنگ بود، البته از دید اروتیک و کلا عن تو زمان شاه.

اما این روزها، همه چیز مرتب است. زمان شاه فحشا منحصرا در اختیار خواهر شاه بود و یا آدم های پولدار، ولی امروز هر دختری به محض اینکه تصمیم بگیرد می تواند استعداد بالقوه اش را بالفعل کند. کافیست از خانه اش خارج شود، سر کوچه بیاید و سوار شود و شب فاحشه برگردد.محدودیت سن وجود ندارد، کسی نمی گوید کار بچه نیست، 14 ساله ها هم می توانند. فحشا دیگر مال پولدارها نیست، هر کسی حتی در محله های دوراهی قپون و ... می تواند بدون یک ریال هزینه فاحشه شود و اقتصاد خود را بچرخاند، مثل اشرف هم لازم نیست توی وان شیر بخوابد.

زمان شاه کراک نبود، الان هست، حال ندارم دیگه بنویسم، الان بهتره دیگه، مگه نه؟

21 بهمن 86

 


چهارشنبه 3 بهمن ماه سال 1386
زیباترین کیست؟

 

تقریبا سه سال پیش

تقریبا سه سال پیش بود.جرج­بوش از خواب رئیس­جمهورانه برخواست و به صورت دلنشینش در آینه خیره شد. آه...  ای قادر بی­همتا هنوز زیبایی­اش مسحور­کننده بود. رو به آینه کرد و گفت:

-         ای آینه، زیباترین رئیس­جمهور دنیا کیست؟ 

آینه جواب داد:

-         شما سرورم، شما جیگرترین رئیس­جمهور جهان هستید.

اوه.... او این را می­دانست. همیشه می­دانست. یک هفته بعد دنیا همان دنیا بود. یک هفته پیرتر شده بود و اخبار جهان را دنبال کرده بود. در ایران انتخابات ریاست جمهوری برگزار شده بود  و مردی به نام محمود احمدی­نژاد رئیس جمهور شده بود. او کاری به این کارها نداشت. همان سؤال همیشگی صبحدمانش را از آینه پرسید.

-         ای آینه، زیباترین رئیس­جمهور دنیا کیست؟ 

آینه جواب داد:

-         احمدی­نژاد سرورم، او خوشگلترین رئیس جمهور جهان است.

-         هه، چی گفتی ایشک ؟!؟؟!!! حرکت از نو، باز تکرار می­کنم، ای آینه، زیباترین رئیس­جمهور دنیا کیست؟

-          احمدی­نژاد سرورم، او خوشگلترین رئیس جمهور جهان است.

جرج بوش آینه را بر زمین کوفت و هزاران تکه شد. هر تکه فریاد می­زد که زیباترین رئیس جمهور جهان احمدی­نژاد است. جرج بوش اونروز خیلی گریه کرد. حال تنها جفت آن آینه در آن طرف دنیا وجود داشت. از قضا آن هم دست رئیس­جمهور ایران بود.

تقریبا سه سال بعد

تقریبا سه سال بعد بود.محمود از خواب رئیس­جمهورانه برخواست و روی چهارپایه دستشویی رفت به صورت دلنشینش در آینه خیره شد. آه...  ای قادر بی­همتا هنوز زیبایی­اش مسحور­کننده بود. رو به آینه کرد و گفت:

-         ای آینه، زیباترین رئیس­جمهور دنیا کیست؟ 

آینه جواب داد:

-         شما سرورم، شما جیگرترین رئیس­جمهور جهان هستید.

اوه.... او این را می­دانست. همیشه می­دانست. همان مردی بود که دانشجویان برای اینکه با او کلاس داشته باشند باهم درگیر می­شدند.  مشکلی در سرزمینی که او اداره می­کرد وجود نداشت. همه­چیز مرتب و منظم بود. اینقدر همه چیز خوب شده بود که آمریکا هی کرم می­ریخت. اما.... برف لعنتی خیلی برنامه­هاشو به هم ریخت. شنیده بود که مازندران گاز ندارد. ترکمنستان پدرسگ به تحریک آمریکا گاز را قطع کرده بود. باید چکار می­کرد. بله، باید با سخنان دلنشین و حضور قدرتمندش مردم مازندران را گرم می­کرد. بنابر این به مازندران رفت.

او در مازندران بود. فکر کرد به مردم چه بگوید. چیزی به ذهنش نرسید که از طریق گوش آدم را گرم کند.بنابر این فریاد زد:

-         ملت سلحشور مازندران، ببرهای پوست کلفت نادر، در مصرف گاز صرفه­جویی کنید.

بچه­ی سه ساله بی­تربیتی داد زد:

-         عمو ما گاز نداریم که صرفه­جویی کنیم؟!!

بالاخره توانست مردم را متقاعد کند که گاز هست و باید صرفه­جویی کنند. مردم یکصدا فریاد زدند؛ انرژی هسته­ای خیلی باحاله. پس از پایان صحبتها نزد پسربچه­ای رفت که میان صحبتهایش پریده بود. روی پنجه­های پاهایش ایستاد و با پسرک هم­قد شد. با مهربانی لپ پسرک را بوسید. هوا خیلی سرد بود و لبهایش به صورت او چسبید. به زور جدایشان کرد. پسر از گرمای این بوسه دیگر احتیاجی به بخاری نداشت. تا ابد گرمش بود. او هرگز لپش را نشست.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18415


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها