تقریبا سه سال پیش
تقریبا سه سال پیش بود.جرجبوش از خواب رئیسجمهورانه برخواست و به صورت دلنشینش در آینه خیره شد. آه... ای قادر بیهمتا هنوز زیباییاش مسحورکننده بود. رو به آینه کرد و گفت:
- ای آینه، زیباترین رئیسجمهور دنیا کیست؟
آینه جواب داد:
- شما سرورم، شما جیگرترین رئیسجمهور جهان هستید.
اوه.... او این را میدانست. همیشه میدانست. یک هفته بعد دنیا همان دنیا بود. یک هفته پیرتر شده بود و اخبار جهان را دنبال کرده بود. در ایران انتخابات ریاست جمهوری برگزار شده بود و مردی به نام محمود احمدینژاد رئیس جمهور شده بود. او کاری به این کارها نداشت. همان سؤال همیشگی صبحدمانش را از آینه پرسید.
- ای آینه، زیباترین رئیسجمهور دنیا کیست؟
آینه جواب داد:
- احمدینژاد سرورم، او خوشگلترین رئیس جمهور جهان است.
- هه، چی گفتی ایشک ؟!؟؟!!! حرکت از نو، باز تکرار میکنم، ای آینه، زیباترین رئیسجمهور دنیا کیست؟
- احمدینژاد سرورم، او خوشگلترین رئیس جمهور جهان است.
جرج بوش آینه را بر زمین کوفت و هزاران تکه شد. هر تکه فریاد میزد که زیباترین رئیس جمهور جهان احمدینژاد است. جرج بوش اونروز خیلی گریه کرد. حال تنها جفت آن آینه در آن طرف دنیا وجود داشت. از قضا آن هم دست رئیسجمهور ایران بود.
تقریبا سه سال بعد
تقریبا سه سال بعد بود.محمود از خواب رئیسجمهورانه برخواست و روی چهارپایه دستشویی رفت به صورت دلنشینش در آینه خیره شد. آه... ای قادر بیهمتا هنوز زیباییاش مسحورکننده بود. رو به آینه کرد و گفت:
- ای آینه، زیباترین رئیسجمهور دنیا کیست؟
آینه جواب داد:
- شما سرورم، شما جیگرترین رئیسجمهور جهان هستید.
اوه.... او این را میدانست. همیشه میدانست. همان مردی بود که دانشجویان برای اینکه با او کلاس داشته باشند باهم درگیر میشدند. مشکلی در سرزمینی که او اداره میکرد وجود نداشت. همهچیز مرتب و منظم بود. اینقدر همه چیز خوب شده بود که آمریکا هی کرم میریخت. اما.... برف لعنتی خیلی برنامههاشو به هم ریخت. شنیده بود که مازندران گاز ندارد. ترکمنستان پدرسگ به تحریک آمریکا گاز را قطع کرده بود. باید چکار میکرد. بله، باید با سخنان دلنشین و حضور قدرتمندش مردم مازندران را گرم میکرد. بنابر این به مازندران رفت.
او در مازندران بود. فکر کرد به مردم چه بگوید. چیزی به ذهنش نرسید که از طریق گوش آدم را گرم کند.بنابر این فریاد زد:
- ملت سلحشور مازندران، ببرهای پوست کلفت نادر، در مصرف گاز صرفهجویی کنید.
بچهی سه ساله بیتربیتی داد زد:
- عمو ما گاز نداریم که صرفهجویی کنیم؟!!
بالاخره توانست مردم را متقاعد کند که گاز هست و باید صرفهجویی کنند. مردم یکصدا فریاد زدند؛ انرژی هستهای خیلی باحاله. پس از پایان صحبتها نزد پسربچهای رفت که میان صحبتهایش پریده بود. روی پنجههای پاهایش ایستاد و با پسرک همقد شد. با مهربانی لپ پسرک را بوسید. هوا خیلی سرد بود و لبهایش به صورت او چسبید. به زور جدایشان کرد. پسر از گرمای این بوسه دیگر احتیاجی به بخاری نداشت. تا ابد گرمش بود. او هرگز لپش را نشست. |