مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو

مجموعه فیلمها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 3 بهمن ماه سال 1386
زیباترین کیست؟

 

تقریبا سه سال پیش

تقریبا سه سال پیش بود.جرج­بوش از خواب رئیس­جمهورانه برخواست و به صورت دلنشینش در آینه خیره شد. آه...  ای قادر بی­همتا هنوز زیبایی­اش مسحور­کننده بود. رو به آینه کرد و گفت:

-         ای آینه، زیباترین رئیس­جمهور دنیا کیست؟ 

آینه جواب داد:

-         شما سرورم، شما جیگرترین رئیس­جمهور جهان هستید.

اوه.... او این را می­دانست. همیشه می­دانست. یک هفته بعد دنیا همان دنیا بود. یک هفته پیرتر شده بود و اخبار جهان را دنبال کرده بود. در ایران انتخابات ریاست جمهوری برگزار شده بود  و مردی به نام محمود احمدی­نژاد رئیس جمهور شده بود. او کاری به این کارها نداشت. همان سؤال همیشگی صبحدمانش را از آینه پرسید.

-         ای آینه، زیباترین رئیس­جمهور دنیا کیست؟ 

آینه جواب داد:

-         احمدی­نژاد سرورم، او خوشگلترین رئیس جمهور جهان است.

-         هه، چی گفتی ایشک ؟!؟؟!!! حرکت از نو، باز تکرار می­کنم، ای آینه، زیباترین رئیس­جمهور دنیا کیست؟

-          احمدی­نژاد سرورم، او خوشگلترین رئیس جمهور جهان است.

جرج بوش آینه را بر زمین کوفت و هزاران تکه شد. هر تکه فریاد می­زد که زیباترین رئیس جمهور جهان احمدی­نژاد است. جرج بوش اونروز خیلی گریه کرد. حال تنها جفت آن آینه در آن طرف دنیا وجود داشت. از قضا آن هم دست رئیس­جمهور ایران بود.

تقریبا سه سال بعد

تقریبا سه سال بعد بود.محمود از خواب رئیس­جمهورانه برخواست و روی چهارپایه دستشویی رفت به صورت دلنشینش در آینه خیره شد. آه...  ای قادر بی­همتا هنوز زیبایی­اش مسحور­کننده بود. رو به آینه کرد و گفت:

-         ای آینه، زیباترین رئیس­جمهور دنیا کیست؟ 

آینه جواب داد:

-         شما سرورم، شما جیگرترین رئیس­جمهور جهان هستید.

اوه.... او این را می­دانست. همیشه می­دانست. همان مردی بود که دانشجویان برای اینکه با او کلاس داشته باشند باهم درگیر می­شدند.  مشکلی در سرزمینی که او اداره می­کرد وجود نداشت. همه­چیز مرتب و منظم بود. اینقدر همه چیز خوب شده بود که آمریکا هی کرم می­ریخت. اما.... برف لعنتی خیلی برنامه­هاشو به هم ریخت. شنیده بود که مازندران گاز ندارد. ترکمنستان پدرسگ به تحریک آمریکا گاز را قطع کرده بود. باید چکار می­کرد. بله، باید با سخنان دلنشین و حضور قدرتمندش مردم مازندران را گرم می­کرد. بنابر این به مازندران رفت.

او در مازندران بود. فکر کرد به مردم چه بگوید. چیزی به ذهنش نرسید که از طریق گوش آدم را گرم کند.بنابر این فریاد زد:

-         ملت سلحشور مازندران، ببرهای پوست کلفت نادر، در مصرف گاز صرفه­جویی کنید.

بچه­ی سه ساله بی­تربیتی داد زد:

-         عمو ما گاز نداریم که صرفه­جویی کنیم؟!!

بالاخره توانست مردم را متقاعد کند که گاز هست و باید صرفه­جویی کنند. مردم یکصدا فریاد زدند؛ انرژی هسته­ای خیلی باحاله. پس از پایان صحبتها نزد پسربچه­ای رفت که میان صحبتهایش پریده بود. روی پنجه­های پاهایش ایستاد و با پسرک هم­قد شد. با مهربانی لپ پسرک را بوسید. هوا خیلی سرد بود و لبهایش به صورت او چسبید. به زور جدایشان کرد. پسر از گرمای این بوسه دیگر احتیاجی به بخاری نداشت. تا ابد گرمش بود. او هرگز لپش را نشست.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 23830


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها