مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
دوسالگی وبلاگ

 

دوسال از شبی که با اشتیاق فراوان وبلاگ­نویسی را آغاز کردم گذشت. دوستان خوبی پیدا کردم که برخی از ایشان را عاشقانه دوست دارم ( ایوب جان، منظورم تویی) . در آستان سال تازه شاید دور ریختن تفکرات کهنه شایسته باشد. برآنم که که تا سالها بنویسم و پوزخند تریبون من است. این روزها به وبلاگ خودم دسترسی ندارم و فیلترشکنم هم خراب شده، پس یکی از خوانندگان یاریم کند که وبلاگ را ببینم. امروز بسیار غمگینم و چندان حال و حوصله­ی ادیبانه نوشتن را ندارم. در سال گذشته دوستان بسیاری یاریم کردند.

بهزاد لطفی (تاریخ انقضا: بهمن 86) : دوست بسیار فداکارم که فداکارانه یک سال تحملم کرد و دیگر نمی­تواند. هادی رضائی هرگز التماس محبت نخواهد کرد، بنابر این ورود او را به لیست سیاه خوش­آمد می­گویم. دلیل آوردن نام او در ابتدای لیست اعتراف به این نکته است که دوستش دارم، به خاطر زحماتش و لحظات بسیاری از سال جاری که با او گذشت و به لطف او آسانتر گذشت، بهزاد لطفی دوست خوبی بود، گرچه برای نگاشت پایان بر این تیتراژ احمقانه بهانه­ای احمقانه جست.

ایوب: ایوب جانم، تو مصداق عینی آنهایی هستی که وقتی واژه­ی رنج از کامشان درمیاید بوی گند نمی­گیرد، شک ندارم که دوستی ما در آینده از لحاظ کمی تقویت خواهد شد، چه از لحاظ کیفی شائبه­ای بر آن وارد نیست، هرگز محبت تو در پیمودن مسیری صد کیلومتری برای دیدار فراموش نخواهم کرد،  مراقب خودت باش، آزادی، هه...

سعید کریمی: دوست دانشمندی که دیدارهای دیربه­دیرش بر کیفیت آنها تاثیری نگذاشته است، او کسی است که همیشه چیز تازه­ای برای آموختن دارد، چشمان کنجکاو و جذابیت­های ویژه­ای دارد. بی­شک دوستش دارم و دلتنگش هستم.

مهدی حکمت: دوست مهربان و فداکارم، به هرحال در مورد داستان کوتاه به او بیش از هرکسی مدیون هستم، حالم از ادبش گاهی به­هم می­خورد اما مهربانیش لایزال است، در مورد بزرگواری او هرچه بگویم کم گفته­ام و اطمینان از این که پوزخند را می­خواند مرا گستاخ می­کند.

فرید صادقپور: آخی، فرید رفته سربازی طفلک، آخی، دوستش داشته باشید، آخی... فرید خوب است، برایش شکلات خریدم اما اسکلوار زودتر از موعد رفت و مرا به یقین رساند که بدرقه­ی یک ترک مصمم عین ترکیت است.

فروزان: میدانم که حالش خوش نیست. مدتی است که اسمت را در قسمت نظرات ندیده ام و معترفم که سخت است. به رغم اینکه تو و فروغ را هرگز نخواهم دید، اما تصویرتان در قلبم حکاکی شده است.

رزا: دوست جوان، مهربان که باز به من سر می­زند، راحت به او خواهم گفت که بسیار دوستش دارم، به خاطر نگاه ویژه چشمان مهربانش، سودای رنجورش برای مطالبه مطالبات دست نایافتنی، و حسرتم برای دیدار دوباره اش.

سعید رنگبست: سرسلسله­جنبان رفاقت، کسی که آنچنان سیرم کرده که دخترهای بسیاری از مصاحبت من محروم شده­اند. همکار روزهای آینده و کسی که در کنارم پارو خواهد زد، اما نه در دریا، بلکه پولها را.

عزیزان تا همینجا کافیست، تلاش خواهم کرد که در سال نو نگارنده­ی نیرومندتری باشم.

پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386
سر هیدرا

 

پیش­نوشت: سخن را با مطلبی از جان رالز، فیلسوفی از سرزمین شیطان بزرگ آغاز می­کنم که در تعریف جامعه­ی عادلانه گفته است:

"فرض کن عضو شورای مهمی هستی که وظیفه دارد تمام قوانین اجتماع آتی را بنویسد. اعضای این شورا ناچارند در کلیه­ی جزئیات بدون استثنا بحث و تبادل نظر کنند. و همین که به توافق رسیدند- و یک­یک آنها قوانین را امضا کرد- فرض کن همه بمیرند. اما بلافاصله در جامعه­ای که قوانین آن را خود تدوین کردند دوباره زنده شوند. مسأله این است که آنها نمی­دانند در این جامعه چه موقعیتی  خواهند داشت. چنین جامعه­ای عادلانه است، چون از میان برابرها برخاسته است."

این روزها شاهد چه شوری در این مملکت هستیم. قربانش بروم که عین روزهای اوایل انقلاب بوی همکاری برای ساختن مملکت از هر سو به مشام می رسد.من در پروفایل 360 برخی از دوستان دیده­ام که عکسی با مضمون ائتلاف اصلاح­طلبان به نمایش گذارده شده است.این حرکت هم قشنگ است. عزیزان برای چند روزی از زیدبازی دست برمیدارند و به آینده مملکت توجه می­کنند. این روزها تلویزیون برای نشان دادن فراگیر بودن بحث انتخابات در جانهای مردم عضو خود را پاره کرده است. اقدامات بی­سابقه هم کم نیستند. مثلا در روزهای عادی مردمی که از برابر دوربین تلویزیون می­گذرند همه محجبه و متشرع هستند. اما حالا تلویزیون برای آنکه بگوید انقلاب جای خودش را در تمام منافذ ایرانیان باز کرده و چه بسا پاره کرده، به سراغ خیلی­ها می­رود. مثلا زنی که روسریش نصفه است، مانتویی تنگ بر تن دارد که استغفرالله­هایش را به زیبایی بیرون زده، وهزار جلوه­های ویژه و افکت و ترانزیسوین دیگر... این زن جز در بحبوحه­ی انتخابات شانسی برای دیده شدن در تلویزیون ندارد، اما او که حتی مشمول طرح شایسته تکریم امنیت نیز هست مورد سوال قرار می­گیرد که؛ آیا در انتخابات شرکت می­کنید.

و او با لحنی سکسی می­گوید بله وظیفه من است.

خانم بازیگر سریال­های شاش­آور سیما، که البته جوان برازنده­ای هم هست، مورد سؤال قرار می­گیرد و او که با یک فاحشه فرقی ندارد، خودفروشانه آنچنان از انتخابات سخن به میان میاورد که انگار همه چیز مرتب است. در عین حال عشوه خرکی­هایی که در کلاس های مریل استریپ تیز و بن کونگزلی آموخته رو می­کند و از زیر پوشش فراخش یه جورایی دمش گرم!....

پیش­بینی می­کنم.

پیش­بینی می­کنم.

 

که امشب یک فیلم مستهجن (از همانها که جوانان انقلابی نسل 5- تا 5+ سوپر می­خوانند) از تلویزیون پخش میشود. بی­شک از نسوان و ذکور در بحبوحه­ی مقاربت  و در گرماگرم و چکاچک کشتی این سؤال می­شود؛

آیا شما در انتخابات شرکت می­کنید؟

و این کارگران کارخانه­های ... پاسخ می­دهند، بله می­کنیم، شرکت می­کنیم و ضربه محکمی در دهان ابرقدرت­ها می­زنیم.

این روزها تعداد اصلاح­طلبان در میان صالحین کم است، هرچند همینها به زعم مترسک خستگی ناپذیر کروبی، کیفی هستند. در مقابل، چهره­های ته­ریشی و نورانی اصولگرایان هستند که به رغم آنکه پفیوز به نظر می­رسند خوبند و دلشان برای انقلاب می­سوزد. اینها یه چیزی که خیلی بدشان می­آید اسراف است و از اسلام آمریکایی شرت و کرستی و مثلث برمودایی بیزارند. اینها خوب قدر زن را بلدند و اینها خوبند و اینها باحالند و با صفا و... با جوانان هم جینگ هستند.

در روزهای انتخابات ریاست جمهوری دولت نهم، شماری از روشنفکران کون­نشور ( نگارنده عضو سراپا شرم این مجموعه بود ولی از کارش خجالت می­کشد) به رأی ندادن برای زیر سؤال بردن مشروعیت نظام مشروع روی آوردند و به زعم خودشان ریدند. چه رئیس دولت نهم کسی بود که پیش از او کسی برای عمران این خاک با این حجم شکمش کار نکرده بود. مبارزانی که از ایشان سخن رفت، تنها با انبوه پیامک­های بی­خاصیت به ظاهر طنزآلود به خیال خویش مبارزه کردند و بیشتر خود را مسخره کردند.

این جماعت حال به همزن حالا مترصد جبرانند( نگرانده جزء این دسته نیست ولی از کارش خجالت نمی­کشد)و می خواهند به اصلاح­طلبان رأی بدهند، مثل احمق­های طاسی که هر روز دو تار موی خود را شانه می­کنند یا بلند کرده دم­­اسبی می­بندند. اینان زمانی روزنامه­های اصلاح­طلب را مثل عضوی از بدن به هرسو می­بردند و رل آدم­های مطلع فهمیده که پول چپپس را روزنامه می­خرند بازی می­کردند. به خاطر دارم که همینها فردای روزی که چندین روزنامه به دست دلسوزین انقلاب به گا رفت سری تکان دادند و از فردا به زندگی شاد خویش ادامه دادند. به هرحال گروهی همیشه باید معتقد به چیزی باشند و اگر نباشند ضایع است یا به هرحال قشنگ نیست.

آنچه مهم است این است که کاری نمی­توان کرد. مشکل از عدم حضور و نتیجه­ی معکوس نیست. آن روی سکه مهم است که به هرحال عده­ای به رئیس دولت نهم رأی دادند که اگر هزار نفر در سرزمینی به چنین فردی رأی بدهند برای ریده­مالی کافیند. حال که صحبت از 18 میلیون است و اگر شائبه تقلب هم مطرح شود باز نیمی از این تعداد وحشتناک است. حکومت حتی نیمی از مسأله نیست. این جمعیت عظیم که شاید از  بستگان دور یا نزدیک خودمان باشند را چه باید کرد.این هیدرای وحشتناک را  واقعاً چه باید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


پنجشنبه 9 اسفند ماه سال 1386
غذا مهمترین چیز دنیاست، پسر

 

داشتم به بچه­ها نگاه می­کردم. خیلی بی­رمق و ضعیف شده بودند. موش­های زرد و کثیفی شده بودند که هیچ جونی توی تنشون نمونده، هرکدوم  یه گوشه افتادند. بچه­ها نمی­فهمند، هرگز توی تاریخ سابقه نداشته، نمی­تونی به هیچ بچه­­ای بگی غذا نیست. اونها غذا می­خوان، این چیزیه که دهنشون رو می­بنده، وگرنه توی بدترین حالت، وقتی ضعیف و لاغر و بی­رمق شدن و چشماشون خیلی درشت شده، باز هم یه کلمه از یادشون نمی­ره؛ غذا. از سوراخ تنگ دخمه نگاه می­کنم. بارون شدیدی میاد، دلم خیلی گرفته، و مثل هربار که دلم می­گیره یاد پدرم می­افتم. وقتی زخمی و ضعیف توی حیاط خونه استفراغ می­کرد. خون بالا می­آورد، چشماش یه کاسه­ی خون شده بودن، من و مادر ترسیده بودم و خواهرم سراسیمه به یه جای نامعلوم دوید، پدر دستای لرزونشو به آسمون بلند کرد و  آخرین جمله­هاش همین بود:

-   گرسنگی، آه گرسنگی، نفرین به این زندگی، پسرم تو به مرگی طبیعی نمی­میری. شاید این رسم زندگی همه­ی ماست، نمی­دونم، اما می­دونم که امروز خودم این مرگ وحشتناک رو انتخاب کردم. من تنها به خاطر یک لحظه­ی جادویی حاضر شدم که این غذای مسموم رو بخورم. گوش کن پسر، آره حقیقت داره، وقتی بعد از روزها گرسنگی غذا رو دیدم، دیگه تحمل نکردم. مرگ چه اهمیتی داره وقتی زندگی اینه.

-        بابا چرا ....

-   گوش کن پسر، فقط گوش کن، اون لحظه­ای که لقمه از گلوم پایین رفت، یه لحظه­ی جاودانه بود. وقتی به خاطر اشتیاق وحشتناک و بغض همیشگی و خشکی مرسوم دهان طبقه­ی ما، لقمه اصطکاک زیادی با گلو داشت، وقتی داشت خفه­ام می­کرد، باز هم شاد بودم. می­دونستم به احتمال زیاد این آخرین لقمه است، اما اون لحظه غمگین نبودم. من غذا رو می­فهمیدم، غذا مهمترین چیز دنیاست پسر. لحظه­ی کوتاهی بود، لحظه­ای که دوباره سیر بودم، اما اون آشوب مسخره حقیقت رو به من یاد­آوری کرد. فهمیدم غذا مسموم بوده، ولی به هرحال من انتخاب کرده بودم، باید می­مردم. یادت باش....ه....

دیگه نمی­تونست ادامه بده، گلوشو گرفت و با شدت فشار داد. انگار التماسشو می­کرد که برای صحبت بیشتر فرصت بده، منو نگاه کرد، با دقت زیاد و بعد به مادرم نگاه کرد، نگاهش مثل همیشه شد و بعد هیکل مردونه­اش برای همیشه خشک شد. چشماش رو به آسمون بود به طرز وحشتناکی خیره بود، خیره بود ولی نمی­دید. ستاره­­های درخشان آسمون توی چشمای درشت و سیاهش سوسو می­زدن. چشمهایی که دیگه هیچکدوم از ستاره­ها رو نمی­دید، چشمهایی که مرده بود.

از همون لحظه چیزی توی وجودم فرو ریخت. من له شده بودم. گریه مهمترین فعالیت شبانه­روزم بود. گریه، گریه و همیشه گریه. شاید هرروز نیمی از آب بدنم رو بخاطر گریه از دست می­دادم.ولی باید برمی­گشتم. به خاطر مادرم که خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو می­کردیم مرد. به خاطر خواهرم که خیلی زود با یه احمق ازدواج کرد و دیگه هرگز خبری ازش نشد. به خاطر برادرم که یک روز به خاطر ته­مونده ماهی توی یه قوطی کنسرو زبونش رو برید و همه­ی خون بدنش رو از دست داد. به خاطر خودم که حالا تنها بودم و صدای هق­هق وحشتناکم توی خونه­خالی و مغز گنگم می­پیچید. به خاطر م که بعدها وارد زندگیم شد وبچه­هایی که خیلی زود سرو­صدای وحشتناکشون هم خوشایند و هم نگران­کننده بود. شاید برای هر مردی توی زندگی انگیزه برای تلاش لازم باشه. پیش از اومدن م من دلیلی برای زندگی نداشتم. اما بعد تنها به خاطر اون و بعدها بچه­ها بود که انگیزه­ی سخت­ترین کارها هم در من بوجود اومد.

غذا نیست. گرسنگی چیز وحشتناکیه. گرسنگی چیزی نیست که مغز درک کنه. مدام بهت یادآوری می­کنه. مدام توی دلت مثل سیر وسرکه می­جوشه. انگار این همون مغزی نیست که می­دونه خبری از غذا نیست. من نمی خوام باور کنم که گرسنه هستم، ولی ارتباط معده با مغزم نمیگذاره که باور نکنم. مگه چند سانتیمتر فاصله­ی شکم و سر منه؟ دوست دارم فکرمو منحرف کنم. آب می­خورم، ولی سیر نمی­شم.آب بیشتری می­خورم، دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار که اینقدر با اصرار تکرار نکنه؛غذااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چند روزه که دارم اطرافم رو با دقت می­گردم. گرچه چیزی برای خوردن پیدا نمی­کنم. از دیوار یه خونه بالا میرم و وارد بالکن میشم، چند تا سطل کوچولو اونجاست که توشون حبوبات و گندم و از این جور چیزاست. باورم نمیشه، باورم نمیشه.

***

مدتیه دارم از زندگی لذت می­برم،همه چیز به نظر مرتب میاد، من سیرم، بچه­ها سیر و شادن و م زیباتر از همیشه به نظر میاد، این روزهای خوب یک هفته ادامه داره، مخفیگاهم پر از غذاست و انگار ذخیره­ی خوبی برای سالهای آینده وجود داره.

صبح زود راه می­افتم، احساسم میگه که این ساعت امن تره. یه گربه­ی سیاه می­بینم که با لاقیدی منو نگاه میکنه. شاید بهتر باشه امروز خونه بمونم، اما من که خرافاتی نیستم. وقتی به مخفیگاه سر می­زنم بهت زده میشم، از سطل­ها هیچ خبری نیست، انگار همشون رو جمع کردن، چرا؟! نگران بچه­ها هستم، می­ترسم برم بهشون بگم که امروز خبری از غذا نیست، مخصوصاً وقتی به برق چشماشون عادت کردم،وقتی که م با من مهربونتره، کمی گندم گوشه­ای ریخته، به سمتشون کشیده میشم، طنین صدای پدر توی گوشم مانعم نمیشه؛

"غذای روی زمین همیشه ممکنه مسموم باشه". احمقانه­ست، گندم به این شیرینی مگه میتونه مسموم باشه؟ اولش کمی می­خورم، اگه مشکلی پیش نیاد برای بچه­ها هم می­برم. تا حالا که مشکلی پیش نیومده، خیلی مزه­ی خوبی داره، چرا کمی دیگه نخورم، وقتی گندم اینقدر زیاده و اینقدر شیرینه! سرم گیج میره، چیزی توی شکمم تکون می­خوره، یه ضربه که ابتدا نرمه و لحظه به لحظه سنگینتر میشه توی سرم ضربه میزنه؛ گرومب، گرومب.... تجربه وحشتناکیه وقتی داری لقمه رو قورت میدی و به موازاتش استفراغ می­کنی، شاید دیر شده! شاید مسموم شدم، خودمو دور می­کنم، باید برم یه جای دور، نمی­دونم چرا باید دور بشم، میرم سمت خرابه­هایی که فاصله­ی چندانی با خونه ندارن، یه آینه روی زمین افتاده، صورتم رو می­بینم، رگهای چشمام بزرگ و بزرگتر میشه، دنیا پر از رگهای خونی میشه، با هر ضربان قلبم چشمام بزرگ و بزرگتر میشه، روی صورتم استفراغ می­کنم، همه گندم­هایی که خوردم رو استفراغ می­کنم، همه­ی باورم به غذا رو استفراغ می­کنم، لعنت به این زندگی.....

نمی­دونم چند روز گذشته، ولی من زنده مونده­ام، وقتی چشمامو باز کردم همه چیزو به خاطر آوردم. یه صورت تکیده دیدم، یک جفت چشم ریز سیاه رنگ­پریده، یه کثافت غرق شده توی استفراغ رو توی آینه دیدم، بیچاره­ای که از بدشانسی یا خوش­شانسی نمرده بود!

م چیزی نمیگه، بچه­ها وقتی منو توی این حالت می­بینن ساکت میشن، باید بخوابم، باید باور کنم که گرسنگی چندان چیز بدی نیست، که وضعیتش به مراتب تمیزتره. نمی­دونم م از کجا غذا میاره، کمه، ولی سالمه، غذایی که م با خودش میاره هم خیلی زود تموم میشه، دوباره همه­ی ما گرسنه­ایم. حرف نمی­زنیم که ته­مونده­ی انرژیمون زائل نشه، به هم نگاه می­کنیم و نگاهمون رو از صورت همدیگه می­دزدیم، هرکدوم یه گوشه ولو میشیم، می­ترسیم به صورت همدیگه نگاه کنیم، چون می­بینیم که مرگ خیلی سریع خودش رو نشون میده، که انگار درسته، خوب پس مرگ اینه! و همه با هم داریم می­میریم.

یکی از بچه­ها مرد، م برای جیغ زدن و گریه رمقی نداشت، دهنش رو باز کرد، خواست جیغ بزنه، اما نتونست. اشک توی چشماش جمع شدن، منو نگاه می­کنه، اما... آخه چکار می­تونم بکنم؟

صبح زود راه می­افتم، زانوهای شُلم اجازه نمیده که به راحتی حرکت کنم، سرم گیج میره، دستم رو تکیه میدم به دیوار که نیفتم، ولی می­افتم، مغزم کار نمی­کنه، فضا برام آشناست، همون بالکنی که پر از غذاست و حالا قحطی زده به جا مونده، روی زمین یه مشماست، روش چند تکه سیب قاچ شده می­بینم، شاید بچه­ای فراموش کرده سیبش رو بخوره، بوی سیب دیوونه­ام می­کنه. زیاد طول نمیکشه که باور کنم سیب­ها مسمومه، یاد حرف پدرم میفتم، چه اهمیتی داره، باید همه­ی سیبها رو بخورم، بگذار برای لحظه­ای سیر باشم،باید به التهاب توی شکمم بی­توجه باشم.حالم بهم می­خوره، روی مشما دست و پا میزنم، صدای خش­خش مشما داره دیوونم می­کنه، سایه­هایی رو می­بینم که هر از گاهی پشت شیشه­ی در منتهی به بالکن ظاهر میشن. و صداهای وحشتناکی به گوشم میرسه..

-        صدای مشما رو می­شنوی؟

-        آره، حتما سیب­ها رو خورده...

-        نگفتم­ می­خوره، نگفتم می­خوره...

-        انگار داره جون میده، مشما خیلی خش­خش می­کنه..

-        ایول، فکر می­کنی یه دونه باشه...

-        دیگه صدای مشما نمیاد، برو خاک­انداز رو بیار...

-        اَه اَه، موشه اینجاست، وای هنوز نمرده،

-        پس واسه­ی چی گفتم خاک­اندازو بیار، بدو تا در نرفته...

به پشت افتادم، مایه گرمی زیر تنمه که می­دونم استفراغه، دو تا آدم وحشتناک بالای سرم خم میشن؛

-        کثافت استفراغ کرده

-        بده من خاک­اندازو

خاک اندازو بالا می­بره، باید فریاد بزنم، اما استفراغ توی گلوم نمیذاره، با خاک­انداز محکم روی سرم می­کوبه، خیلی محکم....

پنجشنبه، نهم اسفند هزار وسیصد و هشتاد وشش

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18446


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها