مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387
شستی برای 360

 

وقتی وارد پروفایل 360 شمار زیادی از دوستان همدوره­ام در دانشگاه می­شوم عباراتی را می­بینم که به نگارنده­هاشان نمی­آید. انگار نه انگار که اینان همان طایفه­ی تو کف دانشکده­ی فنی هستند و انگار جمعی از لطیفترین و ادیب­ترین بچه­های هنر و ادبیات کشور گرد آمده­اند تا از زوال احساس و هنر جلوگیری کنند. همه احساساتی شده­اند، همه به طرفه­العینی اشکشان می­آید، همه طفلکی­ها خسته­اند، همه شاعرند و شاعر مسلک. نیمی از اینان را می­شناسم و از ژست جدیدشان شاشم می­گیرد. من در طول پنج سال گذر ایام در آن دانشکده دست هیچکدام از اینان یک کتاب ندیدم. ندیدم که بیتی شعر از دهان ریاکارشان بیرون بیاید.پسر محترمی که بزرگترین چالش عمرش در طول دانشگاه این سؤال بود که ؛ "چرا دخترای گروهتون پا نمیدن؟" حالا لطیفتر از سهراب سپهری است و می­ترسم حتی یک کامنت ساده در بلاگش زخمش کند.گروهی از این دختران ملیح، پیش از این زبرترین چیزی که در زندگی لمس کرده بودند موی زهارشان بود، و حال شعر زبر شاملو و اخوان را با جسارت در صفحه­ی نخست بلاگشان آلوده می­کنند. آخر مگر فقط همینها مانده بود. مگر راه دیگری برای دوست­یابی و دوست شدن نیست. مگر جور دیگر نمی­توانید. من آن شعر را از پشت دیوار اشکهایم به رنج خوانده­ام.من با شعر رنج­آلود شاعر رنج برده­ام و با مرگش مرده­ام. من می­سوزم از اینکه ملیجک­ها و دلقک­ها و عروسک­ها اینگونه اطوار مبتذلی دارند. چرا تظاهر به چیزی که نیستید می­کنید. مگر با همان کاراکتر قبلی به اهداف خود نرسیدید که پوست انداخته­اید. پایتان را از زمین ادبیات بیرون بکشید.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18448


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها