مردی که می خندد
حدیث از مطرب و  می گو و راز دهر کمتر جو       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
اگر شیرین نبود ...

 

اگر شیرین نبود شاید خودش را می­کشت. چه فرقی با همه­ی کارگران بدبخت داشت، روزی دوازده ساعت از جیغ خروس تا بوق سگ کار می­کرد. چهار ساعت رفت و آمد و هشت ساعت خواب. تا به خودش میآمد می­دید که باید بیدار شود و سر کار برود و تا کار تمام می­شد باید می­خوابید. اگر به خر شوک الکتریکی می­دادند و اگر سگ را با کابل می­زدند حاضر نبود به جای او کار کند. در محنت­بارترین کار دنیا که کاسه­ی صبر صبورترین قاطرها را به چشم­برهمزدنی لبریز می­کرد . اگر شیرین نبود این زندگی چه مفهومی داشت. برای او که دور از شهرستان در آپارتمان بیست وهفت متری زندگی می­کرد، روی تشک زشتی می­خوابید که هیچ معشوقی جرات دراز کشیدن رویش را نداشت، در فضایی که بوی نا و غذای مانده و گوز و ته­سیگار و  جوراب همه چیز را گرفته بود چه کسی جز شیرین می­آمد، او که مهربان بود، او که حتی یک بار از این فضای وحشتناک خم به ابرو نیاورده بود، و او که زیبا بود و با کلاس و با تمام این تفاسیر عجیب این بود که معشوق او شده بود. کمی رفتارش عجیب بود، اما خنده از دهان زیبایش لحظه­ای دور نمی­شد، شیرین از همان دیدار اول نشان داد که خانم­تر از این حرفهاست. روز اول که همدیگر را دیدند شرت هم پایش نبود. شیرین مهربان بود، حتی نگاهی به برهنگی او نینداخت که خجالت بکشد. اعتراضی به اینکه گهگاه با بی­احتیاطی خودش را می­خاراند یا شست کلفتش را داخل بینی می­کرد نداشت. حتی یک بار جلوی او ان دماغش را گلوله کرد و روی فرش انداخت، شیرین چیزی نگفت. جلوی شیرین خیلی کارها  می­کرد، در دستشویی را نمی­بست آخر نمی­خواست یک لحظه از دیدارش را از دست بدهد، اما شیرین سرزنشش نمی­کرد. شیرین دختر عجیبی بود.

تمام چیزهایی که یک دختر پاپتی امل را فراری بدهد را خدای ارحم­الراحمین با سخاوت در بدن او جمع کرده بود. لب­های نازک که ماده­خر ها را می­رماند، انگار که موقع تولد بی­دهان نبوده و همان لحظه ماما با تیغ برایش درست کرده باشد. دماغ عقابی که از لحاظ فیزیولوژیکی، ژنتیکی و علمی بوسه را برایش غیرممکن می­کرد، موهایی به کلفتی موی زهار که از بینی­اش بیرون زده بود. چانه­ای نازک و پیش آمده و کله­ای با موهای فرفری پرپشت که از قضا چند جایش بر اثر بیماری واگیر کچلی سال شصت و سه در دهات چس­گلاب دره زاهدان خالی بود. لاغر بود وقوز، با پاهای پرانتزی و در کل از هرچیز زشت­ترینش در بدن او بود. از بعضی چیزها که لازم نبود بزرگترین و زمخت­ترین و از بعضی چیزهای لازم ریزترینش در بدن زشت او قرار داشت. اما شیرین حتی یک بار تحقیرش نکرد. شیرین خانم بود.

نامش شیرین بود اما فامیلش را نمی­دانست. از کجا آمده بود، چند سالش بود، پدر مادرش که بودند، قصد ازدواج داشت یا هیچ چیز دیگر را از او نمی دانست. اصلا به او اجازه­ی حرف زدن نمی­داد. به او اجازه­ی هرکاری می­داد، اما جوری  بود که انگار حرفهایش را نمی­فهمد. فقط خودش حرف می­زد. آشناییشان ساده بود. موقع تماشای فیلم شیرین پیدایش شد. از کجا شاید خدا هم نمی­دانست. به تنش پیراهن یقه­اسکی تنگی بود و زیرش برجستگی زیباترین سینه­های دنیا خودنمایی می­کرد. راجع به فیلم با او حرف زد. دهان زیبایش مانع می­شد که حرفهایش را بفهمد. همه چیز راجع به فیلم می­دانست، اسم خیلی از بازیگرها را عین خارجی­ها می­گفت، حتی فیلم­های دیگرش را هم مثال می­زد. آه که چقدر این شیرین دوست­داشتنی بود.

شیرین مثل بقیه­ی دخترها نبود. مثل هیچ دختری نبود. تنها او را جمعه­ها می­دید، وقتی نزدیک بود از غصه دق کند شیرین با یک فیلم تازه از راه می­رسید. گاهی فیلم­هایش از آن صحنه­های آنچنانی داشت و او با خودش فکر می­کرد که شاید شیرین با زبان بی­زبانی از  او رابطه­ای گرمتر می­خواهد. اما رفتارش هیچ این را نشان نمی­داد. شییرین همان شیرین هفته­ی پیش بود. باز لابلای فیلم، آن را متوقف می­کرد و برایش حرف می­زد، چند بار لبهایش را بوسید، تن جوانش را غرق بوسه کرد، شیرین اما هیچ عکس­العملی نداشت. نه اورا به خود جذب می­کرد، نه اورا دفع می­کرد. شاید مضحک بود، اما در گرماگرم بوسه باز راجع به فیلم حرف می­زد. گاهی انگار ناراحتش می­کرد. اما شیرین دختر خاصی بود.

هرچه­ کرد شیرین راضی به سکس نمی­شد. شیرین فقط از فیلم حرف می­زد. حتی موقع بوسه لبهایش را تکان نمی­­داد. محض رضای خدا یک بار دستش را هم نگرفت، یک بار هزار بار صدایش کرد و او هیچ جواب نداد. شاید فقط دوست داشت حرف بزند. اما او غمگین بود. روزی از او خواست که با او ازدواج کند، شیرین باز از فیلم صحبت کرد. گفت که لا اقل به سفر بروند، شاید همدیگر را بهتر بشناسند و اینکه فقط ترا به خدا از فیلم حرفی نزنند. اما شیرین جوابی نداد. عصبانی شد، جلوی تلویزیون رفت و روی صورت شیرین، مجری برنامه­ی سینمایی GEMTV ادرار کرد، شیرین اما باز راجع به فیلم صحبت کرد.

چهارم اردیبهشت هشتاد و هفت


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18433


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها