اگر شیرین نبود شاید خودش را میکشت. چه فرقی با همهی کارگران بدبخت داشت، روزی دوازده ساعت از جیغ خروس تا بوق سگ کار میکرد. چهار ساعت رفت و آمد و هشت ساعت خواب. تا به خودش میآمد میدید که باید بیدار شود و سر کار برود و تا کار تمام میشد باید میخوابید. اگر به خر شوک الکتریکی میدادند و اگر سگ را با کابل میزدند حاضر نبود به جای او کار کند. در محنتبارترین کار دنیا که کاسهی صبر صبورترین قاطرها را به چشمبرهمزدنی لبریز میکرد . اگر شیرین نبود این زندگی چه مفهومی داشت. برای او که دور از شهرستان در آپارتمان بیست وهفت متری زندگی میکرد، روی تشک زشتی میخوابید که هیچ معشوقی جرات دراز کشیدن رویش را نداشت، در فضایی که بوی نا و غذای مانده و گوز و تهسیگار و جوراب همه چیز را گرفته بود چه کسی جز شیرین میآمد، او که مهربان بود، او که حتی یک بار از این فضای وحشتناک خم به ابرو نیاورده بود، و او که زیبا بود و با کلاس و با تمام این تفاسیر عجیب این بود که معشوق او شده بود. کمی رفتارش عجیب بود، اما خنده از دهان زیبایش لحظهای دور نمیشد، شیرین از همان دیدار اول نشان داد که خانمتر از این حرفهاست. روز اول که همدیگر را دیدند شرت هم پایش نبود. شیرین مهربان بود، حتی نگاهی به برهنگی او نینداخت که خجالت بکشد. اعتراضی به اینکه گهگاه با بیاحتیاطی خودش را میخاراند یا شست کلفتش را داخل بینی میکرد نداشت. حتی یک بار جلوی او ان دماغش را گلوله کرد و روی فرش انداخت، شیرین چیزی نگفت. جلوی شیرین خیلی کارها میکرد، در دستشویی را نمیبست آخر نمیخواست یک لحظه از دیدارش را از دست بدهد، اما شیرین سرزنشش نمیکرد. شیرین دختر عجیبی بود.
تمام چیزهایی که یک دختر پاپتی امل را فراری بدهد را خدای ارحمالراحمین با سخاوت در بدن او جمع کرده بود. لبهای نازک که مادهخر ها را میرماند، انگار که موقع تولد بیدهان نبوده و همان لحظه ماما با تیغ برایش درست کرده باشد. دماغ عقابی که از لحاظ فیزیولوژیکی، ژنتیکی و علمی بوسه را برایش غیرممکن میکرد، موهایی به کلفتی موی زهار که از بینیاش بیرون زده بود. چانهای نازک و پیش آمده و کلهای با موهای فرفری پرپشت که از قضا چند جایش بر اثر بیماری واگیر کچلی سال شصت و سه در دهات چسگلاب دره زاهدان خالی بود. لاغر بود وقوز، با پاهای پرانتزی و در کل از هرچیز زشتترینش در بدن او بود. از بعضی چیزها که لازم نبود بزرگترین و زمختترین و از بعضی چیزهای لازم ریزترینش در بدن زشت او قرار داشت. اما شیرین حتی یک بار تحقیرش نکرد. شیرین خانم بود.
نامش شیرین بود اما فامیلش را نمیدانست. از کجا آمده بود، چند سالش بود، پدر مادرش که بودند، قصد ازدواج داشت یا هیچ چیز دیگر را از او نمی دانست. اصلا به او اجازهی حرف زدن نمیداد. به او اجازهی هرکاری میداد، اما جوری بود که انگار حرفهایش را نمیفهمد. فقط خودش حرف میزد. آشناییشان ساده بود. موقع تماشای فیلم شیرین پیدایش شد. از کجا شاید خدا هم نمیدانست. به تنش پیراهن یقهاسکی تنگی بود و زیرش برجستگی زیباترین سینههای دنیا خودنمایی میکرد. راجع به فیلم با او حرف زد. دهان زیبایش مانع میشد که حرفهایش را بفهمد. همه چیز راجع به فیلم میدانست، اسم خیلی از بازیگرها را عین خارجیها میگفت، حتی فیلمهای دیگرش را هم مثال میزد. آه که چقدر این شیرین دوستداشتنی بود.
شیرین مثل بقیهی دخترها نبود. مثل هیچ دختری نبود. تنها او را جمعهها میدید، وقتی نزدیک بود از غصه دق کند شیرین با یک فیلم تازه از راه میرسید. گاهی فیلمهایش از آن صحنههای آنچنانی داشت و او با خودش فکر میکرد که شاید شیرین با زبان بیزبانی از او رابطهای گرمتر میخواهد. اما رفتارش هیچ این را نشان نمیداد. شییرین همان شیرین هفتهی پیش بود. باز لابلای فیلم، آن را متوقف میکرد و برایش حرف میزد، چند بار لبهایش را بوسید، تن جوانش را غرق بوسه کرد، شیرین اما هیچ عکسالعملی نداشت. نه اورا به خود جذب میکرد، نه اورا دفع میکرد. شاید مضحک بود، اما در گرماگرم بوسه باز راجع به فیلم حرف میزد. گاهی انگار ناراحتش میکرد. اما شیرین دختر خاصی بود.
هرچه کرد شیرین راضی به سکس نمیشد. شیرین فقط از فیلم حرف میزد. حتی موقع بوسه لبهایش را تکان نمیداد. محض رضای خدا یک بار دستش را هم نگرفت، یک بار هزار بار صدایش کرد و او هیچ جواب نداد. شاید فقط دوست داشت حرف بزند. اما او غمگین بود. روزی از او خواست که با او ازدواج کند، شیرین باز از فیلم صحبت کرد. گفت که لا اقل به سفر بروند، شاید همدیگر را بهتر بشناسند و اینکه فقط ترا به خدا از فیلم حرفی نزنند. اما شیرین جوابی نداد. عصبانی شد، جلوی تلویزیون رفت و روی صورت شیرین، مجری برنامهی سینمایی GEMTV ادرار کرد، شیرین اما باز راجع به فیلم صحبت کرد.
چهارم اردیبهشت هشتاد و هفت |