او مرد خوبی بود، همیشه همۀ بچهها را نصیحت میکرد. حرفهایش را باید توی کتابهای خوب مینوشتند، توی کارهای فرهنگی و از این چیزها بود. همیشه میگفت: پسرها نباید از آلتشان جز برای شاشیدن و تولید بچههای صالح و مشروع استفاده کنند. زنا بد است، لواط بد است، گناه دارد بخدا...نکنید از این کارهاها.
در دانشگاه زنجان به نجابت و چشم پاکی و پارساخویی معروف بود. سینهچاکانش میگفتند که کرامات زیاد دارد و طیالارض میکند و سیمش به خدا وصل است و و .... کارش را دوست داشت چون اصطکاک خاصی با دانشجویان داشت. خیلی اوقات مجبور میشد بعضی دانشجویان را به خاطر عدم رعایت شئونات اخراج کند.خودش هم دلش میسوختها، ولی مجبور بود، در پیشگاه خدا نمیشد دودره کرد و پیچاند. همیشه فکر میکرد آیا آنهایی که کار بد میکنند با آنهایی که کارهای خوبخوب میکنند نزد خدا یکسانند، عمرا ً یکسان باشند، همانا دوسان هستند. مرد فرهنگی این اواخر خیلی خدایی شده بود.
این اواخر دانشجویی که وووووووی اوف اوف ماده ابلیس بود را ناچار بود اخراج کند. او دختر بدی بود بچهها، البته به زعم کارشناسان امور هیزیه گوشت حق و بیاستخوانی محسوب میشد و سخت شهوت برانگیز اما او میخواست این دختر که هر آن بیم نجس کردن فضای مطهر دانشگاه از او میرفت را اخراج کند. حرام بود در دانشگاه ماندن اگر دختر نمیخواست درس بخواند. هی میگفت دختر جووووووووووون، خوب شو، فرشته شو،نجیب شو. ولی دختر گوش نمیکرد و گویی روحش را به شیطان فروخته بود.پس تصمیم گرفت که دختر را اخراج کند. دختر گفت پس بریم توی اتاق شما من یه چیزخصوصی بگویم و بعد اخراجم کن. مرد پارسای سادهدل نیز گفت: باشه بریم و خلاصه رفتند. معاون فرهنگی یه هو دید که ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ دختره روسریش را برداشته است. یعنی گرم شده بود؟! ناگهان دریافت که دو سه تا از دکمههای خودش هم باز شده، خواست که دکمههایش را ببندد، ولی شیطان با طلسمی شوم انگشتانش را مثل سوسیس نرم کرده بود. شیطان ولش نمیکرد. بیشرف هیکلش هم خیلی گنده بود. شیطان خیلی نفوذ کرده بود، برخلاف انگشتانش که چون سوسیس نرم شده بودند گوگولیش از هجمۀ عذاب وجدان و درد غربت و برباد رفتن آرمانهای پاک در دل نسل جوان و خشم و ... نعوذ بالله نعوظ شده بود و غمی تلخ در بیضههایش شعلهور بود. با ایمانی محکم گفت اعوذ بالله من الشیطان الرجیم اما اینجا هم تیرش به سنگ خورد. از بس که هیکل شیطان بزرگ بود و دفتر مرد سادهزیست کوچک و جا تنگ، خدا نمیتوانست وارد شود.
فریادی تلخ سر داد که ای دختر: برو که شهوی شدهای. زینهار ای ابلیسه، ای عفریته، ای هند روسبی جای جگر چیز دیگر خوار، ای سندۀ شیطان، برو که من از این کارها بدم میآید، چون حاجیه خان به حج رفته است در موضع ِ خشتک تارعنکبوت بسته است، من هرروز آتش و لهیب بیایمانی در عضو را با آب یخ میزدایم. برو که از من تا اسارت در چنگال دیو شهوت قرنها فاصله است. اما دختر که خوب گوشتی بود باعث میشد که او یه جوری شود، البته یه جور عصبانی نه شهوانی. از فربگی او از لقمههای بیشک حرام و تضاد با گرسنگی مسلمانان آفریقا دل ریش بود. آها یه چیز دیگه، حاج فرهنگی روزه هم بود.
در همین گیرودار چند دانشجوی مذکر قلچماق در را با لگد زدند و قفل را شکستند. آه در چگونه کلید شده بود، خدایا، آخه خدایا، چرا شیطان را همیجوری ول میکنی، شیطان ِ خواهرشیطان چگونه کلید را ربوده بود، حتما وقت نماز که او هیچ چیز از بیرون نمیفهمید. نخست اندیشید که این نره گرگها به طمع اشتراک در خرگوش چاقش سوی دفتر هجوم آوردهاند. ناگهان پرده کنار رفت، آینده در برابر دیدگانش از سوراخ مقعد شیطان هم تاریکتر شد. پسرها به سویش حمله کردند، هلش دادند و لعبت چاقش از برابر دیدگان پارسایش گریخت و نسیمی از عطرش پرههای بینیش را سوزاند. پرنده پرواز کرد و سنجاقک بال گشود. ناگهان آتش از ترس در برخی اندامش فروکش کرد.گیج بود، پسرهای نالوطی و نامرد تن لاغرش را هل دادند، اما او که کاری نکرده بود، دکمهها را هم شیطان باز کرده بود. حالا چند روز است که بچهها پدر مهربان و پاکشان را ندیدهاند، او قربانی یک توطئۀ صهیونیستی شومبولی شده است. آه آیا این دختر همان مونیکا لوینسکی یهودی نبود، آه خدایا، عدالتت کجا رفته!!!؟؟؟ ای مونیکا بنت شمربن ذالجوشن لوینسکی، آه....
پینوشت: در پی حادثۀ فوق بسیاری از معاونین فرهنگی از فقدان امنیت جنسی نالیدند، آنها گفتند که دختران بسیاری به آنها تجاوز کردهاند و آنها از ترس آبرو یا اینکه کسی باور نکند یا اینکه کسی با آنها ازدواج نکند مسئله را چون رازی سوزان در سینه پنهان کردهاند.
پینوشت 2: پس از برکناری ناعادلانه معاون فرهنگی 40 میلیون نفر از رجال دلسوز برای خدمت در پست خطیر و البته شیرین معاونت فرهنگی دانشگاه زنجان( شیرین به خاطر خدمت به خلق) اعلام آمادگی کردند.آنها سفید امضا کردند.
پینوشت 3: کارشناسان پزشکی علت لاغری معاون فرهنگی را نمیدانند.
پینوشت 4: هیچکی با اون دختره ازدواج نکنهها...
پینوشت 5: داوود یکی از معاونین فرهنگی در حالیکه اشک توی چشمانش حلقه زده بود با پوزخند مصاحبه زیر را کرد.
پوزخند: ا ِا ِا ِا ِا ِا ِ داوودی چرا گریه میکنی؟
داوود: آقا ما معاونین فرهنگی خیلی بدبختیم، دانشجوها ما رو اذیت میکنن. ما دیگه جونی واسمون نمونده..
پوزخند: خاطرۀ خودت را تعریف کن، داوود باید خیلی چیزها برای مردم روشن بشه
داوود: یه روز...آخ سوختم آقا پوزخند
کیو کیو کیو کیو( صدای گلولههای چند موتورسوار خودسر که داوود را کشتند، داوود ترور شد و معمای وحشتناک توطئۀ صهیونیستی فوق لاینحل موند )
پوزخند: داااااااوووووووووددددد، نه تو نباید بمیری، داوود به خاطر حقیقت، به خاطر عشق، اوه دااااوووود؛ بی تو من تنهایم
پینوشت 6: اینکه میگویند حج برای زنان بدون همراهی شوهرانشان حرام اعلام شده چاخان است.
پینوشت 7: بچهها داوود رو فراموش نکنید، اون به خاطر حقیقت سولاخ شد...
پینوشت 8: شعری در رسای معاون فرهنگی و داوود
مرد فرهنگی رفت
و پشت میلهای زندان دراز شد
و ندید
که چقدر دختران باصفا
برای دفتر او
دلتنگ ماندند
چه مهربان بودی ای گوشت وقتی گولم زدی
و ناقوس مرگ شونصد بار نواخت
و شهر قابیل از خون معاونین فرهنگی بنا شد
نه از خون ورزا و بز
و معاونی که یه روز
دخترها رو تو دفترش نصیحت میکرد
اکنون مردی تنهاست
مردی تنهاست
دنیا دیگه مثل داوود نداره
شاید نتونه بیاره
داوود جات خیلی خالیه
بچهها
داش داوودم رفت
روحش شات
پینوشت 9: از سال آینده کنکور در تمامی رشتهها حذف میشود، به دلایل نامعلومی هیچ دختری مایل به گرفتن دفترچۀ کنکور نیست و کلا شرکت کنندهها کم شدهاند!
The end |