وقتی وارد پروفایل 360 شمار زیادی از دوستان همدورهام در دانشگاه میشوم عباراتی را میبینم که به نگارندههاشان نمیآید. انگار نه انگار که اینان همان طایفهی تو کف دانشکدهی فنی هستند و انگار جمعی از لطیفترین و ادیبترین بچههای هنر و ادبیات کشور گرد آمدهاند تا از زوال احساس و هنر جلوگیری کنند. همه احساساتی شدهاند، همه به طرفهالعینی اشکشان میآید، همه طفلکیها خستهاند، همه شاعرند و شاعر مسلک. نیمی از اینان را میشناسم و از ژست جدیدشان شاشم میگیرد. من در طول پنج سال گذر ایام در آن دانشکده دست هیچکدام از اینان یک کتاب ندیدم. ندیدم که بیتی شعر از دهان ریاکارشان بیرون بیاید.پسر محترمی که بزرگترین چالش عمرش در طول دانشگاه این سؤال بود که ؛ "چرا دخترای گروهتون پا نمیدن؟" حالا لطیفتر از سهراب سپهری است و میترسم حتی یک کامنت ساده در بلاگش زخمش کند.گروهی از این دختران ملیح، پیش از این زبرترین چیزی که در زندگی لمس کرده بودند موی زهارشان بود، و حال شعر زبر شاملو و اخوان را با جسارت در صفحهی نخست بلاگشان آلوده میکنند. آخر مگر فقط همینها مانده بود. مگر راه دیگری برای دوستیابی و دوست شدن نیست. مگر جور دیگر نمیتوانید. من آن شعر را از پشت دیوار اشکهایم به رنج خواندهام.من با شعر رنجآلود شاعر رنج بردهام و با مرگش مردهام. من میسوزم از اینکه ملیجکها و دلقکها و عروسکها اینگونه اطوار مبتذلی دارند. چرا تظاهر به چیزی که نیستید میکنید. مگر با همان کاراکتر قبلی به اهداف خود نرسیدید که پوست انداختهاید. پایتان را از زمین ادبیات بیرون بکشید. |