هذیانهای پس از افطار(قسمت دوم)

انگیزه ای تازه پیدا می کنی که یک زندانی بی گناه را از زندان آزاد کنی.به نوعی و به طور غیر مستقیم اشاره می کنی که زندانی بیگناه وجود دارد.اینجا گناهکار هم هستی.البته گناهکاری صادق.با خود اگر بیندیشی،صادقانه بیندیشی،یازده ماه اهمال کرده ای.حداقل یازده ماه.اما نگوییم اهمال،تو فراموش کرده ای.یکی از خصوصیات گوناگون مغز فراموشی آن است و بر آن کفاره ای نیست!خوب است که رمضانی هم هست که حافظه ات را تقویت می کند.سال قبل دو زندانی را به آغوش خانواده هایشان بازگرداندی.امسال می خواهی رکورد خودت را بشکنی و سه زندانی را از زندان آزاد کنی.چه حس شیرینی داری.کارخانۀ بزرگی داری و همیشه گفته ای که این سرمایه ها نزد تو امانت است.به این معتقدی که آزاد کردن زندانیها حتی برکت مالت را زیاد می کند.البته سال پیش آنگونه که پیش بینی کرده بودی برکت مالت زیاد نشد و به همین خاطر از خدا دلگیر شده بودی.حالا شاید امسال اوضاع بهتر بود.تنها به خاطر کودکت خوشحالی که تلویزیون نشانت داده است.یک بار به این فکر کردی که پس از این که زندانیان  آزاد شوند باید به چه کاری مشغول شوند،اما با رضایت خاطر گفتی که خدا بزرگ است.فکر کردی که چه تضمینی وجود دارد که آنها به زندان برنمی گردند.باز با خودت گفتی که بزرگ بودن خدا بزرگترین تضمین است.مهم این است که آنها طعم و لذت آزادی را بچشند. تو می دانی که آزادی از هر نعمت و لذتی بالاتر است.اما آیا واقعا بالاتر است.اصلا تو معنایش را می دانی.آخر معنای هر چیز را به بهای حس متضاد آن درک می کنی.تو که زندان نرفته ای.فراموش کن.یاد پنج روز قبل از شروع ماه رمضان می افتی که رجبعلی،نظافتچی شرکت را به خاطر ده هزار تومان دزدی به زندان انداختی.چقدر زن جوان و دختر نو بالغش را بی نتیجه  آزردی .یادت هست که بفهمی نفهمی از دختر خوشت می آمد.البته شهوت که نبود،نوعی حس پدرانۀ گنگ بود که تا قبل از آن به هیچ دختری نداشتی.کسی چه می داند.شاید سال بعد او را آزاد کنی.اصلا می توانی اسم او را در ابتدای فهرست سال بعد بنویسی.خوب،دخترش هم خوشحال می شود.

کنترل را در دست می گیرم و پنج را انتخاب می کنم.برنامۀ بازارچۀ خیریه بعد از افطار شروع می شود.آن لحظه که رضایت فکری از سیری شکم حاصل می شود و ذهن می تواند از معده به مغز پرواز کند.چند شب پیش هنگام پخش این برنامه خانواده ای را در یک پارک نشان دادند که مرد خانواده در زندان بود و زن و فرزندانش در سرمای پاییزی ایستاده بودند.بچه های ریز و درشت با گونه هایی از سرما سرخ شده به هم چسبیده بودند.آنها گریه می کردند و من فکر می کردم که شاید وقتی به آنها گفته می شود که غذا نیست،معنایش را نمی فهمند.از یکی از آنها پرسیدند:

-    چرا گریه می کنی؟ (با لحنی آنقدر مهربان و زننده که انسان مایل به قضای حاجت در دهان گوینده اش است)

-         سردم است.

و بعد کودک با صدایی لرزان از اخیار نیکوکار برای حل این مشکل مدد خواست.بعد دوربین به داخل استودیو رفت.در فضایی بی شک گرم،دو مجری،یک خوانندۀ پاپ با گیسوانی آراسته و جامه ای فاخر و یک مرد خیّر نشسته بودند.مرد خیّر شروع به صحبت کرد و یکی از مجریان با حوصله به حرفهای او گوش می داد و وانمود می کرد که از مدتها پیش همین عقیده را داشته است.یاد جمله ای افتادم که می گفت:"میان تصور درد و موجودی که خون از زخمش می رود و درد می کشد،هیچ ارتباطی نیست.میان اندیشۀ مرگ و تشنّجات تنی که دست و پا می زند و می میرد،هیچ تناسبی نیست...2"با خود فکر می کردم که آن مرد خیّر چگونه با یک روزه سرنوشت محتوم آن کودک، گرسنگی و سرما را حس می کند.مرد خیّر به تلاشهایش در مورد آزادی چند زندانی اشاره کرد.می اندیشیدم که اینها عادت دارند در چنین مناسبت هایی حرفهای دلپذیر بزنند.اما حرفهاشان بی معناست،هنوز کلمات از دهانشان در نیامده فراموش می شود،البته مردم همیشه آماده اند تا دوباره گول بخورند.بعد از صحبتهای مرد خیّر،آن خوانندۀ پاپ با احساسات نابش شروع به خواندن کرد.مثل دستفروشی که سیب زمینی و پیاز می فروشد و عقیده دارد جامعه به آن احتیاج دارد.

1. فرانتس کافکا

2. رومن رولان