<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[مردی که می خندد]]></title>
		<link>http://poozkhand.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[حدیث از مطرب و &nbsp;می گو و راز دهر کمتر جو &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[دیوار]]></title>
					<link>http://poozkhand.blogsky.com/1387/05/18/post-109/</link>
					<description><![CDATA[<p></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%"><font face="Times New Roman">برای امیر کوچولو، که صبوری چشمان مهربانش دستان کاهلم را خجل کرد. امید که هنوز زبان به نفرین نگشوده باشد یا لااقل کلاغ آمین بر شانه­اش ننشسته باشد. </font></span></strong></p><p dir="rtl" style="LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: center" align="center"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 19pt; LINE-HEIGHT: 200%"><font face="Times New Roman">دیوار</font></span></strong></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%"><font face="Times New Roman">وقتی به خانه می­رسم چیز تازه ای نمی­بینم.هیچ چیزی هم برایم کهنه به نظر نمی رسد.چرا که رمقی برای تمرکز و بازشناسی اشیاء ندارم. من چون روزهای دیگر خسته­ام. خستۀ کار خفه کنندۀ روزمره، کار کسی که مانند چهارپا به سنگ بسته شده و می­چرخد،تا شنیدن سوت رهایی. فرصتی برای حرف زدن با کسی ندارم. پشت دستگاه ها صدای کسی به کسی نمی­رسد. در خانه نیز ضرورت و هم صحبتی نیست.گاهی می­ترسم که حرف زدن از یادم برود.</font></span></strong></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%"><font face="Times New Roman">اینجا محلۀ بیچاره نشین مزخرفی است.وقتی به خانه می­رسم چندشم می­شود. شاید تمام ساکنان اینجا سودای آن را دارند که روزی نامعلوم از این بیغوله بروند. اصلا همیشه همینگونه بوده است. هیچ نگونبختی حتی در اعماق منجلاب تصور نمی­کند که شرایط همیشه به همین منوال می ماند. همیشه در فراسو چشم انداز چشم نواز روزی است که پول فراوان و کار کم و خوراک بسیار است.</font></span></strong></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%"><font face="Times New Roman">شب موقع<span>&nbsp; </span>خواب روی تشکم می­افتم که همیشه کنار دیوار نازک حاصل از گچ­های پیش ساخته است. همیشه انگار آنسوی دیوار انسانی نشسته که فکر می­کنم جوان باشد، جوانی که از جایش هیچوقت تکان نمی­خورد. چند سال دارد؟ چه می­دانم؟</font></span></strong></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%"><font face="Times New Roman">هرشب رأس ساعت نُه صدای کشیده شدن چوب کبریت بر روی سمباده، صدای آتش گرفتن گوگرد کبریت، صدای سرفه­ای با اولین پک سنگین و بعد نفس­های خسته و آزرده به گوش می­رسد. یکی دو دقیقۀ بعد صدای پیرزنی به گوش می­رسد که از این وضع می­نالد و پسر را شماتت و از کشیدن سیگار منع می­کند. چرا که دکتر گفته نباید بکشد و ... . هیچوقت از پسر کلامی نشنیده­ام، شاید لال باشد یا کر!</font></span></strong></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%"><font face="Times New Roman">من هم هرشب همزمان با او سیگارم را روشن می­کنم. او آن سو و من این سوی دیوار نازک همزمان سیگارمان را دود می­کنیم. سعی می­کنم که نفس­هایمان همزمان باشد. او تنها همدم روزها و شب­های من است ولذت سیگار کشیدن با دوستی عاری از تمام مزاحمت­های دوستانه را تفویض می­کند.</font></span></strong></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%"><font face="Times New Roman">ماه­هاست که کار من همین است. صدای سرفه­ها هرروز شدیدتر می­شود و پسر هرروز بیمارتر می­شود. ناله­های پیرزن هربار شدیدتر می­شود و ما پسرهای عاصی بی­اعتنا سیگارمان را می­کشیم. </font></span></strong></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%"><font face="Times New Roman">صبح جمعه­ای با نعره­های پیرزن از جای می­پرم.جیغ­های وحشتناک<span>&nbsp; </span>می­زند. پسر مرده است و من شتابان<span>&nbsp; </span>خود را<span>&nbsp; </span>به خانۀ مجاور می­رسانم. در را با لگد باز می­کنم وبرای اولین وآخرین بار آن دو را می­بینم. پسر به آدمیان شباهتی ندارد. شاید ترکیبی از روح و اسکلت است. آنقدر لاغر که فلج می­نماید. گوشه­ای از گچ دیوار مشترکمان را با ناخن خون­آلود کنده و شاید بعد از دو سانتیمتر کندن می­توانست دستم را بگیرد. یک سطل بزرگ ماست که لبالب از فیلتر قرمز است کنار تشکش قرار دارد. همپای شبانه دیگر نیست؟</font></span></strong></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%"><font face="Times New Roman">ساعت نه شب است. مثل همیشه صدای کشیده شدن چوب کبریت روی سمباده، صدای آتش گرفتن گوگرد و صدای سرفه­ای آزرده وسنگین پیرزنی تازه­کار با اولین پک عمیق به سیگار به گوش می­رسد. با من هفت شب می­ماند و سیگار هفتم را نیمه­کاره روی سینه رها می­کند، ولی سوزش تن را احساس نمی­کند.</font></span></strong></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 8 Aug 2008 23:53:30 GMT</pubDate>
					<comments>http://poozkhand.blogsky.com/Comments.bs?PostID=109</comments>
          <guid>http://poozkhand.blogsky.com/1387/05/18/post-109/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[او مرد خوبی بود]]></title>
					<link>http://poozkhand.blogsky.com/1387/04/01/post-108/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">او مرد خوبی بود، همیشه همۀ بچه&shy;ها را نصیحت می&shy;کرد. حرفهایش را باید توی کتابهای خوب می&shy;نوشتند، توی کارهای فرهنگی و از این چیزها بود. همیشه می&shy;گفت: پسرها نباید از آلتشان جز برای شاشیدن<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>و تولید بچه&shy;های صالح و مشروع استفاده کنند. زنا بد است، لواط بد است، گناه دارد بخدا...نکنید از این کارهاها.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">در دانشگاه زنجان به نجابت و چشم پاکی و پارساخویی معروف بود. سینه&shy;چاکانش می&shy;گفتند که کرامات زیاد دارد و طی&shy;الارض می&shy;کند و سیمش به خدا وصل است و و .... کارش را دوست داشت چون اصطکاک خاصی با دانشجویان داشت. خیلی اوقات مجبور می&shy;شد بعضی دانشجویان را به خاطر عدم رعایت شئونات اخراج کند.خودش هم دلش می&shy;سوخت&shy;ها، ولی مجبور بود، در پیشگاه خدا نمی&shy;شد دودره کرد و پیچاند. همیشه فکر میکرد آیا آنهایی که کار بد می&shy;کنند با آنهایی که کارهای خوب&shy;خوب می&shy;کنند نزد خدا یکسانند، عمرا ً یکسان باشند، همانا دوسان هستند. مرد فرهنگی این اواخر خیلی خدایی شده بود. <o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">این اواخر دانشجویی<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>که وووووووی اوف اوف ماده ابلیس بود را ناچار بود اخراج کند. او دختر بدی بود بچه&shy;ها، البته به زعم کارشناسان امور هیزیه گوشت حق و بی&shy;استخوانی محسوب می&shy;شد و سخت شهوت برانگیز اما او می&shy;خواست این دختر که هر آن بیم نجس کردن فضای مطهر دانشگاه از او می&shy;رفت را اخراج کند. حرام بود در دانشگاه ماندن اگر دختر نمی&shy;خواست درس بخواند. هی می&shy;گفت دختر جووووووووووون، خوب شو، فرشته شو،نجیب شو. ولی دختر گوش نمی&shy;کرد و گویی روحش را به شیطان فروخته بود.پس تصمیم گرفت که دختر را اخراج کند. دختر گفت پس بریم توی اتاق شما من یه چیزخصوصی بگویم و بعد اخراجم کن. مرد پارسای ساده&shy;دل نیز گفت: باشه بریم و خلاصه رفتند. معاون فرهنگی یه هو دید که ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ دختره روسریش را برداشته است. یعنی گرم شده بود؟! ناگهان دریافت که دو سه تا از دکمه&shy;های خودش هم باز شده، خواست که دکمه&shy;هایش را ببندد، ولی شیطان با طلسمی شوم انگشتانش را مثل سوسیس نرم کرده بود. شیطان ولش نمی&shy;کرد. بی&shy;شرف هیکلش هم خیلی گنده بود. شیطان خیلی نفوذ کرده بود، برخلاف انگشتانش که چون سوسیس نرم شده بودند گوگولیش از هجمۀ عذاب وجدان و درد غربت و برباد رفتن آرمانهای پاک در دل نسل جوان و خشم و ... نعوذ بالله نعوظ شده بود و غمی تلخ در بیضه&shy;هایش شعله&shy;ور بود. با ایمانی محکم گفت اعوذ بالله من الشیطان الرجیم اما اینجا هم تیرش به سنگ خورد. از بس که هیکل شیطان بزرگ بود و دفتر مرد ساده&shy;زیست کوچک و جا تنگ، خدا نمی&shy;توانست وارد شود. <o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">فریادی تلخ سر داد که ای دختر: برو که شهوی شده&shy;ای. زینهار ای ابلیسه، ای عفریته، ای هند روسبی جای جگر چیز دیگر خوار، ای سندۀ شیطان، برو که من از این کارها بدم می&shy;آید، چون حاجیه خان به حج رفته است در موضع ِ خشتک تارعنکبوت بسته است، من هرروز آتش و لهیب بی&shy;ایمانی در عضو را با آب یخ می&shy;زدایم. برو که از من تا اسارت در چنگال دیو شهوت قرنها فاصله است. اما دختر که خوب گوشتی بود باعث میشد که او یه جوری شود، البته یه جور عصبانی نه شهوانی. از فربگی او از لقمه&shy;&shy;های بی&shy;شک حرام و تضاد با گرسنگی مسلمانان آفریقا دل ریش بود. آها یه چیز دیگه، حاج فرهنگی روزه هم بود.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">در همین گیرودار چند دانشجوی مذکر قلچماق در را با لگد زدند و قفل را شکستند. آه در چگونه کلید شده بود، خدایا، آخه خدایا، چرا شیطان را همیجوری ول می&shy;کنی، شیطان ِ خواهرشیطان چگونه کلید را ربوده بود، حتما وقت نماز که او هیچ چیز از بیرون نمی&shy;فهمید. نخست اندیشید که این نره گرگ&shy;ها به طمع اشتراک در خرگوش چاقش سوی دفتر هجوم آورده&shy;اند.<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>ناگهان پرده کنار رفت، آینده در برابر دیدگانش از سوراخ مقعد شیطان هم تاریکتر شد. پسرها به سویش حمله کردند، هلش دادند و لعبت چاقش از برابر دیدگان پارسایش گریخت و نسیمی از عطرش پره&shy;های بینیش را سوزاند. پرنده پرواز کرد و سنجاقک بال گشود. ناگهان آتش از ترس در برخی اندامش فروکش کرد.گیج بود، پسرهای نالوطی و نامرد تن لاغرش را هل دادند، اما او که کاری نکرده بود، دکمه&shy;ها را هم شیطان باز کرده بود. حالا چند روز است که بچه&shy;ها پدر مهربان و پاکشان را ندیده&shy;اند، او قربانی یک توطئۀ صهیونیستی شومبولی شده است. آه آیا این دختر همان مونیکا لوینسکی یهودی نبود، آه خدایا، عدالتت کجا رفته!!!؟؟؟ ای مونیکا بنت شمربن ذالجوشن لوینسکی، آه.... <o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">پی&shy;نوشت: در پی حادثۀ فوق بسیاری از معاونین فرهنگی از فقدان امنیت جنسی نالیدند، آنها گفتند که دختران بسیاری به آنها تجاوز کرده&shy;اند و آنها از ترس آبرو یا اینکه کسی باور نکند یا اینکه کسی با آنها ازدواج نکند مسئله را چون رازی سوزان در سینه پنهان کرده&shy;اند. <o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">پی&shy;نوشت 2: پس از برکناری ناعادلانه معاون فرهنگی 40 میلیون نفر از رجال دلسوز برای خدمت در پست خطیر و البته شیرین معاونت فرهنگی دانشگاه زنجان( شیرین به خاطر خدمت به خلق) اعلام آمادگی کردند.آنها سفید امضا کردند.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">پی&shy;نوشت 3: کارشناسان پزشکی علت لاغری معاون فرهنگی را نمی&shy;دانند.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">پی&shy;نوشت 4: هیچکی با اون دختره ازدواج نکنه&shy;ها...<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">پی&shy;نوشت 5: داوود یکی از معاونین فرهنگی در حالیکه اشک توی چشمانش حلقه زده بود با پوزخند مصاحبه زیر را کرد.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">پوزخند: ا ِا ِا ِا ِا ِا ِ داوودی چرا گریه می&shy;کنی؟<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">داوود: آقا ما معاونین فرهنگی خیلی بدبختیم، دانشجوها ما رو اذیت می&shy;کنن. ما دیگه جونی واسمون نمونده..<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">پوزخند: خاطرۀ خودت را تعریف کن، داوود باید خیلی چیزها برای مردم روشن بشه<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">داوود: یه روز...آخ سوختم آقا پوزخند <o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">کیو کیو کیو کیو( صدای گلوله&shy;های چند موتورسوار خودسر که داوود را کشتند، داوود ترور شد و معمای وحشتناک توطئۀ صهیونیستی فوق لاینحل موند )<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">پوزخند: داااااااوووووووووددددد، نه تو نباید بمیری، داوود به خاطر حقیقت، به خاطر عشق، اوه <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>دااااوووود؛ بی تو من تنهایم<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">پی&shy;نوشت 6: اینکه می&shy;گویند حج برای زنان بدون همراهی شوهرانشان حرام اعلام شده چاخان است.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">پی&shy;نوشت 7: بچه&shy;ها داوود رو فراموش نکنید، اون به خاطر حقیقت سولاخ شد...<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">پی&shy;نوشت 8: شعری در رسای معاون فرهنگی و داوود<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">مرد فرهنگی رفت<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">و پشت میله&shy;ای زندان دراز شد<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">و ندید<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">که چقدر دختران باصفا <o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">برای دفتر او<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">دلتنگ ماندند<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">چه مهربان بودی ای گوشت وقتی گولم زدی<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">و<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>ناقوس مرگ شونصد بار نواخت<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">و شهر قابیل از خون معاونین فرهنگی بنا شد<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">نه از خون ورزا و بز<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">و معاونی که یه روز<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">دخترها رو تو دفترش نصیحت می&shy;کرد<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">اکنون مردی تنهاست<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">مردی تنهاست<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">دنیا دیگه مثل داوود نداره<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">شاید نتونه بیاره<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">داوود جات خیلی خالیه<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">بچه&shy;ها<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">داش داوودم رفت<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">روحش شات<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA"><FONT face="Times New Roman">پی&shy;نوشت 9: از سال آینده کنکور در تمامی رشته&shy;ها حذف می&shy;شود، به دلایل نامعلومی هیچ دختری مایل به گرفتن دفترچۀ کنکور نیست و کلا شرکت کننده&shy;ها کم شده&shy;اند!<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P><SPAN style="FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: 'Times New Roman'; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US">The end</SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 23:17:18 GMT</pubDate>
					<comments>http://poozkhand.blogsky.com/Comments.bs?PostID=108</comments>
          <guid>http://poozkhand.blogsky.com/1387/04/01/post-108/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[زنده باد]]></title>
					<link>http://poozkhand.blogsky.com/1387/03/18/post-107/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA"></SPAN>&nbsp;</P>
<P align=justify><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA">سرزمین محبوبمان، وطن اسلامی، ایران صادر کنندۀ الگوی انقلاب رنجبران با سس تشرع امروز مغروق در کثافت عامدانۀ گرانی از سوی سیاستمداران خویش است. امروز آخرین میلیمترهای آلت مهیب و زمخت فشار بر بهترین ملت دنیا، با لذت فراخور سیاسان دلسوزش در مقعد خون آلودشان فرو می&shy;رود. امروز شومترین جنگها در جنگل ایران رخ می&shy;دهند. جنگ رنجبران نه بر ضد سیاستمدران، نه بر ضد توانگران که بر ضد رنجبران؛ هرکس دیگری را بیشتر به چشم رقیب می&shy;بیند تا همراهی در بدبختی و سهم روزی این رقیب از سهم روزی خود او برگرفته شده است. اینان با یکدیگر می&shy;جنگند تا نان و خرده&shy;ریزهایی که از میز بزرگان به زیر ریخته می&shy;شود از کف همدیگر بربایند. امرزو دستان فربه در کنار دستان خشکیده و لاغر در همهمۀ استغاثه&shy;های مزورانه و صادقانه به آسمانی بلند است که خدایش چشم فروبسته است. امروز نهایت بی&shy;نوایی است.چرا پفیوزها هنگام سپوختن بیچارگان دهان بوگندویشان را نمی&shy;بندند. چرا در هنگامه دریدن سرود و وعدۀ نوازش سر می&shy;دهند. و چرا گروهی از دریدگان فرومایه که بسیارند باور می&shy;کنند. انگار این خفقان تمام نمی&shy;شود. انگار در این قحطستان جاوید گوریل&shy;های پشمالوی اصل 44 تا بی&shy;نهایت زنجیرها گسسته نخواهند شد، تنها آلیاژ و قفلشان عوض می&shy;شود. امروز آنان که رخسار پلشت خود را زیر پوشش پرهیزکاری و دوستی پنهان کرده&shy;اند با ما چون سالهای سیاه و منسوخ برده&shy;داری رفتار می&shy;کنند.<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>امروز تنها دو حزب در این گورستان وجود دارد. مردم و دشمنان مردم. باقی همه سیاهکاری بزرگان است. شاید حتی فردا بدتر از امروز باشد...</SPAN><SUB><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></SUB></P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 7 Jun 2008 19:15:49 GMT</pubDate>
					<comments>http://poozkhand.blogsky.com/Comments.bs?PostID=107</comments>
          <guid>http://poozkhand.blogsky.com/1387/03/18/post-107/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اگر شیرین نبود ...]]></title>
					<link>http://poozkhand.blogsky.com/1387/02/04/post-106/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA"></SPAN>&nbsp;</P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA">اگر شیرین نبود شاید خودش را می&shy;کشت. چه فرقی با همه&shy;ی کارگران بدبخت داشت، روزی دوازده ساعت از جیغ خروس تا بوق سگ کار می&shy;کرد. چهار ساعت رفت و آمد و هشت ساعت خواب. تا به خودش میآمد می&shy;دید که باید بیدار شود و سر کار برود و تا کار تمام می&shy;شد باید می&shy;خوابید. اگر به خر شوک الکتریکی می&shy;دادند و اگر سگ را با کابل می&shy;زدند حاضر نبود به جای او کار کند. در محنت&shy;بارترین کار دنیا که کاسه&shy;ی صبر صبورترین قاطرها را به چشم&shy;برهمزدنی لبریز می&shy;کرد . اگر شیرین نبود این زندگی چه مفهومی داشت. برای او که دور از شهرستان در آپارتمان بیست وهفت متری زندگی می&shy;کرد، روی تشک زشتی می&shy;خوابید که هیچ معشوقی جرات دراز کشیدن رویش را نداشت، در فضایی که بوی نا و غذای مانده و گوز و ته&shy;سیگار و <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>جوراب همه چیز را گرفته بود چه کسی جز شیرین می&shy;آمد، او که مهربان بود، او که حتی یک بار از این فضای وحشتناک خم به ابرو نیاورده بود، و او که زیبا بود و با کلاس و با تمام این تفاسیر عجیب این بود که معشوق او شده بود. کمی رفتارش عجیب بود، اما خنده از دهان زیبایش لحظه&shy;ای دور نمی&shy;شد، شیرین از همان دیدار اول نشان داد که خانم&shy;تر از این حرفهاست. روز اول که همدیگر را دیدند شرت هم پایش نبود. شیرین مهربان بود، حتی نگاهی به برهنگی او نینداخت که خجالت بکشد. اعتراضی به اینکه گهگاه با بی&shy;احتیاطی خودش را می&shy;خاراند یا شست کلفتش را داخل بینی می&shy;کرد نداشت. حتی یک بار جلوی او ان دماغش را گلوله کرد و روی فرش انداخت، شیرین چیزی نگفت. جلوی شیرین خیلی کارها<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>می&shy;کرد، در دستشویی را نمی&shy;بست آخر نمی&shy;خواست یک لحظه از دیدارش را از دست بدهد، اما شیرین سرزنشش نمی&shy;کرد. شیرین دختر عجیبی بود.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA">تمام چیزهایی که یک دختر پاپتی امل را فراری بدهد را خدای ارحم&shy;الراحمین با سخاوت در بدن او جمع کرده بود. لب&shy;های نازک که ماده&shy;خر ها را می&shy;رماند، انگار که موقع تولد بی&shy;دهان نبوده و همان لحظه ماما با تیغ برایش درست کرده باشد. دماغ عقابی که از لحاظ فیزیولوژیکی، ژنتیکی و علمی بوسه را برایش غیرممکن می&shy;کرد، موهایی به کلفتی موی زهار که از بینی&shy;اش بیرون زده بود. چانه&shy;ای نازک و پیش آمده و کله&shy;ای با موهای فرفری پرپشت که از قضا چند جایش بر اثر بیماری واگیر کچلی سال شصت و سه در دهات چس&shy;گلاب دره زاهدان خالی بود. لاغر بود وقوز، با پاهای پرانتزی و در کل از هرچیز زشت&shy;ترینش در بدن او بود. از بعضی چیزها که لازم نبود بزرگترین و زمخت&shy;ترین و از بعضی چیزهای لازم ریزترینش در بدن زشت او قرار داشت. اما شیرین حتی یک بار تحقیرش نکرد. شیرین خانم بود.<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA">نامش شیرین بود اما فامیلش را نمی&shy;دانست. از کجا آمده بود، چند سالش بود، پدر مادرش که بودند، قصد ازدواج داشت یا هیچ چیز دیگر را از او نمی دانست. اصلا به او اجازه&shy;ی حرف زدن نمی&shy;داد. به او اجازه&shy;ی هرکاری می&shy;داد، اما جوری<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>بود که انگار حرفهایش را نمی&shy;فهمد. فقط خودش حرف می&shy;زد. آشناییشان ساده بود. موقع تماشای فیلم شیرین پیدایش شد. از کجا شاید خدا هم نمی&shy;دانست. به تنش پیراهن یقه&shy;اسکی تنگی بود و زیرش برجستگی زیباترین سینه&shy;های دنیا خودنمایی می&shy;کرد. راجع به فیلم با او حرف زد. دهان زیبایش مانع می&shy;شد که حرفهایش را بفهمد. همه چیز راجع به فیلم می&shy;دانست، اسم خیلی از بازیگرها را عین خارجی&shy;ها می&shy;گفت، حتی فیلم&shy;های دیگرش را هم مثال می&shy;زد. آه که چقدر این شیرین دوست&shy;داشتنی بود. <o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA">شیرین مثل بقیه&shy;ی دخترها نبود. مثل هیچ دختری نبود. تنها او را جمعه&shy;ها می&shy;دید، وقتی نزدیک بود از غصه دق کند شیرین با یک فیلم تازه از راه می&shy;رسید. گاهی فیلم&shy;هایش از آن صحنه&shy;های آنچنانی داشت و او با خودش فکر می&shy;کرد که شاید شیرین با زبان بی&shy;زبانی از<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>او رابطه&shy;ای گرمتر می&shy;خواهد. اما رفتارش هیچ این را نشان نمی&shy;داد. شییرین همان شیرین هفته&shy;ی پیش بود. باز لابلای فیلم، آن را متوقف می&shy;کرد و برایش حرف می&shy;زد، چند بار لبهایش را بوسید، تن جوانش را غرق بوسه کرد، شیرین اما هیچ عکس&shy;العملی نداشت. نه اورا به خود جذب می&shy;کرد، نه اورا دفع می&shy;کرد. شاید مضحک بود، اما در گرماگرم بوسه باز راجع به فیلم حرف می&shy;زد. گاهی انگار ناراحتش می&shy;کرد. اما شیرین دختر خاصی بود.<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA">هرچه&shy; کرد شیرین راضی به سکس نمی&shy;شد. شیرین فقط از فیلم حرف می&shy;زد. حتی موقع بوسه لبهایش را تکان نمی&shy;&shy;داد. محض رضای خدا یک بار دستش را هم نگرفت، یک بار هزار بار صدایش کرد و او هیچ جواب نداد. شاید فقط دوست داشت حرف بزند. اما او غمگین بود. روزی از او خواست که با او ازدواج کند، شیرین باز از فیلم صحبت کرد. گفت که لا اقل به سفر بروند، شاید همدیگر را بهتر بشناسند و اینکه فقط ترا به خدا از فیلم حرفی نزنند. اما شیرین جوابی نداد. عصبانی شد، جلوی تلویزیون رفت و روی صورت شیرین، مجری برنامه&shy;ی سینمایی </SPAN><FONT face=Calibri><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA">GEMTV</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN></FONT><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=rtl></SPAN> ادرار کرد، شیرین اما باز راجع به فیلم صحبت کرد.<o:p></o:p></SPAN></P>
<P align=left><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US">چهارم اردیبهشت هشتاد و هفت</SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 16:19:26 GMT</pubDate>
					<comments>http://poozkhand.blogsky.com/Comments.bs?PostID=106</comments>
          <guid>http://poozkhand.blogsky.com/1387/02/04/post-106/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[از سرخ و سیاه استاندال]]></title>
					<link>http://poozkhand.blogsky.com/1387/01/30/post-105/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;</P>
<P><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 15pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'Arial','sans-serif'; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-fareast-theme-font: minor-latin; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA">صیادی در جنگل تیری رها می&shy;کند، شکار بر زمین می&shy;افتد، واو برای گرفتن صید از جای می&shy;پرد ،کفشش به لانه&shy;ی موری که دو پا ارتفاع دارد برمی&shy;خورد و خانه&shy;ی مور را ویران می&shy;کند و در نتیجه مورچگان و تخمهایشان پراکنده می&shy;شوند. فرزانه&shy;ترین مورچگان هم هرگز به کنه این جسم سیاه و درشت و مخوف، یعنی کفش صیاد که ناگهان با سرعتی باورنکردنی به آشیانه&shy;اش راه یافته است و پیش از خود خروش موحشی بار آورده است و زبانه&shy;های آتش سرخرنگی همراه داشته است، پی نخواهند برد. </SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 18 Apr 2008 21:40:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://poozkhand.blogsky.com/Comments.bs?PostID=105</comments>
          <guid>http://poozkhand.blogsky.com/1387/01/30/post-105/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
